خانواده را بیدار و باپوشاندن شال و کلاه گروه دو فامیل را با خود به محل اداره ای که آن را سوسیال میخواندند و مسئول ثبت نام و اسکان پناهندگان بود بردم،حمید خان ما مقام و موقعیت اول صف بودن را به دیگران واگذاشته بود چه درِ سوسیال باز شده و تعداد زیادی به داخل رفته بودند و ما نیز ناچاراً در میانه صف آنجا که حمید قرار داشت با دردسر اعتراض اهالی صف که منتظر ورود به داخل ساختمان بودند از زیر نرده ها و درگیری با عرب ها و ملیتهای دیگر خود را جا کردیم و بالاخره نوبتمان رسیده به داخل ساختمان رفتیم.
ساختمان سوسیال بنائی یک طبقه با تعداد زیادی اتاق ،سالن انتظار بزرگ با صندلی های چرمی،سقفی که در میانش پنجره شیشه ای بزرگ باز شو جهت تغییر هوای سالن تعبیه شده بود ودر روزهای آفتابی زمستانی حرارت آفتاب گرمای مطبوعی به داخل میتاباند و احتمالاً در روزهای تابستانی نیز با باز کردنش نسیم را به داخل هدایت میکرد،از دستگاه شماره که روی دیوار نصب بود نمره گرفته در نوبت روی صندلی های سالن انتظار نشستیم البته در بدو ورود در دفتری خودرا معرفی کرده کارت شناسائی برایمان صادر شده بود.
معمولاً این سالن انتظارها محل رد و بدل اطلاعات و کمک های فکری تجربیات و شنیده هائی است که در طی مسیر هر کسی کسب کرده و با شرح آن سعی در کمک به دیگران می کند، معمولاً اولین مصاحبه ای که ما در انتظارش بودیم تقریباً دادگاه کوتاهی بود که در مورد مسائل سیاسی ، نحوه مسافرت و راه رسیدن به آنجا را پرس و جو کرده تشکیل پرونده پناهندگی داده و برای دادگاه اصلی که بعد ها نوبتش میرسید آماده میکرد، دوستان مطلع وآگاه،فیلسوفانی که شهر هیچ کدامشان شُلُغ و پُلُغ نبود و دائماً نظریه ای ابلاغ می کردند شایع کرده بودند که اتاق مصاحبه این ساختمان که در اصطلاح پناهندگانِ ایرانی به اتاق شش برلین معروف بود به علت تعطیلات ژانویه فاقد قاضی می باشد و کسی از مسائل سیاسی و نحوه مسافرت و سایر اطلاعات سوالی نمیکند و ما با خیال راحت توی نوبت از مصاحبت هموطنان عزیز لذت میبردیم و خستگی چند روزه را در می کردیم،هر از چند گاهی کنتور شماره بالای دیوار سالن زنگ میزد و دو شماره روی صفحه آن نمایان میشد، یکی نمره در دست متقاضی و دیگری شماره اتاق مراجعه بود،اتفاقاً شماره اتاق ما شش بود که به آنجا مراجعه کردیم ،من تنهائی با پاسپورت خانواده داخل شدم،و در یک لحظه از دیدن اتاقی با وجود دونفر یکی قاضی پشت میز تحریر بزرگ و مترجم (آقای حبیبی) روی صندلی سمت راست اولین تجربه عدم اعتماد به شنیده های پرفسورهای هموطن خود را بدست آوردم که دهان گشادشان را دائماً باز کرده نظریه های بی اساس میدهند و با هیچ و پوچ خود را بزرگ می کنند و یاد ضرب المثل شنونده باید عاقل باشد افتادم که دیگر دیر شده بود،یاد شعری افتادم که هوشنگ خان بارها برام خوانده و معنی کرده بود.
چو در جام لغزنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور
قدیما که بچه بودیم و همراه خانواده به پیک نیک به دل دشت و صحرا می رفتیم در بهار و اوایل تابستان گاهاً روی زمین ودر دل دشت و بیابان حفره های مخروطی قیف مانندی را میدیدیم که دیواره هایش از ماسه های ریز لغزانی که بسیار نرم و حساس بنا شده بود و به مجرد دست زدن به آنها که کنجکاویم را تحریک میکرد فرمش بهم میخورد و خاکهایش به داخل میریخت، و آنها همان جام لغزنده بودند که بابام برایم توضیح داده بود، سازنده این مخروط حشره مورچه خواری است که در زیر سوراخ میانی مخروط آن زیر به انتظار ورود مورچه به داخل جام میباشد که به محض ورود به داخل این دام در اثر لغزندگی خاک دیواره ها هرچه بیشر تلاش به بیرون آمدن کند عمیق تر به انتها و مرکز مخروط کشیده شده در نهایت در چنگال مورچه خوار اسیر و هیچ کس نمیتواند وی را با انگشت دست گرفته نجات دهد چه ماسه های نرم و کوچک و مورچه با هم مخلوط شده بسیار مشکل میشود و تنها راه نجاتش انداختن تکه ای چوب بسیار باریک و یا برگ کوچک به داخل آن می باشد که مورِ گرفتار از آن به عنوان راه نجات استفاده کند. در مرحله اول سوالات مطرح شده قاضی راجع به همسرو فرزندان که همراه و در سالن انتظار بودند و ملیت،محل تولد،سن ،شغل،تحصیلات و اطلاعات مختصر دیگر بود و ناگهان تیر اصلی را که همانا علت پناهندگی و درخطر بودن داخل مملکتم بود رها کرد و در ثانیه ای که تمام وجودم مملو از نفرت از هموطنان پرفسورِ وطنی که ناخودآگاهانه برای قمپز درکردن آدم رو شوهر می دهند و هرچی فحش بلد بودم در ذهنم نثارشان کردم و با مکث کوتاهی کیسی را در ذهنم ساخته شروع به داستان سرایی کردم.