امروز یازدهم سپتامبر دوهزاربیستو یک مصادف
با سالگرد حمله به برج های دوقلو آمریکا می باشد که به نوبه خود حادثه دلخراشی بود و سال هاست که در موردش مینویسند و تاکنون هزاران تئوری و تفسیر های ضدو نقیض از دیدگاه های چپ وراست وابسته و غیر متعهد ، مخالف و موافق دیده و شنیده ایم که هرکدامشان به نوعی با ابراز نظریات گوناگون مدت ها افکارمان را مشغول کرده وبسویی می کشانند و هنوز علی رغم خاتمه جریان و به بایگانی رفتن قضیه ، نکات ناگفته بی نهایتی ، مجهول معادله بغرنج حل ناشدنی است که شاید در زمان های آینده افشا شده و دست مجریان این طرح رو شود . از آنجا که به قول قدیمی ها سیاست پدر مادر ندارد یا به روایتی سیاست پدر مادر خود را نمیشناسد و حتی ما در طول قرن ها تاریخ ، شاهد حذف فیزیکی فرزندان ذکور جهت حفظ ولیعهد توسط امپراتوری عثمانی و کورکردن فرزند در حکومت نادرشاه افشار و موارد زیاد دیگر بوده و میتوان به این نتیجه رسید که آمریکا و تمدن مدرن غرب با آن همه امکانات و تکنولوژی ارتباطاتی که دوربینهای دیجیتال شبانه روزی شان در سطح شهرها و خیابان و محله و اماکن عمومی کوچکترین حرکتی را ثبت کرده و ریزترین نکات از دیدشان مخفی نمیماند چگونه توسط چند مهاجم غافلگیر میشود که از بین آن همه امکانات امنیتی مسلحانه عبور کرده با سرقت هواپیما بزرگترین تراژدی قرن را رقم میزنند و پوزه به اصطلاح امپریالیسم را به خاک مالیده به ریششان میخندند ،ما انسانهای ساده انگار عادی همانند کارگران کندوی عسل آنچنان به انجام وظیفه از پیش تعیین شده خود مشغولیم که متوجه هدایتمان به سر مقصد مقصود نشده آنچه را از پیش برایمان نوشته اند تحت عنوان انتخاب خود به مرحله اجرا در آورده و از این حسن انتخاب روش زندگی خود مغروریم در حالی که در نهایت مسیرهای حرکتمان از پیش آماده شده و حتی بسترهای فکري مان را طراحی کرده و هدایت میشویم، غرب طی قرنها تجربه استعمار، تعذیه گردان روزمره زندگی اجتماعات جهان است و برایش هم فرقی ندارد گاهی با خود زنی و مظلوم نمائی دست خود را برای چپاول ثروتهای نهفته در دل خاورمیانه با اشغال نظامی باز کند و با به روی کار آوردن فرصت طلبان خود فروخته حکومت های دستنشانده خویش را بر جان و مال و ناموس و ثروت منطقه حاکم کند و گروه های نو به نو با نامها و تعدد مختلف از القائده تا طالبان و داعش و حوثی گرفته تا هزاران مرام و مسلک من در آوردی و گروه های باجگیر زورگوی مختلف نوظهور که با پول و اسلحه در گوشه و کنار منطقه مانند قارچ روئیده اند و هر روز بر تعدادشان افزوده میشود و بالاخره نتیجه آن که برگی از درخت نمیافتد مگر از قبل نوشته شده باشد و تمام اتفاقات جاریه را جهت عدم اعتراض انسان ها به خدا منسوب کرده و مشیت الهی مینامند تا کسی اعتراض نکند و وجود این خدای نادیده موهبتی برای برده داری تعداد قلیلی بالا نشین می باشد و هرگاه صدای اعتراضی از کناری شنیده شود یا به سرعت سرکوب میشود و یا اگر سنبه پر زور باشد تطمیع ،بیچاره ملت. سخن به درازا کشید و ما از مسیر اصلی دور،باز میگردم به موضوع اصلی،شخصیت خود ساخته مردی که در عنفوان جوانی زیبا چهار شانه و قدبلند،ورزشکار باستانی کار زورخانه های تهران بود ، من در طول زندگانی خود هرگز وارد گود زورخانه به عنوان ورزش باستانی نشده ام،تنها در زورخانه غلام نُقلی واقع در خیابان شهباز ایستگاه ناصری اول خیابان گوته روبروی
دبیرستان صفوی که کنار گود زورخانه تشک کشتی هم داشت تمرین کشتی آزاد می کردم و حد اقل برای مدتی هفته ای یکی دوبار کشتی داشتیم و گاهاً بعد از تمرین به تماشای مراسم ورزش باستانی مینشستم و شاهد تمرین ها و نرمش که با ریتم ضرب مرشد و آواز های بر گرفته از داستانهای اساطیری قرون و اعصار دوران باستان که حاوی پندها و راه و رسم جوانمردی و رشادت و صداقت و درس انسانیت در تزکیه روح و هدایت به سوی پاکی رهنمون بود،شاهد شنای زورخانه که با تخته شنا انجام میشد، البته برای دوستانی که این ورزش را نمیشناسند توضیحاً این شنا غوطه خوردن در آب نیست بلکه ورزشکار مربوطه تخته ای به طول کمی بلندتر از عرض شانه خود دردست دارد که توسط دو پایه نزدیک دو سران امکان قرارگرفتن روی زمین را میدهد و باستانی کاران بطور گروهی در داخل گود تخته ها را نزدیک مرکز گود که در میان زورخانه زیر گنبد مرکزی با ارتفاع حدود هفتاد هشتاد سانت پائین تر از سطح زمین تعبیه شده روی زمین قرار داده با سینه روی آن در حالی که دستهایشان وزن بدن را روی تخته حفظ میکند قرار میگیرند و پاهایشان را بسوی دیوار گود با عرض طول شانه باز کرده و با نوا و ریتم ضرب مرشد با پیچ و تاب های به چپ و راست به تقویت دست و عضلات سینه،بازو ها، گردن و پاها میپردازند بدون آنکه بدنشان زمین را لمس کند.
عکس بالا حاج مهدی کریمی معروف به مهدی قصاب،عکس پائین نشسته حاج مهدی ایستاده راست طاهر برادر طیب حاج رضائی و چپ حاج حبیب لباف سه شخصیت سر شناس زمانه خود
عکس بالا حاج مهدی کریمی معروف به مهدی قصاب و عکس پائین مصطفی زاغی که با کلاه شاپو دیده می شود . من هردو آنان را در گذشته دیده ام.مرحوم مهدی قصاب را شبی تابستانی سال پنجاه و دو در جشن عروسی پسر حاج قاسم کندری یکی از قدیمی ترین دلالان اتومبیل تهران سرهنگ مصطفی کندری رئیس زندان قصر ، آن شب پس از شام همراه بابام و حاج مهدی و پسرش امیر خان با شورلت پنجاه و شش ما که من می راندم به سر بند رفتیم ودر یکی از رستوران های آنجا تا پاسی از شب نشستیم و آن دو پس از مدت ها با یکدیگر به تجدید خاطرات و گفتگو پرداختند و ولبی تر کردند البته یادمه بابام آبجو می نوشید اما حاج مهدی مثل اینکه نوشابه غیر الکلی سفارش داد،افسوس که به گفته هایشان بی توجه بودم و صدحیف که آن اطلاعات و گنجینه و تاریخ مشتی گری که آن شب بینشان ردو بدل شد را در ذهنم ضبط نکردم . سه چهار سال پیش هم که به دیدار امیرخان پسر مرحوم حاج مهدی به مغازه شان که در حال حاضر به فروش البسه اختصاص دارد رفتم در مورد آن شب که صحبت کردم ایشان اصلاً بخاطر نداشتند . بخاطر دارم پدرم در همان دهه پنجاه یک میهمانی بزرگ در باغ خاتون آبادمان گرفت که تمام بزرگان و داش مشتی های باقی مانده زمان خودش را دعوت کرده بود و دوروز پی در پی مشغول پذیرائی بود .حسین رمضون یخی،حسین حاج مهدی یا حسین مهدی قصاب،ناصر بختیار،باقر فروتن معروف به باقر کچل،اکبر زاغی،باقر بهشتی،حاج اکبر صابونچی،میرزا تقی زنبورکچی،رحیم سرپولکی عموی بزرگم،حاج قاسم کندری،احمد خطیبی و تعداد بسیاری که نامشان در ذهنم نیست جزو مدعوین بودند من نمی دانم چگونه پذیرائی انجام شد و آن دورهمی هایی که احتمالاً آخرین گردهمایی از این نوع بود و شاید دیگر اتفاق نیفتاد چه بعد از آن یکی یکی رخت بربستند و دیگر جز یادی از آن ها نماند .در مورد مصطفی زاغی ایشان را هم در همان سال های دهه پنجاه که بسیار پیر و فرتوت بود چند باری در تعمیرگاهمان دیدم جثه ای کوچک و موهای سفیدی که بر خلاف تصویری که بابام از جوانی ها و شروشورش حکایت می کرد بسیا آرام می نمود پیرمردی خندان که دو چشم زاغش شهرت یکی از گردن کلفت های زمانه خودرا یدک می کشید و وی را معروف کرده بود،سوادش یا بهتر بگویم علم اجتماعیش آنچنان که حاج مهدی قصاب با آن صلابت و آرامش گفتارو کردار بود تفاوت داشت و بر خلاف میرزا تقی زنبورکچی که او هم از بچه ای پر شَر و شور همان دوران مدت ها افتخار زیستن در دوران دهه پنجاه در کنارش را داشتم که هر گفته و مرامش درسی از زندگی و حاصل تجربیات گذشته پرباری که به بطالت نگذشته بود .یاد همگی شان بخیر روحشان شاد آن ها دیگر تکرار نمی شوند.