کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی و یکم

هایمِ یا همون کمپِ جنگل مجموعه کانتینر های کنار هم چیده ای بود که در کنار جنگلی اطراف برلین قرار داشت و رفت و آمد از مرکز شهر تا آنجا با اتوبوس امکان پذیر بود، کانتینرهای بهداشتی توالت و حمام و کانتینر آشپزخانه جداگانه و کنار کانتینرهای محل زندگی مهاجرین قرارداشت.

روز های ما به خرید،کلاس زبان وملاقات دوستان و آشنایان می‌گذشت و مشغول تجربیات جدید،آشنائی و بررسی نحوه زندگی و فرهنگ رفتار اجتماعی صاحبخانه مهربان سخاوتمند خود بودیم و هر آن چیز جدیدی یاد می‌گرفتیم و مانند کودکان شنیده های از راه گوش را بر زبان می‌راندیم بدون آنکه گاهی به معنای آنها واقف باشیم،و بدبختی من دانستن زبان انگلیسی بود که گرچه بعضی لغات مترادف و نزدیک به آلمانی در یافتن آنها کمکم می‌کرد اما امکان ارتباط بر قرار کردن مخصوصاً با قشر تحصیل کرده آلمان مرا تنبل بار می‌آورد تا نیازهای گفتاری خود را بدون اشکال با زبان انگلیسی بر طرف کنم،اقامت ما فکر می کنم هر هفته یا ده روز یک بار با مهر اقامت موقت در اداره سوسیال تمدید می‌شد زیرا ما منتظر تقسیم به محل اقامت دائم تا برگزاری دادگاه اصلی خود بودیم که هر هفته بعد از تصمیم گیری های سوسیال و روی نوبت ابلاغ می‌شد و بر مبنای آن سهمیه و جیره و سرویس های هر فرد تعین می‌شد و در این رفت و آمد ها به سوسیال که ما آنجا و راه و رسمش را فوت آب شده بودیم مرتب به چهره های پرفسورهای عهد باستان و استادان اولیه اطلاعات ابتدائی خود برخوردیم که در مسیر راه مخصوصاً بخارستِ رومانی و هتل دوروبانتی ملاقاتشان کرده بودیم بخصوص آنکه ما را به انتخاب قاچاقچی پر توانش در امور مهاجرت ترغیب می‌کرد و همسرم افسوس ندیدن بلغارستان را داشت که در برلین بین راه برگشت از سوسیال به هایم سراسیمه و نگران بین جمعیت دیدمش و هنگام دیدنم آنچنان شادمان بودکه گویی دنیا را به وی داده اند و با التماس تقاضای راهنمائی داشت و توضیح داد که پولش در بلغارستان تمام شده حمله دار مربوطه سرش را کلاه گذاشته پول و موجودیش را گرفته و تنهایش گذاشته که ناچاراً از ایران تقاضای پول کرده و با فقر و نداری همه راه ها را دوباره طی کرده و با اتوبوس و قطار و پیاده روی از مرزها خودش را به آنجا رسانده بود،دستش را گرفتم و به سوسیال بردم و تمام راهنمائی های لازم را انجام دادم،دیگر ندیدمش اما مطمئنم روز بعد دوباره در جمع ایرانی ها شروع به اظهار نظر و ابراز اطلاعات کرده و جمعی دیگر را همراه خود به گمراهی کشیده بدبخت کرده.

در همسایگی اتاق بیمارستانی که ما ساکنش بودیم خانواده دیگری با سه فرزند دوره انتظار تقسیم خود را می‌گذراندند که اتفاقاً اسم سرپرست مرد خانواده هم حمید و اهل جنوب بودند ،نام فامیلشان کعبی بود و دوپسر و یک دختر کوچک داشتند ، بسیار خونگرم و مهربان مطابق سایر هموطنان و از بچه های اهواز و آبادان لطمه خورده زمان جنگ ایران و عراق که یک بار به تهران مهاجرت و سپس به آلمان رسیده بودند،هر از چندگاهی جهت تمدید اقامت و مهر آن روی برگه شناسائی به مرکز سوسیال که دیگر آدرسش برایمان مثل آب خوردن شده بود مراجعه کرده تا روز تقسیم رسید که مدت ها در انتظارش بودیم تا از بلاتکلیفی بیرون بیاییم و این انتظار که در زندگی هر روز آن را با خود حمل کرده و هرگز دست از سرمان بر نمی‌دارد مرتب حس کنجکاوی مارا در دست یابی به مجهولات پیش رو تحریک کرده و تمامی ندارد و هنوز بعد از سی و پنج سال از ورودم به آلمان شب را به امید فردای ناشناس سر به بالین گذاشته به امید فردای ناشناخته و رفع مشکلات جدید خود را آماده مبارزه می کنم و یاد شعر دیگری می‌افتم که میز حسن کاشی دلال قدیمی اتومبیل تهران می‌خواند.

دنیا زنیست عشوه گر و دلستان ولی

با کس بسر نبرد مهر شوهری

آبستنی کین همه فرزند زاد و کشت

دیگر چه انتظار ازو مهر مادری

تمام ادبیات مملکت ما قرن هاست در پی هشدار راه رفته گذشتگانی ست که مارا مطلع کرده و نصایح خود را در قالب شعر و نثر برایمان به یادگار گذارده اند و من از همان کلاس اول دبستان سلمان و از پشت همان نیمکت چهار نفره کلاس درس لغت به لغتش را با گوش جان شنیده در بکار بردنش نا خود آگاه کوشیده ام،بالاخره روز تقسیم ما فرا رسید.