کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و دوم

روز موعود که شبش را با خواب
پریشان گذرانده بودم با تمام فامیل جهت تقسیم به اداره مهاجرت طبق تعیین وقت قبلی مراجعه کردیم،در مورد رویای خواب های پریشان که سالیان زیادی بعد از آن شب بارها برایم تکرار می شد و در تمام آنها یک موضوع تکراری تِم اصلی بود ،اینکه به میهن با دست خالی باز گشته ام و دیگر از تمام مواهب زندگی مدرن اروپا دور و نمی‌توانم به دیگران امکانات نامحدود و پیشرفت‌های خود را ثابت کنم یا دیگران آن را درک نمی‌کردند.، و این رویا تا سالیان زیادی دست از سرم بر نمی داشت و هرچه در زندگی به موفقیت‌های بیشتری دست می یافتم این رویا بیشتر تکرار می شد و عذابم می‌داد، با دریافت نمره و گذراندن نوبت انتظار به داخل اتاق تقسیم فراخوانده شده و با مصاحبه کوتاهی برگه انتقالی به سیرِن دورف ( Zirndorf ) شهری کوچک در کنار نورنبِرگ ( Nürnberg ) استان بایرن یکی از استان‌های جنوبی آلمان که می‌گفتند مردمش ضد خارجیند برای من همسر ودو فرزندم صادر شد ،سیرن دورف کمپ نگهداری جنایتکاران نازی بعد جنگ دوم جهانی بود که در دادگاه نورنبرگ محاکمه شدند، با اینکه همه از امتیازات بسیار زیاد رفاهی سوسیال شهر برلین ، خدمات اجتماعی و امکانات زندگی و بخشندگی دولتش تعریف کرده و آرزو داشتند آنجا تقسیم شده و بمانند و نانشان در روغن باشد، زیرا کسانی که مایل به کار کردن نبودند کسی به آنها گیر نمی‌داد و می‌توانستند همیشه با کمک همان درآمد سوسیالی که بیشتر از سایر ایالت‌های آلمان بود روزگار بگذرانند ، من بسیار راضی بودم،اولاً اینکه در محیط بسته برلین دست و بالم جهت فعالیت در رشته کاری محدود بود در حالی که در ایالت های ديگر آلمان امکان رشد و فعالیت بیشتری داشته احساس آزادی بیشتری از محدوده بسته‌ شهر برلین که درست در میان آلمان شرقی محصور بود داشتم. بعد از ما خواهر همسرم برای مصاحبه به درون رفت و پس از مدتی با برگه تقسیم سهمیه برلین در دستش بازگشت که برای مخصوصاً همسرم شوک بزرگی بود و مرا در مقابل مسئولیت جوابگویی خانواده همسر و تعهد خانوادگی نگران و اینکه ما از برلین غربی به دنیای آزاد آلمان رفته و وی در همان برلین بدون امکان دسترسی به ما، زندگی کند، بسیار سخت و غیر قابل تصور بود ،به داخل اتاق مصاحبه بازگشته اعتراض کردم که آب پاکی را روی دستمان ریختند که تصمیم گرفته شده قابل برگشت نیست ،با احساس ناراحتی به هایم مان برگشتیم و یکسر سراغ مسئول و سرپرست آنجا که خانم مهربانی بود و دفترش در طبقه پایین و در بدو ورود قرار داشت رفتیم و جریان را توضیح دادیم بلافاصله تلفنی به اداره مهاجرت زد و بعد از مدتی گفتگو گفت این خانم خودش در مصاحبه گفته می‌خواهد همراه خانواده خواهرش که در برلین زندگی می‌کنند باشد وآنها هم طبق خواسته اش اورا جزو سهمیه برلین قرار داده اند،و من توضیح دادم خانواده خواهر ایشان ما می‌باشیم که در حال حاضر در برلین هستیم و با توجه مسئول مربوطه به سوء تفاهم پیش آمده قول داد در تقسیم بعدی که هفته آینده بود وی را نیز نزد ما بفرستند . زمان زیادی نداشتیم و باید بار و بنه را جمع کرده آخر شب به محل استقرار اتوبوس‌های حمل مسافرین می رفتیم و با تعداد چمدان ها و بار و اثاثیه که در طول مدت کوتاه شاید یک ماهه زیادتر هم شده بود و بسیاری از آنها را همانجا گذاشتیم حدود ساعت ده شب با تاکسی به محل استقرار رفتیم البته با سپردن خواهر همسر به خانواده کعبی و دوست دیگری که بعدها او هم به ما ملحق شد( مسعود ابراهیمی ) با دلی نگران سوار اتوبوس شدیم،اتوبوس ما دو طبقه که طبقه پایینش مخصوص بار با درب های کناری دوطرف (جعبه بغل) که از پایین به بالا باز می‌شد ، محل اتاقک راننده هم در جلو و در همین طبقه بود و محل نشستن مسافرین با پله های جلو کنار محل راننده و قسمت درِ عقب که توالت کوچکی در کنارش بود به طبقه بالا می‌رفت و گنجایش حمل مسافر حدود پنجاه نفر که تکمیل بود. مسافرین همراه ما بیشتر هندی ها و بنگلادشی بودند که اکثرأ هر کدامشان بارهایشان را داخل کیسه های پلاستیکی کیف مانند حمل خرید فروشگاه ها حمل می‌کردند و اغلب داخلش مشروبات الکلی و مواد خوراکی بود،و از همان آغاز شروع مسافرت به نوشیدن و تعارف به یکدیگر پرداختند. اهالی آسیائی هند و پاکستان،بنگلادش و سریلانکا و بطور کلی شرق آسیا از صداهای رسائی برخوردارند که طبیعت خشن گفتگو،محاوره و صحبت کردنشان بسیار بلند و در محیط های بسته برای مدت طولانی غیر قابل تحمل و حتی شکنجه آور است مخصوصاً که در حضور جمعشان در اقليت باشی،مسافرین اتوبوس ما غیر از من و همسر و فرزندانم و چهار جوان ایرانی که جلوی اتوبوس نشسته بودند بقیه آسیای شرقی و سرخوش و بی خیال کیف می کردند و فارغ از نگرانی ما از غم بجا گذاشتن خواهر زن با شوخی و مزاح اتوبوس را روی سر خود گذاشته بودند.