کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و پنجم

صبح گاهی حدود ساعت شاید هشت و نه صبح، روزی نیمه ابری اواخر ژانویه سال هزارو نهصد و هشتادو شش میلادی از پله های اتوبوس در هایمِ(کمپ) پناهندگان سیرن دورف پا به زمین گذاشتیم، با تنی خسته از مسافرت که تمام شب گذشته با عدم احساس امنیت در بین مسافرین اتوبوسی که تنها مسافر زن آن همسر من بود و دو کودک خردسال نه و سه ساله و بی‌خوابی تمام راه با احساس دلشوره از دوری خواهر همسر در برلین جا گذاشته ،مارا به خط کرده جلوی دفتر ساختمان اداری سیرن دورف که بعد از جنگ محل نگهداری جنایت کاران جنگی منتظر محاکمه بود به انتظار ایستادیم.

بسیاری از هموطنان پناهنده هرگز این همه سختی طول راه و طی مسیر ما را تجربه نکرده و به راحتی با کمک و راهنمایی صحیح حتی با هواپیما و از راه فرودگاه وارد و با ترفند ها و کیس های مختلف به مقصود رسیدند و بدون کوچکترین دلشوره و نگرانی و یا مشکلاتی به همان جایی رسیدند که بسیاری در راهش هزاران بدبختی کشیده،خانواده هایی که از هم پاشیده شد،زنانی که شوهران‌شان را به خاطر دیگری ترک کردند و یا مردانی که تعهد خود را فراموش کردند و من این مشکلات را در نهاد خموش تربیتی اجتماع خود می دیدم که با قرار گرفتن در محیط آزاد از زیر خاکستر محدودیت های تربیتی بیرون زده شعله اش خانواده ها را می سوزاند و چه انسان ها که در این مسیر جان خود را از دست دادند و چه کسانی که بعد از مرگ حتی اجسادشان هم پیدا نشد و در مسیرهای هوائی،زمینی و دریایی مفقود الاثر شدند،من بعد ها بعد از موفق شدن و بدست آوردن اقامت همواره جزو افرادی بودم که به تمام هموطنانم در راه موفقیتشان در امر سفر،کِیس های مختلف و داستان‌های ساختگی دادگاه پسند،و معرفی منابع و مآخَذِ فعالیت‌های دست اندرکاران کار پناهندگی بسیار کمک کرده و آن را در اولویت اصلی قرارداده بودم و به این وظیفه خود پایبند . مسافرین چندی ازترکیه،ایران،فرانسه بوسیله کمک های من موفق و به نتیجه رسیدند ،گرچه اکثرشان بعدها پشت سرشان را هم نگاه نکردند و حتی یکی از آنها بعد از قبولی و دریافت اقامت در کنایه ای گفت با آن کیس آبکی که من شانسی قبول شدم ، کیسی که من نوشته بودم ودر همان دادگاه اول خود و کل خانواده شش نفریشان اقامت گرفتند در حالی که پناهنده های بسیار زیادی سال ها پشت در دادگاه ها با پرداخت هزینه های گزاف وکیل و کارچاق کن های انگل وطنی کِیس نویس سرگردان و در رفت وآمد می‌باشند و من حتی آنها را با هزینه و اتومبیل خود از شهرم تا محل دادگاه می بردم و در پیگیری کارشان احساس مسئولیت می کردم و دِین خود را در این راه ادا کردم.

در صف انتطار معرفیِ هایم سیرن دورف پاسپورت هایمان را که برای آخرین بار در دستمان لمسش کردیم باز پس گرفتند تا برای تکمیل پرونده بایگانی شود،در این صف واکسن آبله به همه تزریق شد که با گریه بچه هایم بسیار دگرگون شده و حالم گرفته شد،لوله های آزمایش مدفوع در بسته بندی های پلاستیکی بهداشتی در اختیارمان قرار دادند که باید تا روز بعد به آزمایشگاه هایم تحویل می‌دادیم و این امر برایمان بسیار اعصاب خرد کن و به زعمی حالت خرد کردن شخصیت افراد بود و احساس بدی به آدم دست می‌داد که مقام و منزلت ما ایرانی ها رو زیر سوال می‌برد و عزت نفسمان را خرد می‌کرد،برای اولین بار بعد از خروج از ایران احساس حقارت می‌کردم،به هر نفر یک پتو،بک سرویس کارد و چنگال و قاشق و بشقاب و برای خانواده من یک کلید اتاق درآپارتمانی درطبقه پایین ساختمان دوطبقه تحویل شد همراه چند برگ کُوپن دریافت نهار،شام و صبحانه ،اتاق ما که چهار تختخواب یک نفره اش تمام فضا را اشغال کرده بود و ناچاراً چمدان ها را زیرشان قرار دادیم و تنها کمد لباس کنارش که بخشی از لباس هایمان داخلش جای گرفت،پنجره دولنگه مشرف به حیاط بزرگ تنها نور گیر اتاق بود و در روزهای ابری و شب ها تنها لامپ آویزان وسط سقف کوتاه منبع روشنائی کورسوی آن .
آپارتمان ما سه اتاقه که بعد از جنگ این سری آپارتمان‌ها محل نگهداری امرا و بزرگان ارتش نازی بود که در نوبت محاکمه در آن زندگی می‌کردند،افراد و سربازان دون پایه آن موقع نازی ها نیز در طبق دوم ساختمان دیگری که زیرش اداره و دفاتر مربوطه کنار سالن بزرگ آمفی تآتر که امروزه آشپزخانه و سالن نهار خوری هایم بود قرار داشت.در آپارتمان ما دو خانواده دیگر نیز هر کدام اتاقی داشتند،در یک اتاق خانواده چهار نفره با دو فرزند پسر حدود هم سن و سال پسر من و یک بانوی حدود پنجاه ساله با پسر چهارده پانزده ساله که همگی مارا گرم و با روی خوش تحویل گرفتند.