کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سی‌ام

شاین یا برگه معرفی را جهت ارائه به محل اقامت جدید همراه آدرسِ، هایم بیمارستان برای خانواده من صادر و تحویلمان شد،هایم همان کمپ یا محل اسکان گروهی و در واقع منزل می باشد و هایمِ ما بیمارستانی بود که برای اقامت موقت پناهندگان قُرُق شده و به جای مداوا به میهمان سرا تغییر کاربردی داده شده بود.خورد و خوراک ما به عهده مسئولین هایم بود که در آشپزخانه پخته و هر روز در دو وعده صبح و ظهر با میزهای متحرک غذای بیمارستان و بر مبنای تعداد مسافرین هر اتاق حمل و در سینی تحویلمان می‌شد. وعدهِ نهار حتماً غذای گرم و طبخ شده با انواع گوناگون گوشت و مرغ و برنج و سایر مواد خورا‌کی به سبک فرهنگ میهمانان تهیه می‌شد و همراهش حتماً دسر،میوه و نوشابه پاکتی آب سیب یا پرتقال و انگور و غیره در بسته های یک لیتری سرو می‌شد و سهمیه شام هر نفر نیز که به اصطلاح سرد بود همراه نهار تحویل می‌گردید که آن هم شامل بیشتر نان سیاه سبوس دار،نان‌های سفید همراه بسته های پنیر و کره که بسیار گوناگون بودند با کالباس،و سوسیس گاوی و سوجوق ( نوعی سوسیس ترکی با اسانس تند مخصوص) همراه ماست میوه های مختلف یا کرم کارامل و دسرهای کاکائویی و ژله های خوش مزه، شیر برنج و تخم مرغ پخته و اقسام خوراکی های مقوی و پر انرژی لازمه تغذیه می‌بود، به هر حال کلیه امکانات زندگی یک انسان عادی بدون دغدغه فراهم و با سخاوتمندی و میهمان نوازی در اختیار پناهنده قرار می گرفت،هفته ای یکبار ملحفه های تخت ها تعویض می‌شد و هر روز لباس‌های چرک مان را تحویل گرفته می‌شستند و بعد از ظهر خشک شده تحویلمان می‌دادند ،اقسام وسائل بازی و سرگرمی کودکان در کودکستان ساختمان مان فراهم و کلاس زبان در مراحل اولیه تدریس در خود بیمارستان و بعداً با شاین و برگه معرفی در کلاس های گوناگون زبان شهر برلین همراه بلیط تردد اتوبوس و مترو مجانی در اختیارمان بود و آنجا که ما فارغ از هرگونه دغدغه برای جامعه میهمان پذیر سخاوتمند ناز می کردیم وآنها آن را می‌خریدند و تمام آرزوهای مارا برآورده کرده و امکانات رفاهی در اختیارمان می‌گذاشتند دوباره پرفسورهای پر مدعای وطنی بیکار ننشسته آن ها را حق ما،پول نفت مان و سهمیه سازمان ملل متحد می‌خواندند و این همه محبت را وظیفه می نامیدند،در بین ما عزیزانی بودند که از کوره دهات های دور مملکتمان پایشان به اروپا باز شده بود که حتی محل زندگی‌شان جاده ماشین رو نداشت و با اسب و قاطر تردد می‌کردند و دهاتشان با موتور برق هر روز از عصر تا نیمه های شب فقط برق داشت که در اینجا ادعای تمدن دوهزار و پانصد ساله شان یک جاهای آدمو پاره می‌کرد و در بعضی از مواقع ماها را هم داخل آدم به حساب نمی آوردند و جالبی موضوع برنامه های تلویزیون مملکت خودمان بود که با نشان دادن فیلم هائی از زندگی پناهندگان آن ها و کودکانشان را در حال یافتن غذا از سطل های زباله نشان می‌داد، دل خانواده هایمان را به درد آورده با خوشحالی، نگرانشان کرده و زندگی در فرنگ را تقبیه و بلاد کفر می نامید،و همین مسئولین مسلمان دو آتشه با دستیابی به ثروت‌های نجومی و سوء استفاده از بیت المال جهت ذخیره و امنیت مالی خود و موقعیت متزلزل حاکم بر جامعه که مرتب از کودتا یا تغییر رژیم و بالاخره عدم اطمینان به آنچه توسط حکومت‌های جهانی به نام انقلاب دو دستی تقدیمتشان شده بود کم کم با اعتماد به نفس بیشتر با چپاول و فقیر نمودن ملت و تبدیل‌شدن به امت فرزندانشان را که بعدآ آقازاده نامیده شدند همان ها که از دیوار سفارت قلاب گرفته بالا رفتند با سرمایه گذاری در خارج زندگی اشرافی اروپا و آمریکا را تحت شعاع قرار دادند تا جائی که کارخانجات ،بنگاه های پول سازِ رنگ و وارنگ و کازینو و قمارخانه و شراب سازی و هزاران شغل مجاز و غیره و غیر اخلاقی خلاف مرام مسلمانی پرداخته با کاخ ها،هواپیماها،اتومبیل های گرانقیمت و قایق های تفریحی به خرج کردن پول ملت بدبخت به تظاهرات کشیده مرگ بر آمریکا گو مشغول و به ریش همه دنیا می‌خندند ،آری پرفسور عالم عزیز وطنی آنچه ما حق خود می دانستیم و پول نفت می نامیدیم رشوه همین جهان خوارانی بود که به عوامل دست نشانده شان بعد از کودتای جزیره گوادالوپ بود پرداخته و هنوز هم دستشان را در خون وجان و مال و ناموس ایرانی باز گذاشته و ثروت‌های وی را به یغما می‌برند و هر اعتراضی را در نطفه خفه می‌کنند، ببخشید دوباره دارم تو دست اندازهای جاده خاکی می رانم،حمید خان و خانواده اش را به هایم جنگل فرستاده بودند که بجای غذای آماده خرجی می گرفتند و مقداری پول نقد بر مبنای محاسبه هزینه مدت اقامت خانواده ها به آنها تعلق میگرفت.