من نفر آخر لشکر سه نفره بازگشت از میدان کارزارِ من آنم که رستم بود پهلوان بودم که یواش یواش سرمای نیمه شب اثر سکر الکلش جای خود را به رخوت و خستگی داده و هوشیاری پسا مستی موقعیت پیش رو را عیان و حقیقت عریان جنگ صحنه زندگی و رجزخوانی های یکی دوساعت گذشته هر دو قهرمان مبارز را با دیدن روشنائی پنجره آشپزخانه و صدای بانوان در حال صحبت در جا میخکوب کرده هر کدام کنار کشیده ایستادند و من مطابق معمول به احترام همیشگی ورود به جائی که خصیصه ایرانی هاست با تعارف آنها را قبل از خود به ورود دعوت کردم که دیدم این بار امتناع آنها از ورود نه از روی احترام به من است بلکه از ترس تنبیه آن چیزیست که یکی دوساعت پیش در رَدِ آن داستانسرایی کرده و حالا لب خزینه سفیدی و سیاهی پوست مشخص شده و هیچ کدام جرات ورود به منزل را نداشتند و مرا به درون هدایت کرده منتظر عکسالعمل داخل بودند،من از آنجا که خلافی مرتکب نشده خود را محق دانسته و هیچ گونه منم منم نکرده بودم وارد صحن آشپزخانه با میز و صندلی میانش که سه بانوی متحد در انتظار سه مجرم دادگاه قضاوت را تشکیل داده بودند وارد شده سلام کردم، جّوِ فضای سنگین دادگاه که با ورود من سکوت حکم فرمایش شده بود وجود سه قاضی،من حاضر در صحنه و دو متهم بیرون در که تا لحظاتی قبل دیکتاتور مابانه دادِ سخن داده و هم اکنون طفلکی ها پشت در میلرزیدند در مخیله ام صحنه کمدی خنده داری را به ترسیم کشید که ناگهان خنده ام گرفت و آنچنان در مقابل نظاره قضات که هنوز جواب سلامم را نداده بودند به خنده افتادم که قهقهه ام همه را تحت الشعاع قرار داد و اینکه شعار دهندگان خونخوار تاریخ بشریت مانند موش بیرون در و در سرما منتظر واکنش قربانیان خود ایستاده اند و تجسم این صحنه مرا بیشتر به خندیدن وا می داشت تا جائی که خود قضات هم به خنده افتادند و هلاکو خان و چنگیز خان با شنیدن خنده ها آهسته به درون خزیدند و مسئله خاتمه یافته هرکس به اتاق خود رفتیم و فردای آن روز دیگر کلامی در باره شب گذشته بردهانی نرفت و هیچکدام اشاره ای به آن نکردند،شتر دیدی ندیدی و دیگر بساط میگساری،مادامی که آنجا بودیم پهن نشد. محل سکونت مجرد های کمپ ساختمان دوطبقه کنار سالن آمفی تآتر یا همان سالن نهارخوری که اتاق های شش یا هشت نفره به تخت های دوطبقه سربازخانه مجهز بود و تنها منبع روشنائی شبهایش لامپ آویزان میان سقف که با کلید کنار دیوار روشن و خاموش میشد و هیچگونه پریز برقی برای استفاده اجاق یا کتری و رادیو و لوازم دیگر که جزو مایحتاج اولیه زندگی بود وجود نداشت و افراد مجرد حتی از داشتن یخچال هم محروم بودند اما از آنجا که همیشه احتیاج ایده های مبتکرانه را خلق میکند بچه ها سرپیچ هائی را در بازار پیدا کرده بودند که با بستن آن بجای لامپ وسط سقف که هم لامپ به آن پیچیده میشد و هم در دو طرفش دو پریز برق امکان اتصال لوازم برقی را میداد و در ادامه اتصال سیم بلند و سه راهی برق تمام دستگاه های برقی خود را از رادیو گرفته تا اجاق و کتری و بخاری بکار میبردند که از نظر قانون کمپ ممنوع بود و آقای رئیس که مردی کوتاه قد و کم مو بود مرتب به اتاق ها سرکشی کرده این اتصالات را با خود می برد و مرتب میگفت از وقتی ایرانی ها پایشان به اینجا باز شده این مشکلات هم پیدا شده و اصلاً ایرانی ها همه مهندسند که این خصیصه مختص فقط ایرانی ها نبود و من در بیشتر اتاق های مجرد ها دیده بودم و با تماسی که با بچه های مجرد داشتم گاهی به آنجا سر زده و در کنارشان وقت میگذراندم.امکانات طبی و درمانی آنجا را بخاطر ندارم چون مشکلی پیش نیامد فقط شبی پسرم با صندلی آشپزخانه افتاد و سرش کمی زخم شد که من او را با مراجعه به نگهبانی جلوی در بوسیله تاکسی که برایمان سفارش دادند به بیمارستان بردم و پانسمان شده برگشتیم.اتاق های آپارتمان ما از بدو ورود به کریدور یا راهرو دو اتاق سمت راست بود که پنجره هایش به سمت فضای باز که قبلاً شاید میدان مشق بوده با میله بلند پرچم در اهتزازش،سمت چپ راهرو در انتها اتاق سوم قرار داشت و قبل از ان آشپز خانه که این دو نیز پنجره نور گیر فضای باز سمت چپ را داشت و با باز کردنشان هوای داخل تازه میشد؛ سرویس بهداشتی و حمام قبل از آشپزخانه بلافاصله از ورود به داخل کریدور سمت چپ، دارای وان بزرگ مجهز به شیر آب گرم و سرد بوده اثری از دوش نداشت و سازمانی از اول این ساختمانها بدون وجود دوش ساخته شده بودند،گرمای آب بسیار معتدل و در حد ولرم بود و برای ما که عادت به پخته شدن در آب جوش داریم بسیار زجر آور که ما با تهیه یک آب گرم کن برقی که یک تکه سیم و دو فلز که بینشان یک عایق بود و برای جوش آوردن آب کتری استفاده میشد مقداری آب را گرم کرده و در وان استحمام می کردیم که بدون دوش اصلاً به ایرانی ها نمیچسبید