کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و سوم

ما دو ردیف صندلی پشت سرهم دونفره سمت راست میانه اتوبوس که خالی بود انتخاب کرده بچه ها ردیف جلو و ما درصندلی های ردیف عقب نشستیم و با پتوهایی که همراه داشتیم بچه ها را جهت نشستن و خوابیدن به علت راه طولانی حدود پانصد ششصد کیلومتر که هنوز هم بعد از سی و پنج شش سال از آن تاریخ گذشته نمی‌دانم زیرا هرگز دیگر به برلین که بعدها با یکی شدن آلمان غربی و شرقی آزاد شد ورفت و,آمدش آسان ، نرفتم.

آن شب وداع برلین که بسیار شب سختی در زندگیمان بود را هرگز فراموش نمی کنم زیرا اندوه همسر در غم جدا شدن از خواهر که بی سرپرست در شهری دور از وطن بالاجبار ترکش می کردیم و احساس مسئولیت در قبال خانواده اش که بر دوشم سنگینی می کرد و مشکلات تمام نشدنی مسیر طی شده و آینده نامعلوم و هزاران ناهماهنگی زندگی بدون پشتوانه و به دور از وطن و خانواده که همیشه تکیه گاه و مخصوصاً راهنمائی های پدر که همچون ستونی استوار پایه های نونهال زندگی را تقویت می‌کرد،از برلین غربی پس از مدت کوتاهی خارج و وارد آلمان شرقی شدیم که جاده های بلوک‌های بتونی زمان هیتلر با آن درز بین بلوک ها که با ردشدن چرخ ها از رویشان ارتعاشات را به اتاق اتوبوس منتقل و مغز خسته مارا با چکش می‌کوبید و در تمام طول شب بدون وقفه ادامه داشت و سختی راه را دوچندان می کرد.
با ورود به آلمان شرقی پاس هایمان که موقع سوار شدن اتوبوس در برلین تحویلمان داده بودند توسط مآمور آلمان شرقی جمع آوری شد و در ورود به آلمان غربی دوباره تحویلمان شد،ساعت از یک بامداد گذشته بود ،صدای ارتعاش جاده همراه سرو صدا و خنده های مستانه هندی ها که با صدای بلند از انتهای اتوبوس با نفرات جلوئی صحبت می‌کردند و مرتب پیکی به سلامتی یکدیگر زده با شعارهای مستانه به تعریف جوک و لطیفه که ما چیزی از آنها نمی‌فهمیدیم مشغول بودند و با تعریف هر لطیفه ای کل اتوبوس می‌خندید و هرچه بیشتر پیش می رفتیم گویی تازه نفس تر شده و انرژی می گرفتند،یکی از چهار جوان ایرانی ردیف اول از آن جلو جرات به خود داده بلند شد و با آرامی التماس گونه به زبان انگلیسی خواهش کرد که سکوت کرده اجازه بدهند دیگران بخوابند که ناگهان یکی از ته اتوبوس با مسخرگی حرف وی را تکرار کرد و کلمه (Sleep) یعنی خوابیدن را بلند بلند تکرار کرد و همه زدند زیر خنده و ادامه دادند،جوان ایرانی که سنبه را پر زور دید سر جایش نشست و آرام گرفت،با بررسی اوضاع و جمع حاضر شخص تنومندی را در میانشان یافتم که عمامه اش از همه بزرگ تر بود گوئی تنومندیش حکم ریاستی به وی داده بود که دیگران احترامش را داشتند ،سه صندلی عقب تر از ما سمت دیگر (چپ)نشسته بود ،چاقوی ضامن داری را که در تمام طول سفر همراه داشتم از جیب شلوارم در آورده تیغه اش را باز کرده سراغ رئیس رفتم و آن را زیر گلویش گذاشته و با صدای بلند طوری که همه آنها شنیده به هندوستان نیز رسید گفتم مستر من یک ایرانیم و می‌توانم یک تروریست هم باشم و می‌توانم تو را بکشم و خفه شو،چشمان درشتش از حدقه در آمده بود و انتظار چنین حرکتی را نداشت ،بی حرکت از احساس تیزی تیغه روی گلویش در سکوت ناگهانی فضای اتوبوس صدای نفسش که همراه بوی گند الکل از دماغ و دهانش بیرون می زد شنیده می‌شد و حرکت غیر منتظره من که وجود آن همه ناملایمات و سختی جانم را به لب رسانده بود و اکنون نیز وجود این هندی های پر سرو صدا اثر خود را گذاشت،نفر کنار دستیش که از همه لوس تر و پر سرو صدا تر بود و احتمالاً با تکیه به گردن کلفتی همپالگی اش گستاخ تر از دیگران بود گفت مستر اسلیپ اسکیپ، دو دستش را رویهم و سرش را روی دست ها قرار داده چشمانش را بست و ناگهان آقای رئیس هم با حالت التماس همان کار را کرد و دیگران نیز خوابیدند،گوئی پریز تلویزیونو از برق بیرون کشیدی سکوت حکمفرما شد.هنوز تاریک بود که وارد مرز آلمان غربی شدیم و لب مرز دوباره مامور آلمان شرقی پاس هایمان را تحویلمان داد و اتوبوس وارد آلمان غربی شد و روی جاده آسفالت بدون درز و ارتعاش بلوک‌های بتونی با آرامش چشممان گرم شد. صبح زود بود که به کمپ سیرن دورف رسیدیم، این کمپ دارای دو سری ساختمان بود ،قسمت ساختمان‌های خصوصی و ساختمان اداری،شامل دفتر رئیس و کارمندان دفتری ،سالن آمفی تآتر با صحنه نمایش که به سالن نهار خوری و در کنارش آشپزخانه تبدیل شده بود و در طبقه بالای کنار این سالن اتاق های چند تخته دوطبقه مثل سربازخانه برای افراد پناهنده مجرد در نظر گرفته شده بود و خانواده ها را در ساختمان‌های دوطبقه سمت دیگر کمپ در واحدهای مجزای سه اتاقه با حمام توالت و آشپزخانه اسکان می‌دادند البته برای هر خانواده فقط یک اتاق در نظر گرفته شده بود و بر مبنای تعدادشان اتاق ها حداکثر تا چهار تخت داشتند.