کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش بیست و هفتم

اخذ تصمیم پناهنده سیاسی شدن برای منی که در زندگی سراسر بی خیال خود جز همزیستی مسالمت آمیز و فلسفه دوستی و محبت راهی دیگر نمی‌شناختم بسیار مشکل می نمود اما آنجا که پای منافع خانواده مطرح است گور پدر تمام فلسفه های دنیا ،فلسفه بی فلسفه و اصلاً شهر ما شُلُغ و پُلُغِه،که داستان این شُلًغ و پُلُغِه حکایت سه نفر شیرازی و اصفهانی و قزوینیه که صبح زودی به دکان حلیم فروشی می‌روند و یک قدح بزرگ حلیم سفارش می‌دهند، حلیم فروش روی حلیم را با شکر ، روغن حیوانی داغ کرده و دارچین فراوان تزئین کرده روی میز قرار می‌دهد که وسوسه لذت بخش خوشمزه گی تزئینات روی حلیم و طبع شعر سه دوست را در بهره وری بیش از دیگری از آن هلاوت چنین رقم می‌زند که شیرازی با فرو کردن قاشق به میانه قدح تمام سطح روی حلیم را بسوی خود کشیده می خواند،

آب رُکن آباد ما از زیر سنگ آید برون

دوست اصفهانی که می‌بیند تمام روغن و شکر و دارچین روی حلیم به سمت شیرازی کشیده شده قاشق خود را داخل حلیم کرده محتویات روی آن را بسوی خود کشیده می‌خواند،

از سپاهان میوه هفت رنگ می آید برون

قزوینیه که اهل ادب و شعر نبوده و چیزی بیادش نمی‌رسد تا در مقابل دو شاعر زرنگ شیرازی و اصفهانی عرض اندامی کند قاشق خود را برداشته حلیم را هم می‌زند و می خواند شهر ما شُلُغ و پُلُغِه.

با به هم زدن حلیم زندگی که دیگران با هزاران ترفند و نقشه به پیش می‌بردند با عزمی راسخ و تصمیم سریع آنجا که تنها راه رسوخ به دژ محکم مقابل احتیاج به اراده قوی داشت انتخاب خود را به مرحله اجرا گذاشته بدون هیچ تردیدی اقدام کردم،آن روز بعد از ظهر یکشنبه با رفتن و شناسائی مسیر قطار محل اخذ پناهندگی که در یازدهم ژانویه هزار و نهصد و هشتاد وشش متقاضی شماره هزارو دویست و هفتاد هشتادُمش شدم را بخاطر دارم که مشکلات عدم دانستن زبان آلمانی و مسیر متروهای مختلف و پیاده شدن در ایستگاه مربوطه که برای من نا آشنای برای اولين بار از مملکت خارج شده ،و در محیط جدید بیگانه پی یافتن هزاران مجهول غول آسای ناشناس سرگردان و مصمم در حل آنها روزی بس دشوار بود اما از آنجا که من نیز مانند دیگران به ضرب المثل خواستن توانستن است آن را خواستم و توانستم ،در لهجه های مختلف گویش آلمانی که بعد ها با آشنا شدنش دریافتیم تفاوت‌های زیادی وجود دارد که تا انسان این زبان را نشناسد متوجهش نخواهد شد،مانند لهجه های زیبای گوناگون گوشه و کنار وطن خودمان که ما بیشتر آنها را در تماس با هموطنان شهرستانی مهاجر خارج شنیدیم در ایران و در محدوده زندگی پیرامون خود با تعداد کمتری از هموطنان شهرستانی مختلف درتماس بودیم که گاهاً به تهران مهاجرت کرده یا از خانواده شهرستانی مقیم تهران متولد شده بودند در حالی که در اینجا با موج مهاجرت زیاد ما ایرانی ها در جوامع مختلف مشهودتر و قابل تماس تر می باشد. در منطقه برلین و دوسلدورف و بُن و کُلن و بخشی از آلمان که در تماس با فرانسوی ها حرف ر (R) را غ با تلفظ چیزی بین غه و خه از انتهای زبان در تماس با سق دهان ادا می‌کنند و آنجا که ( Amore ) باید اَموره خوانده شود اَمُغه یا اَمُخه تلفن می‌شود( Strasse ) اشتراسه به معنی خیابان که در ایستگاه امور اشراسه بايستي از مترو پیاده می‌شدیم و چون آلمانی و تلفظ آن برای مهاجرین جدید ایرانی مشکل بود نام این ایستگاه برای ایرانی ها عمو مش قاسم شناخته می‌شد و عمو مش قاسم اولين کلمه آلمانی بود که اکثر ایرانی های میهمان برلین آن زمان فراگرفتند.شب روز دهم ژانویه یکشنبه خیلی زود به رختخواب رفتم و ساعت سه صبح پشت در اتاق حمید بیدارش کرده با هم به اداره سوسیال و محل معرفی پناهندگی رفتیم،در آن سرمای زیر صفر هیچ کس در خیابان نبود و رفتگر نظافت چی خیابان با تعجب به دو مرد جوان می‌نگریست که جلوی سوسیال در کنار نرده های به خط طولانی و طویل، صف دونفره متقاضیان پناهندگی را تشکیل داده بودند ،از ساعت پنج یواش یواش آفریقایی‌ها، سپس عرب‌های لبنانی،کردها،ایرانی ها و سایر ملیت ها آمده بودند که همه پشت سر ما آرام می ایستادند،از آنجا که با تماس با دیگران دریافتیم و دیدیم که همه متقاضیان با عهد و عیال آمده اند وجود خانواده را برای معرفی لازم دیدم،از حمید خواستم برای آوردن خانواده به پانسیون برود که امتناء کرد چون می‌ترسید گم شود یا زورش می آمد که خود اقدام کردم موقعیت ممتاز سر صف بودن را به وی سپرده به پانسیون رفتم.