کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش بیست و ششم

آنجا اتاقی اجاره کردیم که وجهش با دلار پرداخت شد و صاحب طماع یکی دو بار تو بازی جِر زد و مبلغ را به علت یک بار تعداد زیاد خانواده و یک بار بخاطر کوچکی بچه و سروصدا و بالاخره بهانه تراشی زیاد کرد که ناچاراً پرداختیم و وجود سر پناهی با وجود فقط دو تخت خواب برای خانواده پنج نفری ما که پذیرفتیم و قرار شد تخت‌ها یکی برای بچه ها و یکی برای همسرم و خواهرش مورد استفاده قرار گیرد البته لازم به تذکر است که تخت خواب ها یک نفره بودند و من هم قرار شد شب را روی زمین با تنها پتوی همراهمان با کت و کاپشن بیتوته کنم چه دیر وقت شده و تا صبح بعد چند ساعتی بیش نمانده بود .

در کنار اتاق کُمُدی بود که برای آویختن لباس ها و باقی لوازممان مناسب و از آنجا که همسر خوش سلیقه من در تمام زندگی به دنبال تغییر دکوراسیون محیط زیست می باشد این بار هم دستور جابجائی کمی به سمت چپ کُمُد را داد با تکان دادن آن پشتش تختی دیگر یافتیم که دیده نمی شد،خوشحال آن را که از هم باز بود سر هم کرده و برای من هم با پتوی موجود و لباس ها بستری آماده شد،آماده خواب بودیم که پانسیون چی برای پاره ای اطلاعات در اتاقمان را زد و با باز شدن در اتاق و تغییر دکوراسیون چشمش به تخت خواب سوم افتاد و سوال کرد آن را از کجا آورده که جریان را تعریف کردیم و در جا اتاق دوتخته ما به کلاس اتاق سه تخته تغییر کاربردی داده شد و مابه التفاوت آن را همانجا دریافت کرد و اگر مهیار پسرم در را هنگامی که صاحب پانسیون در زده بود نیمه باز می‌کرد اتاقمان همان دو تخته می ماند . صبح بعد طبق قرار پانسیون با صبحانه ،دو سینی نان و کره و مربا همراه آب‌جوش برای چائی فلاسک مان با استراحت و در کردن خستگی راه سختِ روز گذشته با آرامش مشغول بررسی اوضاع با حمید خان که در مجاورت ما اتاقی داشت به بیرون زدیم و دوری اطراف پانسیون و حوالی آن زده و فروشگاه ها را برای خرید مایحتاج شناسایی کردیم،در راهرو پانسیون با پسر جوانی آشنا شدیم که مدتی مقیم آنجا و در حال تحقیقات و سبک و سنگین کردن اوضاع و انتخاب راه های مختلف برای پناهندگی و آمادگی از قبل و اطمینان از راه درست و نتیجه صحیح متعدد بود برخلاف من که از بابام یاد گرفته بودم هنگامی که هدف در تیر رست قرار گرفت و مگسک تفنگت با شکاف درجه در یک راستا بود ماشه تفنگ زندگانی را بچکان که حتما به هدف می‌خورد تردیدی به خود راه نمی‌دادم و آنچه در نظر اول به نظرم می رسید شک نکرده اقدام می کردم و این خصیصه در زندگی مرا از خیلی‌ها که هِی دست دست می‌کنند جلو انداخته و آنجا که من به منزل مقصود رسیده ام آنها هنوز در حال شش‌و بِشند. جوان مورد نظر که در مدت اقامتش در پانسیون و برلین اطلاعات زیادی داشت آب پاکی را در مورد پناهندگی اجتماعی که من بدان می‌اندیشیدم روی دستمان ریخت و خبر داد آلمان دیگر پناهنده اجتماعی نگرفته تنها به پناهندگان سیاسی اقامت می‌دهد که دوباره یاد بابام افتادم که می خواند،

دستت چو نمی رسد به بی‌بی

دریاب کنیز مطبخی را

نمی‌دانم شاعر این شعر کیست اما منظورش بسیار روشن مصداق حال ما بود که حالا که دستت به بانو و ملکه کاخ نمی‌رسد فعلاً توی آشپزخانه به همین خدمتکار بسنده کن و خدمتکار آشپزخانه آلمان همان پناهندگی سیاسی بود که یادش پشتمان را می‌لرزاند و با قدم گذاشتن به آن راه تمام پل‌های پشت سر خود را خراب می کردیم و از شهرو دیار و عزیزانمان دور و فراقشان را برای همیشه رقم می زدیم،چاره نبود و هدف با مگسک و شکاف درجه میزان که ماشه را چکاندم و اشتباه هم نکردم،چه در طول سال‌ها حکومت اسلامی وطنم گند پناهندگی و دوتابعیتی بودن دولتمردان و حتی رئیس جمهور شان و اعضای مجلس شورای اسلامی نیز در آمده و کوس رسواییش گوش فلک را کر کرده،گرچه آقایان از رهبر گرفته تا زیر دستانشان خود را به خواب زده و هرگز واکنشی نشان نداده اند انگاری که این خود جزو ایدئولوژی مقدس می باشد که نباید آن را کش داد و پذیرفت، دوست جدید مُطلع ما که مردد تصمیم گیری بود آدرس تمام محل‌ها و اماکن مربوطه را داشت و در طول اقامتش به گوشه کنار شهر آشنا،آن روز یکشنبه بود و در شهر برلین فلومارکت یا یکشنبه بازار(بازار فروش لوازم دست دوم یا به قول خودمان بازار کهنه فروش ها) که هفته ای یک بار بر قرار می‌شود دائر و با قطار همراه وی با کل خانواده برای تماشا که خالی از تفریح نبود رفتیم روز سردی بود اما برای اولین بار تجربه جدیدی بود،بعد از ظهر همراه وی به محل اعلام پناهندگی که تعطیل بود جهت شناسائی رفتیم.