کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش بیست و نهم

در ثانیه ای کِیسِ سیاسی در خطر بودن در وطن را ساختم که بعد ها با پر و بال دادن به آنها در دادگاه اصلی موفق به دریافت اقامت شدم.

در تمام مدتی که از فرضیه خود دفاع می کردم ، متوجه نگاه نافذ قاضی و رضایت لبخند گوشه لب مترجم خود بودم و خودِ مترجم نیز با سوالاتی خط می‌داد و غیر مستقیم مسیر کیس سیاسی ام را هدایت می کرد که بعد ها فهمیدم او خود نگرش سیاسی اش سلطنت طلب بوده و با داستانی که من سر هم کردم احساس همبستگی می کرد و احتمالاً نظر مثبتی داشته،با اتمام دادگاه که شاید حدود چهل پنجاه دقیقه طول کشید با خیال راحت آرام گرفته خوشحال از پیروزی دیگری در دلم قند آب می‌کردند که قاضی گفت خوب حالا من باید با همسرت هم صحبت کنم که ناگهان تمام دنیا برایم کُن فِیّکون شد و از آنجا که وی(همسرم) از کِیس ادعایی ساخته ذهن من اطلاعی نداشت و نمی دانست چی گفته ام حتماً کارمان خراب می‌شد و دیپورتمان قطعی بود و حالا که این همه سختی ها را پشت سر گذاشته تازه داشتیم مزه آرامش را می چشیدیم گرچه هنوز اول راه هم نبودیم اما به قول بابا بزرگم وصف العیش نصف العیش لذت آینده پیش رو با امکانات زندگی آزاد که کسی به زور تو را به سوی خدا هدایت نکند و عقیده ات در مورد انتخاب راه زندگی،تحصیل،کار،تربیت فرزند،نوع پوشش لباس،معاشرت های خانوادگی،دوستانه و اجتماعی،نوع موسیقی،کتاب‌های مورد علاقه،اظهار نظر و بالاخره تمام حقوق انسانی یک شهروند عادی که به رسمیت شناخته می‌شود افقی را پیش رویمان ترسیم کرده بود که دل کندن از آن حکم خودکشی بود و تا زمانی که این امکانات را ندیده بودیم شاید می‌شد در نادانی به زندگی زیر زور و ستم و خفقان ادامه داد اما علی رغم مِهر میهن آنجا که دیگر کارد از بی عدالتی و بی انصافی به استخوان می‌رسد جلای وطن عاقلانه ترین کار است،من شخصیت های مؤمن مذهبی وطن پرستی را می شناسم که به مأموریت به اینجا آمده اند و در طی سال ها اقامتشان در اینجا و کسب در آمد و ذخیره حاصل زندگی و سرمایه گذاری در ایران و خرید ملک و خانه دیگر حاضر نیستند برگردند و با اینکه از نظر مذهبی دلشان برای دهه های عاشورا،ایام فاطمیه،ماه مبارک رمضان ،دعاهای کمیل شب جمعه شاه عبدالعظیم و دعاهای ندبه صبح جمعه هیئت بنی فاطمه سرچشمه و غیره لک می‌زند اما حاضر به ترک این سرزمین کفر نیستند و با این که خانواده شان به دلیل اعتقادات دینی با اجتماع همرنگ نبوده و زندگی‌شان بیشتر در جمع های خانوادگی خلاصه می‌شود اما وجود عروس خارجی را با امتیاز نوه های شیرین هم خون تحمل می‌کنند و هیچگاه نمی‌توان با زور دَگَنَک هم آنها را به خانه برگرداند و دیگر به آن آب و خاک احساس تعلقی ندارند و فقط در تماس‌های تلفنی یا مسافرت‌های سالیانه نزد فامیل و آشنایان پُز داده و خود را تافته جدا بافته می‌نمایانند و در واقع اینجا ایرانی صد درصد خالص با رعایت تمام اصالتش و در ایران یک انسان فرهیخته عالم به تمام معنا فرنگی مدرن می باشند، بگذریم من گاهی به جاده خاکی میزنم و از موضوع اصلی دور می شوم اما اینها واقعیت‌های نسل‌های از ریل زندگی ایرانی خارج شده ای است که متاسفانه حالا حالاها ادامه خواهد داشت. پروتکل یا صورت جلسه نوشته شده توسط قاضی را که در تمام مدت مصاحبه با ماشین تایپ می‌کرد امضاء کرده با آنها دست داده با دلشوره از اتاق خارج شدم تا همسرم به داخل بیاید،از کریدور بین اتاق شش تا سالن انتظار را سه سوته طی کرده جریان را کوتاه برایش توضیح دادم ودر طی مسافت سالن تا اتاق شش خلاصه ماجرای کِیس را برایش توضیح دادم که بسیار ناقص بود و نتوانستم آن را تمام کنم چون قاضی جلوی در منتظر ما بود،دنیا روی سرم خراب شد و تمام آرزوهایم بر باد ، به داخل رفت و در بسته شد،پس از یک ربع ساعت که برایم قرنی بود با لبخندی حاکی از رضایت از اتاق خارج شد ،با نگرانی بسیار زیاد از شرح واقعه پرسیدم و تمام وجودم سوال بود،که شرح داد به مجرد آنکه لب به گفتن ماجرای شنیده از تو را شروع کردم قاضی حرفم را قطع کرده گفت اینکه کیس شوهرت است تو چه مسئله سیاسی داشته ای که از آن گریخته ای که گفتم من ماجرائی ندارم،به خاطر همسر و بچه هایم آمده ام و هر جا آنها باشند من نیز با آنها خواهم بود،قاضی سوال می‌کند بچه هایتان چطور آیا آنها هم پناهنده سیاسی هستند که جواب میدهد تا زمانی که به سن قانونی نرسیده اند تحت تکفل ما بوده و پس از آن خود تصمیم خواهند گرفت و این جواب زیرکانه که احتمالابه فکر من نمی‌رسید مأمور مربوطه را مجاب کرده و جلسه را به اتمام می رساند،با شنیدن شرح ماجرا دنیا رنگ دیگری به خود گرفت و دوباره آسمان زندگی گلباران شد،در بخشی دیگر برگه معرفی به هایم را به دستمان دادند که اتاق بزرگی در بیمارستانی بود که پنج تختخوابِ کنارش نیمی از اطاق را خم پر نمی کرد.