هایم سیرن دورف نیز پناهگاه موقتی بود که ما مدتی را آنجا در انتظار تقسیم دیگری میگذرانیم و مرتب به اطلاعات و تجربیات مان افزوده میشد،و اصلاً انتظار بخش جدا ناشدنی بسیار سخت زمانِ ماسیده خود بود که نمیگذشت و ما با بیرحمی ان را خرج کرده بدون آنکه به ارزش گرانبهای جوانی خود بیاندیشیم و آن همه زیبائی زندگی و نعمات طبیعت و دوران را در جوار خانواده و دوستانی که سر راهمان قرار گرفته بودند نادیده گرفته و از آنها گذشتیم که امروز با مراجعه به آنها دلمان برایشان تنگ میشود و به گرانقدریِ لذت جوانی، رشد فرزندان و عشق به خانواده کوچکمان که همواره با تمام قدرت در راه حفظشان کوشیدیم پی میبریم که دیگر بسیار دیر است و انسان آن را زمانی در می یابد که رفته است و آنها که گذشته خود را فراموش میکنند به نظر من بازندگان این بازیند.من گذشته و تجربیاتش را پایه های استوار زندگی کنونی خود هر چند کوچک اما محکم می دانم که با چنگ و دندان بدستش آورده و در این راه اخلاق وارزش های والای انسانیت را که از اشعار آواز های پدر در گوش جانم نشسته همیشه سر لوحه قرار داده و ناخود آگاه آنها را بکار برده ام و علی رغم نظر دیگران در راه کسب در آمد مادی که پیوسته در این راه به هر قیمتی از یکدیگر سبقت میگرفتند آرامش خود را حفظ کرده و نصایح وی را در حافظه داشته به آنها ایمان داشتم ،حرفه ای که حاصل در آمدش زندگی مرا تامین کرد آنچه بود که از وی آموختم و به آن مغرورم و آن را به فرزندانم یا حداقل پسرم منتقل کردم که شاید او نیز آنها را به دو پسرش آریوس و آوید بسپارد و بعدها شاید یکی از آنها مارا نیز بنویسد.دوستان مجردی داشتیم که در همان هایمِ سیرن دورف با آنها آشنا شدیم ، همگی شان از دل خانواده آمده بودند و دلتنگ شان،به آنها راه میدادیم که در دور همی های خانوادگی ما از دلتنگیهایشان کاسته شود و کمبود خانواده را کمتر لمس کنند و این روابط آرامش بخش بوده به زندگی ارزش میداد و احساس خرسندی آن از برق نگاه مهربان دوستان اعتبار و ارزشش را دوچندان می کرد.همان طور که قبلاً نوشتم آپارتمان سه اتاقه ما سه خانواده را در خود جاداده بود مرد و زن جوانی که دارای دو پسر هشت نه ساله بودند و بانوی این خانواده در شناسایی ها و رد و بدل کردن آدرس ها یکی از همشاگردی های دوران تحصیل صمیمه خانم خواهرم درآمد شوهر وی جواد مزینانی خونگرم و جوان جالبی بود، اتاق دیگر پس از ترانسپورت شدن مادر و پسری که یکی دو روز پس از ورود ما اتفاق افتاد به خانواده سه نفر جوانی واگذار شد که دختر کوچکی چهار پنج ساله داشتند، زن خانواده لیلی( Lili ) نام داشت ،نام مرد خانواده بهرام ،وجوانی ورزشکار که شغلش مربیگری کاراته بود و روزها برای خودش به دویدن و ورزش در فضای باز و طبیعت اطراف کمپ میپرداخت،جوان تر از ما بود تا آنجا که یادم هست به شواین فورت نزدیک وورست بورگ حدود سیصد کیلومتری فرانک فورت که شهر کوچکی بود منتقل شدند،آنها را دیگر هرگز ندیدیم و بعدها شنیدیم که وی در اثر ناراحتی های روحی و اختلالات روانی و مشکلات خانوادگی فوت کرده خانواده اش را تنها گذاشت،البته عشق به همسر و مشکلات درونی خانوادگی وی شاید یکی از دلائل اختلالات عصبی بوده که وی را از پا درآورد. شبی را بخاطر دارم که در آشپزخانه کوچک پس از صرف شام دور هم میهمانی مردانه کوچکی داشتیم و دمی به خم زده سرها گرم که دوستان به هیجان آمده تصمیم به گردش مردانه در دل شب و خوشگذرانی گرفتند و من هم ناچار همراه شده با هم به بیرون زدیم بهرام خدا بیامرز رهبری گروه را به عهده گرفته راهنما بود،از خانه بیرون زده و بسوی مرکز شهر راه افتادیم ، راهنمای گروه تصمیم داشت ما را به باری با لعبتان تن ناز برده و به خوشگذرانی بپردازیم و در مورد تجربیات خود در این زمینه داستانها سر داد و جواد آقا هم در تآیید گفته های وی خود را صاحب سبک میشمرد و من ساده دل روستایی از ده به شهر آمده هم در دل از عقب بودن خویش از غافله حسرت می خوردم که چقدر از ماجرا پّسّم و با در نظر گرفتن تعهد به همسر و احساس وظیفه در مقابل خانواده و گوشزد آنها به دو دوست سرمست به هیجان آمده همراهشان میرفتم و از آنجا که کمی مسن تر از آنها بودم محتاطانه و مراقب،دیر وقت بود و بارها تعطیل که به رفتن به سینما رضایت دادند غافل از اینکه آنجا نیز بسته است و بالاخره آن موقع شب شهر در آرامش غنوده و هیچ جای بازی پیدا نکردیم اما داستانسرایی های مستانه شجاعت و مرد سالاری آقایان در زندگی مشترک و حرف اول زدن در زندگی را در طول مسیربرگشت به خانه هر کدام با آب و تاب تعریف میکردند که مرا به فکر وا میداشت تا در زندگی آینده ام تجدید نظر کرده دیگر پّخمِه نباشم و معیار های خود را در زندگی تغییر دهم، هنگامی که به خانه رسیدیم چراغ آشپزخانه روشن بود.