کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش بیست و پنجم

پیاده رو پهن کنار خیابانی که ما را از پله های ایستگاه مترو پذیرا شده بود در آن موقع شب نهم ژانویه که ساعتش را نمی دانستیم کم تردد بود، خستگی مسیر طولانی طی شده از رومانی تا برلین با وجود تمام چمدان ها و خرت وپرت های همراه ،ساک های مختلف،و وجود دو کودک که یکی شان را باید بغل می کردیم و وظیفه حملش با من بود با آن پالتو پوست گوسفند سفید که شب آخر قبل از میهمانی وداع خانه مان که به همراه تمام اعضای خانواده خود و همسرم از خیابان پهلوی خریده بودیم و به نظر همه خیلی جالب می آمد اما در تمام طول راه و مسیر مسافرت پیوسته مزاحم من ،هنگام بغل کردن دختر سه ساله ام بود و پشم هایش صورتم را آزار می‌داد اما شکایتی نکرده ادامه می دادم. سر چهارراه چراغ های چند مغازه روشن و نورانی خود نمائی می‌کرد و گروه ما بسان لشگر شکست خورده بی هدف کنار خیابان پرت و پلا در آن سرمای شب به امید دست نجاتی به آخرین تیر ترکش امید خود که همانا شماره تلفن حمید خان بود ایستاده و من مسئول حفظ این بار دو خانواده خود و حمید خان به جمع و جور کردن و رتق و فتق امور به انتظار حمید که رفته بود پول خرد کرده به برادر دوستش تلفن بزند به امید یک محیط گرم خانه با فضای گرم ایرانی و روی شاد میهمان دوست صاحبخانه به انتظار نشستیم.اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد وجود اتومبیل های لوکس عبوری خیابان بود که تنوعشان علاوه بر اتومبیل های آلمانی که در عین زیبائی و مدرن بودن بی رغیب بود بسیار زیاد و به وفور در حال تردد بودند،گرچه تراکم کمی در آن موقع شب حاکم بود و اهالی شهر احتمالاً در خانه های گرم خود استراحت می‌کردند اما رفت و امدشان همچنان ادامه داشت و چشمان من از دیدن آن همه وسیله نقلیه لوکس خسته نمی شد و در عین مراقبت از خانواده نمی توانستم گوشه چشمم را از آنها بگیرم،از یکی از مغازه های کنار چهار راهی که حمید خان جهت تلفن آنجا رفته بود صدای موزیک می آمد و ما از ترس دستگیری پلیس، نگران خود را در تاریکی خیابان و در سایه نگه می‌داشتیم و مرتب در حال دلداری دادن به بچه های گریان و جویای مکان امن و استراحت بودیم و مستأصل از اوضاع بوجود آمده که خود برای خانواده به امید آینده بهتر به مسببینش که همانا انقلاب کوفتی ثروتمند شدن مشتی گدا گشنه برایمان رقم زده بود به هرچه چپ و راست و کمونیست و توده ای و ملی مذهبی و اسلامی و فرصت طلب لعنت می‌فرستادیم و سرگردان همانند کارگران جویای کار کنار میدان‌ هفت حوض نارمک به انتظار ایستاده بودیم،مدت این تلفن لعنتی طولانی شده بود و من نمی‌توانستم جهت یافتن حمید جمع را به امید خدا رها کرده دنبالش بروم،و مرتب نگران گشت اتومبیل های پلیسی بودم که گهگاه در خیابان آهسته در حرکت بودند ، مارا می‌نگریستند و ما سعی می کردیم نگاهمان را از آنها بدزدیم که نکند به سراغمان بیایند بالاخره بعد از مدتی طولانی سرو کله حمید خان قهرمان فتح قلعه خیبر پیدا شد و اول تعریف کرد جهت خرد کردن پول به باری پر از لعبتانِ طناز مراجعه کرده و دمی به خم زده لبی تر کرده و از آن جا که وی با خانواده اش مدتی در ترکیه به سر برده بود تجربه ای در این زمینه داشت و تفریحات مردانه برایش امری عادی بود و از آن نمی‌گذشت بر خلاف من که برداشتم چیز دیگری بود ،آب پاکی را روی دستمان ریخت که برادر دوستم گفت بروید پناهنده شوید،با از دست دادن تنها روزنه امید و خستگی مفرط راه طولانی پر پیچ و خم دو سه روز سخت گذشته تمام مقاومتم در هم شکسته به قول رشتی ها وادادم و روی چمدانی بی هدف نشسته به امید آمدن پلیس شده تا حداقل ما را به بازداشتگاهی ببرند که سرپناهی باشد و دست کم از کنار خیابان بهتر باشد،دیگر توجهی به حرف های آقا حمید که امیدم از آن قطع شده بود نداشتم و مشغول تاس انداختن در ذهن خود به امید جفت شش، آنچه بابام همیشه در چنین مواقعی مرا بدان بشارت داده بود و در مخیله ام از وی مدد می‌جستم که صدای گفتگوی غریبه ئی به گوشم رسید،از روی چمدانی که رو به خیابان با دلخوری رویش نشسته بودم سر برگرداندم دختر خانمی همراه دو پسر جوان مشغول صحبت کردن با حمید و خانم های گروه ما بودند ،بطرف شان رفتم و همسرم گفت این خانم و آقایانِ هموطن ساکن پانسیونی هستند که فکر می‌کنند آنجا می‌توانیم اتاقی اجاره و شب را بگذرانیم،طاسم جفت شش نشسته بود و با توصیه آنها با فاصله جدا از هم برای عدم جلب توجه پلیس مانند لشگر شکست خورده با چمدان ها و فلاسک چائی و رادیو ضبط همیشه همراه خواهر زن که مانند اکثر ما ایرانی ها موزیک جزء لاینفک زندگیمان می باشد و بقیه خرت وپرت های لازمه خانواده عیالوار به دنبال ناجیان خود به راه افتادیم و آن ها مارا تا دفتر پانسیون که همان مسافرخانه های وطنی خودمان می‌باشند هدایت کرده در امتداد پیاده رو خلاف جهت چهار راه به سویش شتافتیم به امید لحظه ای آرامش و تجدید قوا.