کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و چهارم

یکی از نکاتی که ما را در طول مسیر پناهندگی نگران می‌کرد و لرزه به انداممان می انداخت جدا کردن زن و شوهرها و زوج های حتی بچه دار بود که بسیار بی‌رحمانه و غیر انسانی و بر خلاف انتظار ما از بخشندگی و دست و دلبازی صاحب خانه بود که این همه میهمان را سخاوتمندانه پذیرا و با هیچ چشم داشتی در راه اسکان،پذیرائی،آموزش و نگهداری شان می‌کوشید و مهربانانه به تمام کمبود ها و مشکلاتشان رسیدگی کرده در راه آسایش آنها کوتاهی نمی‌کرد.و آنهائی که مورد این بی انصافی قرار می‌گرفتند با لعن و نفرین و قصی القلب بودن نژاد خشن آلمان و اتهام نازیسم و خوی دد منشی ملتی که دنیا را در جنگ جهانی دوم به خون کشیده بودند خود را مورد ستم انگاشته مظلوم نمائی می‌کردند و من همیشه خدا را شکر می کردم که چنین اتفاقی برای ما نیفتاد و ما را از هم جدا نکردند که بعدها با تجربه و آشنائی بیشتر با خلق هموطن و ملت ابن الوقت دریافتیم که این زوج ها اصلاً در ایران یکدیگر را نمی‌شناخته و در مسیر پناهندگی با یکدیگر آشنا شده و با روابط حسن همجواری زن و شوهر های مصلحتی بین راهی می‌باشند که طبق قوانین پناهندگی هر کدام مطابق قانون افراد مجرد تقسیم شده و سهمیه هایم های مختلف و در جاهای خالی اسکان داده می‌شوند و چون اکثراً زبان بلد نبوده نمی‌توانستند در هنگام پذیرش نظرشان را در مورد علاقه و همبستگی به هم ابراز نموده و تقاضای در کنار همزیستی را به مسئولین مربوطه اعلام کنند بعد از جدائی از یکدیگر چون زورشان به خر نمی رسید به جان پالانش می افتادند و داستان‌ها در بی رحمی و شقاوت نازی ها ،اس اس و گشتاپو می‌سرودند و خودرا قربانی بی عدالتی می‌شمردند دست به آسمان بلند کرده شیرشان را حرام می‌کردند.به نظر من دوران و مسیر پناهندگی دانشگاهی ست که درس زندگی به انسان های ساده ای همچون من که دنیا را فقط محیط پیرامون خود می شمردم می دهد، بطور کلی سفر انسان را پر تجربه می‌سازد و بر مبنای شعر: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی چه انسان هائی که خاک شدند و هر گز از این همه تجربه بهره ای نبردند و من واقعاً شاکرم که که امروز به عنوان یک انسان سرد و گرم چشیده حاصل اندوخته گذشته خود را در اختیار دیگران می‌گذارم،بعد ها که در شهر فرانکفورت جا افتاده با یادگیری زبان اولین تعمیرگاه خود را تأسیس کردم مرتب در تماس با مشتریان که اکثراً ایرانی بودند دائماً سرم کلاه می رفت و حاصل کارم نتیجه ای نداشت و آنچنان که در ایران زندگی کرده بودم ادامه می‌دادم و هنوز خود را در فضای ایران به حساب آورده با معیارهای آنجا می‌سنجیدم و فکر می‌کردم اینجا هم تعمیر گاه رکورد نو خیابان خاوران هست که متعلق به هوشنگ خان و من هم پسر حاج هوشنگ که همه کارمندان و ابواب جمعی و مستاجرین تعمیرگاه و مشتری ها رعایت موقعیت مرا کرده علاوه بر احترام خاص دائماً مورد مهر دیگران می‌باشم غافل از اینکه اینجا دیگر خبری از عزت و احترام نبوده و هوشنگ خانی در کار نیست تا زیر چترش احساس امنیت کنیم و همه در پی منافع جیب خود می باشند، برایشان فرقی نمی کرد سر چه کسی را کلاه می‌گذارند و دیگر اخلاق و منش و رفاقت نقشی نداشت و هر کدام دیگری را بر مبنای مادیات قضاوت می‌کرد و احترام فقط زمانی نقش پیدا می‌کرد که منافع طرف رعایت می‌شد، خیلی هایشان آن زمان که با کسی صحبت می‌کردند در افکار خود در حال شمردن پول جیب وی بوده و محاسبه قیمت خانه در ایران و اینکه چگونه به مطامع شان دست‌یابند،من نمی دانم نسل مخصوصاً بعد ما که سر کوفت انقلاب را به ما زده و متهممان می‌کنند در کدام کلاس آموزش این همه شارلاتانیسم را دیده اند که سر خدا را هم کلاه می‌گذارند، ما در مملکتمان در محدوده ای زندگی می‌کردیم که بدون آن که خود توجه داشته باشیم بسیار بسته بود و از دوران طفولیت به جمع خانواده،اقوام،فامیل،همسایگان،بچه محلی ها،همشاگردی ها و همدوره ای های سربازی و دانشگاه و محل کار و اداره و مسیر رفت و آمد زندگی محدود می‌شد و ما در معاشرت هایمان از این محدوده شناخته شده شخصیت‌های بی ضرر بیرون نمی‌رفتیم و در امنیت زندگی کرده غافل از هر گونه جرم و جنایت،دزدی و سرقت ،خلاف، فحشاء و بی عفتی و بی‌ناموسی،و بالآخره جرم و جنحه با آرامش و اطمینان زندگی می‌کردیم در حالی که در اجتماع آن زمانِ ما تمام این ناملایمات وجود داشته و ما در مسیرشان قرار نگرفته بودیم ودر راه مهاجرت با بسیاری از آنها که دیگر در وطن جایی نداشته مشتشان باز شده،حنایشان رنگ باخته و از محیط زیستِ به بن بست رسیده خود به دلیل شناخته شدن و امکانِ موقعیت مهاجرت جلای وطن کرده شانس خود را در محیطی دیگر امتحان می‌کردند و درخیل این همه مهاجر درصد قابل توجهی نخبگان خلاف و قاچاق و فحشا جاداشتند و مادر مسیرمان با صداقت آنها را بخود راه می‌دادیم.

بسیار زیبا نوشتید و دلنشین و من جزو شاهد زنده این موضوع هستم که در تمام مسیر پناهندگی و حتی درس زندگی قدم به قدم با من همراه بودید و بسیار به من کمک کردید من بابت تمام زحمات خالصانه و بی منت از شما تشکر میکنم و می‌دانم که هیچگاه خدا چشم از روی چنین بندگانش بر نمی‌دارد سالم و شاد باشید .
کامران هودی(کاکو) 😁