در مورد خانه گلو بندک قبلاً به تفصیل نوشته ام و خاطرات سه چهار سالی را که در آنجا تجربه کردم در هاله ای از نور و ابر در مخیله ام حفظ کرده و با احتياط وسواسانه آن را در بایگانی ذهنم به امانت سپرده ام.
دهه سی خورشیدی یکی از پر تلاطم ترین سالهای رخداد های سیاسی سرنوشت ساز مملکتی است که در بحبوحهی کش مکش شرق و غرب آلت دست امواج خروشان مطامع دُوَل متخاصم استعمار طلب از یک سو و نیروهای داخلی شلم شوربای وطن پرست و خائن نان به نرخ روز خور از سوی دیگر سعی در رسیدن به ساحل امنی را داشت تا در سایه امنیت و آرامشی نسبی به التیام زخم های حاصله از سیاست های دوران قبل از مشروطیت و خیانتهای وطن فروشان وابسته که در تمام ادوار این مملکت خود شیرینانه ، آب به آسیاب دشمن ریخته و انتظار مشتلق نیز داشتند بپردازد و محمد مهدی ( هوشنگ خان) در این جریان سریع جاری به ناچار غوطه ور و همچون میلیون ها نفوس دیگر چرخگردان این ارابه به گِل نشسته بود که با حفظ وطن پرستی و آرمانهای میهنی در راه اعتلای کشورش بدون هیچ چشم داشت و کسب درآمد مادی از گروه های سیاسی به عنوان یک صنعت کار در کنار کسب روزی از راه شرافتمندانه دسترنج خود گوشه چشمی نیز به فعالیت های جاریه تعزیه گردانان دوران خود داشت ودر این میان علاقه سیاسیش رنگ مونارشیسمی و شاه دوستانه داشت که همواره از دوران اساطیری این مرزوبوم در رگ و خون ایرانیان جاری بوده و با آن عجین شده است .
این عکس و این چهره اولین یاد آوری شناخت من از پدرم است که در ذهنم نقش بسته ،موی بهم تنیده با فر ریز،چشمان سیاه پرنفوذ، ابروان مشکی پیوسته،پیشانی بلند،لب های متناسب،گوش های بزرگ و چانه خوش فرم با چال زنخدان در مجموع ترکیب چهره ای جذاب را به نمایش می گذارد که در پشتش شخصیت برجسته فردی قرار دارد که در اجتماعات پیرامون خود موفق،سرشناس و بسیار کوشا بود ودر اغلب ضمینه های عصر خود سرآمد.
البته وی همانند سایر انسان ها نکات و ضعف های مخصوص خویش را داشت که احتمالاً معلول نقص های تربیتی دوران کودکی و جو حاکم اجتماعات دوران خود بود. دوازدهمین فرزند پدر ، دومین زاده مادر ، (همسر سوم و سوگلی حرم حاج علی سرپولکی)،بزرگ زاده ای که اوان جوانیش با افول قدرت اقتصادی و اقتدار و بیماری مادری که فرزندانش را لای پر قو نگه میداشت و هرکدام از آنها توسط دایه ( پرستار مخصوص کودک که در بیشتر مواقع از شیره جانشان به کودک شیر میدادند و در واقع مادر دوم طفل شمرده می شدند) نگهداری می گردیدند،مادر مرحومم از قول مادر شوهرش نقل میکرد از آنجا که هوشنگ خان در پنج شش ماهگی بسیار قوی و درشت هیکل بوده بعد از هر وعده شیر خوردن به خواب عمیق طولانی میرفته که علی رغم سرو صدا و جارو جنجال خانه حاج علی با سه همسر و فرزندان مختلف به علاوه عروس و داماد ها و خدمه و کارگران و برو و بیا به هیچ شکلی بیدار نمیشده و بر خلاف فرزندان دیگر که همگی در آرامششان ملزم به رعایت سرو صدا بودند محدودیتی وجود نداشته که بانوی دایه شعری را سروده و با لحجه آذربایجانی با مزاح می خوانده.
هُش خوابیده بیدار نمیشه
صد بطری شراب این همه اطفار نمیشه.
با در نظر گرفتن چنین شیوه آرامش تربیتی و عادت در یافت محبت و عشق والدین و اطرافیان میتوان به دگرگونی شوک روحی تربیتی کودکی وی پی برد که هنگام پیری و دوران بازنشستگی پدر به دلیل عدم توان کنترل خانوادهِ گّل و گشاد زیاده خواه مرفه با وجود سه گروه فامیلی از سه زن عقدی که هر کدام سعی در پیشبرد اهداف و رفاه فرزندان خود راداشته ، احساس کمبود را در وجودش مخفی کرده و در مقابل مادر بیماری که سعی در پنهانی کمبودها داشت نقش بازی کند و خود را به اصطلاح به کوچه علی چپ زده نشان ندهد که از اوضاع قمر در عقرب خانواده مطلع است،هنگامی که هر کدام از برادران بزرگتر ناتنی و حتی تنی سعی در به دست آوردن بیشتر از ته مانده مایملک امپراتوری پدر در به دست آوردن بنچاق و سند ملکی یا دهی برای فروش و ادامه زندگی به قول امروزی ها لاکچری بیشتر .
وضعیت موجود و جو حاکم فضای خانواده دلیل عدم ادامه تحصیل وی و استخدام در اداره یا وزارت پیشه و هنر که احتمالاً به توصیه عمو حاج داداش(ابراهیم سرپولکی) که از کارمندان تقریباً قدیمی این اداره بوده ، میشود که گویا ماهیانه مبلغ یکی دوتومان دریافت می کرده و طبق گفته خودش هر بار که حقوق میگرفته توسط برادران بزرگتر سرکیسه میشده و من مدتهاست هنگامی که چهار پنج سال پیش در تماس تلفنی از عمو تیمور شنیدم که عمو حاج داداش که یک پایش در اثر تصادف فلج و با عصای زیر بغل حرکت میکرد بارها به تعمیر گاه رکورد در خیابان شهباز می آمد و گاهاً مبالغی کمک می گرفت البته به دلیل غرورش هرگز درخواستی نمیکرد و کمکها بصورت داوطلبانه و از روی احترام و انجام وظیفه برادری پرداخت می شد اما بارها پیش میآمد که مرحوم عموی خدابیامرز به انتظار کمک می آمد و مدت زیادی می ایستاد و دست خالی بدون دریافتی می رفت و این گفته عمو تیمور دلم را بدرد میآورد و مرا بفکر وا می داشت که آن بُتی که من ساخته بودم چنین سنگدل نبود و مدتها دنبال ریشه یابی آن ، افکارم را به خود مشغول می داشت که امشب هنگام نگاشتن این بخش از یادواره وی میتوان شاید رد پای آن سرکیسه شدن ها را یافت،شاید انتقام ضمیر ناخودآگاه که بر خلاف رئوفت ذاتی، طغیانی موقتی می کرده و در برحه ای خودرا نمایان می نموده.
به اعتقاد من انسان مجموعه ای از محاسن و معایبی است که طبیعت آنرا در وجودش نهادینه کرده و بر مبنای موقعیتهای زمانی ، روابط عاطفی ادوار مختلف تربیتی شخصیت ها را شکل داده و بُروز هر واکنشی معلول اثرات بخش های مختلف زندگی بوده و ریشه در گذشته وی دارد که وی نیز از این قائده مستثنی نبوده خوبی ها و بدی های خودش را داشته است.