کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و هفتم

من از اینکه پشت شانه ام بزنند و یا جهت توجه دادن با دست بدنم را لمس کنند یا با دست برای هشدار حولم بدهند متنفرم و نمی‌دانم ریشه در کجای کمبودهای تربیتی من دارد و چه برخوردی اینچنین در روحیه ام اثر گذار بوده که هر گز نتوانستم به آن نقطه رسیده خود را تِراپی کنم،شاید بیدار کردنم از خواب توسط مادر که گاهی با بی‌حوصله گی یا با تّشر انجام گرفته،یا با بی توجهی و بی‌مهری که نمی‌دانم از جانب کدام عزیزی که برایم شاید تکیه گاه تربیتی دوران کودکی بوده و به هر حال اثری نا خوشایند که هرگز بر زبانش نراندم و این اعتراف برای اولین بار است که هیچ وقت بدان نیندیشیده بودم.به مدخل ورودی نرده کنار دیوار رسیده بودم و خیالم تازه داشت راحت می‌شد که دیگر کسی نمی‌تواند تقلب کرده به آشنایان خود داخل صف جلوی ما به پیوندد و از این به بعد سریع تر به گیشه تحویل نهار رسیده خانواده را که حتی صبحانه نخورده از گرسنگی برهانم،احساس بر خورد دستی از پشت شانه ام که مرا بکنار می‌زد و همانطور که در بالا نوشتم جزو رفتار توهین‌آمیز به شخصیت من بود با واکنش و پس زدن دست شخص پشت سر برگشته جوانی را پشت خود مشاهده کردم که عرب بود و بعدآ فهمیدم لبنانی و برای بار دوم در آلمان پناهندگی داده ،در واقع بار اول دیپورت شده بوده و بعد از شاید سالی دیگر دوباره به آلمان آمده پناهنده شده که این‌بار در مسیر زندگی من قرار گرفت.این افراد که با برنامه های حساب شده و به نظر من شناسائی و جاسوسی به اروپا می‌آیند مآمورین سیاست‌ حزب های مختلف مانند قارچ سر بر آورده منطقه خاور میانه اند که حاصل تجارت های جهانی ابر قدرت های بزرگ بوده و جهت اعمال سیاست های آنها و فروش تسلیحات آرامش منطقه را بهم زده و در راه نیل به اهدافشان دست جنایتکاران را باز می‌گذارند.قدی متوسط داشت اما هیکلی تو پر و قوی و چشمانی که شرارت از آن می‌بارید بسیار جسور و پرخاشگر،با پر رویی تمام بزبان انگلیسی ناقص و عربی به من فهماند که باید راه دهم تا به جلوی صف برود و من با پیش زمینه تمام ناملایمات بیست‌و چهار ساعت گذشته و آنچه برایمان پیش آمده بود در موقعیتی نبودم که موقعیت و محیط کنونی خود را بررسی کرده و بقول معروف لاسبیلی در کنم و با کف دست محکم به سینه اش زده به عقب راندمش برگشته روبه آشپزخانه راه را سد کردم،که این بار شروع به عربی حرف زدن کرد و دوباره با دست شانه مرا کوبید، برگشتم دیدم بزبان عربی سعی می‌کند چیزی را که در دست راست گرفته به من نشان دهد که در زیر کت سمت چپش پنهان است ،نگاه کردم برق تیغه چاقویش را دیدم وبازبان عربی مرا تهدید به قتل می‌کرد، مچ دستش را با چاقو با هر دو دستم گرفته سعی در در آوردن چاقوی ضامن دارش داشتم و او نیز که نمی‌توانست مچش را از دست من برهاند سعی در بریدن دستم داشت اما قدرت دودست من بیش از توان یک دست وی بود و طوری مچش را با یک دست و پنجه را با دست دیگر گرفته بودم که امکان خلاصی نداشت و مرتب با تکان بدن و دست و پا سعی در بهم زدن تعادل من داشت تا خود را خلاص کند و از آنجا که بعد ها فهمیدم به علت سوء سابقه و نزاع پرونده سنگینی در کمپ یا هایم سیرن دورف داشت و از ترس دوباره دیپورت شدن سعی در رهانیدن خود را داشت،در کنار من یکی از هندی های همسفرشب گذشته اتوبوس در صف ایستاده بود که هنگام ورود به سالن غذاخوری بسیار گرم و صمیمی با هم سلام و علیک کرده بودیم و در بین درگیری ما که دستهای ما به چپ و راست و بالا پایین میرفت نوک چاقو دستش را زخمی کرده بود،عینکم از روی چشم به پایین متمایل و روی بینی درحال افتادن بود،همسرم مرتب فریاد می‌زد پلیس،پلیس که بعد ها با یاد گرفتن آلمانی متوجه شدیم تلفظش پلیسای میباشد،گوشه در در گیری ما که تعداد زیادی افراد پناهنده شاهد جریان بودند هیچ کس‌ حرکتی نمی کرد و همه فقط تماشاچی به نظاره ایستاده بودند،اولآ اکثرآ سابقهِ خلاف کاری ها و شرو شور بودنش را می‌شناختند دومآ به علت نا آشنا بودن با قوانین سعی می کردند درگیر نشده و بر خلاف ما ایرانی ها که همیشه نوعدوستی،کمک بدیگران،راهنمائی و همکاری باسایرین در فرهنگمان سرشته شده کسی خود را بزحمت نمی انداخت حتی آسیا یی ها ، و من مرتب از همسرم میخواستم عینکم را از روی صورتم که مزاحم تلاشم بودبردارد که بالآخره یکی از دوستان ایرانی که از برلین می‌میشناختمش با یک حمله سریع وبا ضربه سر نماینده حسن نصرالله را به تسلیم واداشت مشتش باز شد و کارد ضامن دارش روی زمین افتاد آنرا برداشته تیغه اش را بستم ،داخل جیب گذاشته و دوباره خِرش را گرفتم که از سرو صدا و ازدحام ما دو پلیس ورزیده قد بلند وارد صحنه شده یک راست بسراغ وی که سابقه داشت آمده وی را کشان کشان بسوی اتاقهای اداری برده در حین بردن با باتوم بسر و رویش می کوبیدند فریادش بلند بود و مانند گنجشک اسیر دست مأمور نظم کمپ پرو بال میزد.