کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و ششم

با پیشواز گرم اهالی ساکن خانه امید و دلگرمی و احساس آرامش مطبوعی بخش بزرگی از خستگی راه و دردسرهای شب گذشته را برایمان کمرنگ کرد و با جمع و جور کردن و اسباب کشی و تغییر دکوراسیون اتاق چهار تخته سه در چهار که با هر حرکتی با لوله های آهنی تخت ها برخورد می کردیم که البته این تغییر دکوراسیون جزء جدا ناشدنی اخلاق تنوع طلب زندگی داخلی همسر من است که هنوز پس از چهل و شش سال ادامه دارد و همین دیشب که از تعمیرگاه ساعت هشت شب به خانه رسیدم متوجه شدم با درد و بیماری مینیسک زانو که باید هفته دیگر جهت جراحی به بیمارستان برود کل دکوراسیون و بار کوچک گوشه اتاق پذیرائی منزل را با تمام بطری های آن که بیش از دویست عدد می‌شود تنهائی جابجا کرده و به دلیل عدم توان بلند کردن تخته ها و سنگینی بخش بالائی آن قسمت را به دیوار تکیه داده بود و با آمدن من به منزل یکی دوساعت اجباراً آن را نصب و تکمیل کرده و با جابجایی پیانوی سنگین که همیشه در گوشه و کنار اتاق در حال تغییر جا می باشد و دیگر به علت درد زانو قادر به حرکت دادنش نبود رضایت داد و مرا پس از چهل و شش سال به یاد آن روز خانه تکانی تک اتاقمان در آپارتمان هایم( سیرن دورف) انداخت.

دورهمی های ما با ساکنین جدید همجوارمان در آشپزخانه و پذیرائی گرمشان و صرف چائی و آشنا شدن به محیط جدید و تمام اطلاعات مربوطه و راهنمائی های آنها از امکانات خرید و تهیه مایحتاج اولیه و پخت و پز دوباره و تغییر غذاهای دریافتی که مطابق سلیقه ما ایرانی ها نبود از رستوران که البته در همانجا سرو می‌شد آنها را در ظرف ها و قابلمه های خود ریخته در آشپزخانه آپارتمانمان تغییر کاربردی داد،که ما به دلیل خستگی راه و آشنا نبودن و نداشتن ظروف و وسائل آشپز خانه تصمیم گرفتیم نهار اولین روز خود را در همان رستوران صرف کنیم و پس از کمی جابجائی در اتاق خود را کلید کرده به سالن آمفی تآتر که فعلاً به رستوران تبدیل شده بود مراجعه کردیم.

سالن مربوطه با سن نمایش بزرگ خالی که احتمالاً در زمان بعد جنگ دوم جهانی محل دادگاه نورنبرگ بوده و شاید تمام جنایتکاران جنگ در این سالن محاکمه شده باشند چون من در فیلم‌های مستندی که از این دادگاه ها در تلویزیون دیده بودم با آن همه جمع شاهدها و محکومین و قضات مشابهت داشت.

سالن پر بود از میز های پذیرایی و صندلی ها که تعداد زیادی مشغول صرف نهار بودند و سر و صدای صحبت و صدای کارد و چنگال از برخورد با بشقاب ها و صدای کشیده شدن پایه های میز و صندلی روی زمین که دائماً در جریان بود و با در نظر گرفتن تعداد زیاد جمعیت سرو صدایش کمتر از یک بازار مکاره نبود،در کنار سن پایین سمت چپ گیشه ای بود که محل توزیع سینی غذای گرم و سالاد و دسر و نوشابه بود که همراهش بسته های شام شب و صبحانه روز بعد نیز تحویل می‌شد و میهمانان پس از صرف نهار سهمیه شام و صبحانه روز بعد خود را همراه می‌بردند.

از جلوی گیشه تحویل نهار نرده ای آهنی کنار دیوار نصب کرده بودند که افراد به صف پشت یکدیگر از داخل آن گذشته به گیشه می رسیدند و از ازدهام جلوگیری می‌شد، میزی انتخاب کرده خانواده را آنجا نشاندم و ته صف طولانی در ابتدای ورودی به سالن ایستادم و بیش از نیم ساعت طول کشید تا به نرده برسم که تازه خود در نیمه راه بودم و از آنجا به بعد یکی یکی وارد می‌شدیم و دیگر کسی نمی‌توانست وسط صف قاچاقی وارد شود که این خصیصه عمومیت داشته به ملیت کار ندارد و با فرهنگ آدم ها سنجیده می‌شود و تعهدات اخلاقی آنها،در حین طی مسافت که به آهستگی می‌گذشت و جار و جنجال جلوی گیشه که برخی چانه می‌زدند و احتمالاً تقاضاهای دیگری داشتند و یا عدم دانستن زبان و تفهیم مطالب،به بررسی اوضاع و حال و روز میهمانان که از هر ملیت و قوم و رنگی به فور یافت می‌شد، مردان و زنان رنگ و وارنگ با گویش های متفاوت که با صداهای بلند به صحبت مشغول بودند و انواع و اقسام تیپ های مدرن و کلاسیک با لباس های آخرین مد با کفش‌های ورزشی و آدیداس و پوما و کاپشن های مکش مرگ ما و لباس‌های سنتی آفریقایی‌ها و اعراب و هندی ها و غیره که دَرهمیِ رنگ آمیزی صحنه سالن، سبک تمام تابلوهای دوران عهد قدیم تا این زمان را تحت الشعاع قرار داده و از آن گذر کرده بود و جای رامبراند و میکل‌آنژ و لوتروک و سالواتوره دالی و غیره را خالی می‌کرد،آشنائی با ملیت ها و فرهنگ های مختلف که ما آنها را فقط در سینما و تلویزیون دیده بودیم آموزه های جدیدی بود.