با بیرون بردن جوانک که از همه اهالی نّسّق گرفته و میخش را کوبیده و
با زور و باج گیری حکم پدر خوانده مافیا را در کمپ بازی میکرد رضایت اکثر جمع حاضران در نگاهشان قابل تشخیص بود که با بی زبانی احساس آرامش خود را ابراز میکردند چه در گذراندن این دوران بی تکلیفی و آینده نامعلوم وجود عواملی چنین مخل آرامش و تمرکز در محیط پیرامون آنها خود ضایعه بزرگی به حساب میآمد که پیمودن راه پیش رو را صد چندان ناهموار میکرد.
اکثر کسانی که شاهد ماجرا بودند از بدجنسی و مزاحمت وی در طول مدت اقامتشان شکایت داشتند و اینکه وی را مدت زیادی تقسیم نکرده ساکن دائمی کمپ بود واحتمالاً به دلیل پرونده های سرقتش از فروشگاه های شهر که مرتب اجناس و مخصوصاً لباس و کفش و دستگاه های صوتی مثل رادیو جیبی و واکمن که اون وقت ها بسیار مدرن و مد روز بود و وی حتی از بسیا ی از اهالی کمپ سفارش می گرفت و اقلام مربوطه انتخاب شده را دزدیده به نصف قیمت می فروخت،برایش فرقی نمی کرد که در حین سرقت دستگیر شود،امثال چنین افرادی که فقط مختص خطه اسلام ناب محمدی و مخصوصاً از نوع شیعه آن از لبنان می آمدند و با اهداف رسوخ در جوامع مترقی اروپا و جهان آزاد در پی بی ثبات کردن نظم اجتماعی محیط کشور هائی بودند که سخاوتمندانه آنها را پذیرفته و در آسایششان میکوشیدند و این میهمانان نمکدان شکن بر هیچ مبنائی استوار نبوده مانند اسلام هزارو چهارصد سال پیش خود چون فوج ملخ های مهاجم در سر راه آنچه را یافته از ریشه ساقط کرده پشت سر خویش ویرانه بجا میگذاشتند پس از مدتی مآموری به دنبالمان آمد و مرا با مجروح هندی که دستش خراش سطحی برداشته بود به دفتر برد،در آنجا شرح ماجرا را از ما پرسید و پروتکل های مربوطه را تکمیل و چاقوی ضامن داری که در جیبم بود ضمیمه پرونده کرد،پروتکل را امضاء کرده به سالن باز گشتیم،بچه های ایرانی و خارجی میز نهار خانواده ام را آماده کرده و با کوپن هائی که در حین نزاع از دستم افتاده بود نهار خانواده را از گیشه گرفته و روی میز چیده بودند با بی اشتهایی اولین وعده غذای هایم را خورده جهت استراحت به اتاقمان باز گشتیم،از فردای آن روز احترام خاصی بین افراد ساکن کمپ پیدا کرده دوستان زیادی َبه ما ابراز محبت میکردند، و با ورودم به سالن نهار خوری آمفی تآتر نماینده لبنان نهار خود را نیمه کاره رها کرده جیم میشد و این داستان تا انتهای بیست و چند روزی که آنجا بودیم ادامه داشت و هرگز دیگر با من رودر رو نشد و خود را از دید من پنهان میکرد که احتمالاً ترس از مآمورین پلیس کمپ بود.
پس از یک هفته شادمانی ما با آمدن خواهر همسرم تکمیل شد که طبق قرار به ما ملحق گردید،دوستان و خانواده های زیادی پیدا کردیم که هر کدام به نحوی بخشی از یادبودهای زندگی گذشته و کسری های غربت را جبران کرده تحمل فراق عزیزانمان را ساده تر مینمود با آشنائی شهر و فروشگاه هایش مایحتاج اولیه را تهیه کرده و غذاهای طبخ آشپزخانه کمپ را در آشپزخانه آپارتمانمان تبدیل به احسن کرده و با تغییراتی مطابق سلیقه ایرانی دورهم میهمانی میدادیم ،حمید خان و خانواده اش نیز پس از مدتی به کمپ ما منتقل شدند و ما راهنمای تمام مسافرین تازه وارد از برلین بودیم و اطلاعات و تجربیات لازمه را در اختیارشان قرار میدادیم.آنها در طبقه دوم آپارتمانی کمی دورتر از ما اتاقی داشتند که گاهی به میهمانی آنجا می رفتیم،بخش بزرگی از مهاجرین آفریقائی ها بودند که در مجموع انسان های شادی میباشند و خنده جزو خصیصه ذاتی آنهاست و من به ندرت آفریقائی عبوس دیده ام و دلیلش شاید تابش آفتاب بر پهنه این خطه باشد یا رضایت تنعم دنیای جدید که در اینجا احساس رضایت کرده و شکر گذارند.درست بخاطر ندارم ، ما هر پانزده روز یکبار حقوقی جزئی میگرفتیم که به اصطلاح پول توجیبی بود و مجردهای هایم همان شب و روز اول ته آن را در میآوردند و در دیسکو های نورنبرگ خرج کیف یک شبشان بود و از فردا،روز از نو و روزی از نو با غذاهای کمپ تا پرداخت بعدی سر میکردند،روزهای دریافت حقوق که در دفتر سوسیال و در صف نوبت انجام میشد از صبح غوغایی بر پا بود مخصوصاً بین آفریقائی ها که من نمیدانم گناهش پای آن ها که میگفتند، زن ها با انواع آرایشهای غلیظ ،با موهای آغشته به روغن های بد بو و لباسهای سنتی در گوشه و کنار به شادمانی و به قولی دلبری مشغول بوده جلب مشتری میکردند، البته همان طور که میدانید ما ایرانی ها دهان های گشادی داریم و هر حرکتی را با پیش زمینه های فکری شکاک مبتنی بر اصول اخلاقی درجازده هزارو چهار صد ساله می پنداریم و اصول خود را محق شمرده دیگران را قضاوت میکنیم.