چون حمید دوست ایرانی جدید ما دانسته هایش از زبان آلمانی مثل من در سطح روستا بود و چیزی نمی دانست ،گرچه من حداقل کلمه ایش لیبه دیش ( مترادف ای لاو یو انگلیسی) را از فیلم سنگام میشناختم در حالی که حمید حتی آن را هم نمی دانست،بهر حال بطرف دستگاه رفت تا بلیط تهیه کند و قرار شد برای ماهم خریده بعداً وجوهش را پرداخت کنیم که متاسفانه چون پول خورد یکی دو سکه داشت آن را داخل دستگاه اتومات ریخت و با فشردن تکمه ای بلیط دریافت کرد که بعد ها با فراگرفتن آلمانی فهمیدیم برای مسافر خردسال بوده و هنگامی که قطار شهری رسید کسی را درونش نیافتیم تا از وی سوال کرده و بلیط تهیه کنیم، اجباراً همگی سوار شدیم و طبق گفته حمید خان در ایستگاه زو یا باغ وحش که ایستگاه مرکزی برلین غربی که باقی مانده کلیسای سوخته از بمباران جنگ دوم جهانی همچنان وسط چهار راه بزرگش خود نمائی میکرد و جزو آثار محافظت شده نماد جنگ پابرجا بود،از قطار پیاده شدیم و خود را در دل آن شب در ایستگاه مدرن شیکی که مظهر نظافت و روشنائی و مرکز هنر معماری مدرن با تابلوهای پر زرق و برق و پوستر های تبلیغاتی یافتیم که مانند روستائیان تازه به شهر رسیده هاج و واج دنبال راه خروجی می گشتیم،وسعت ایستگاه پله های برقی،آسانسور ها و پله های معمولی و مغازه های مدرن بوتیک و رستوران و لوازم لوکس وغیره و نظافت در و دیوار و زمین و سقف که حکایت از پشتکار و انجام وظیفه انسان های ساکن منطقه می نمود و تعهدات اخلاقی جامعه را که به باورهای خود و اهدافشان احترام میگذاشتند و همه را در همان نگاه اول دریافتیم و ناخودآگاه به آینده، خودمان را جمع و جور کرده سعی در عدم جلب توجه کردن داشتیم چه در هیبت مسافرین اصحاب کهف پا برزمین سالیان بعد گذاشته بودیم که سر و وضعمان با انسان های این زمانه متفاوت بود و احساس ناهماهنگی با اجتماع احساس معذب و بدی به آدم میداد و دائماً فکر میکردیم زیر ذره بین نگاه های دیگران می باشیم ،در حالی که اینجا برخلاف مملکت ما که از مردمش گرفته تا خدا و پیغمبر و امام و رهبرش دائماً تو کار مردم سرک کشیده و همش می خواهند آدم را به راه راست هدایت کنند کسی به کسی کاری ندارد،و هر کسی ساز خودش را می زند و راه خودش را می رود و برایش اهمیت ندارد دیگران چکار میکنند . تو مملکت ما رسم است بدانیم همسایه چکار میکنه ،با کی رفت و آمد میکنه،چی داره،کجاها رفته ،چی گفته چی شنیده و خلاصه همه (چی) هائی که شخصیت وجودی و کرداری همسایه را تشکیل داده تا مبادا از وجودش گزندی به ما و اجتماع اطرافمان برسد و ذعمای قوم و دین و مسلک سعی در القای این خصیصه و رواج آن بین هموطنانم میباشند تا نکند چیزی به نام آسایش همگانی باعث آرامش گردد و ما دمی از تشویش درونی و نگرانی راحت باشیم و حتی موقع خواب با خود کلنجار رفته در فکر نقشه کشیدن آزار دیگران و انتقام نا خودآگاه بوده همه را دشمن انگاشته در فکر امر به معروف و نهی از منکر باشیم،کناری پسر و دختری یکدیگر را میبوسیدند،هیچ کس توجه نمی کرد،و ما نیز برای همرنگ بودن با محیط و آدم ها از کنارشون گذشتیم اما با همان یک نگاه ناخود آگاه تا انتهای روابط غیر اخلاقی ،انحطاط جامعه،غیر انسانی بودن روابط زن و مرد در اروپا،یاغی گری جوانان در روابط نامشروع، پرخاشگری ،فحشا و هزاران مرام و مسلک نامناسب اجتماع را در ذهن خود مرور کرده و در اندیشه محاکمه بودیم که ناگهان به خود نهیب زدیم هِی،وایسا اینجا ایران نیست که بتوانی دوباره الگوهایت را پیاده کنی،تو تصمیم گرفتی از دست آنچه فرار کردی خلاص بشوی نه اینکه آن هارا در ذهنت غبار روبی کرده دوباره بکارشون ببری،این بند را پاره کن و از آن پیله بیرون بیا،همه معیارهای گذشته دست و پا گیر را به خودشان واگذار ،بگذار هنوز برای خودشان دعا کنند و کار دنیا را به امید آخرتِ ندیده واگذار نکن،آخرتِ هر شخصی قضاوت آدم های همین دنیاست راجع به وی ، مادامی که یادش را در خاطره دارند و همین خاطراتِ خوب بهشت و جهنمی است که برای گذشتگان رقم زده میشود، پس بیا بهشت و دوزخت را برای آنان که یادت می کنند رقم بزن، ببخشید دوباره به فلسفه بافی رفتم ،از ایستگاه قطار شهری که در طبقات زیرین قرار داشت با پله های برقی به سطح خیابان آمده خود را در کنار چهار راهی یافتیم که برای اولین بار چشممان به شهر برلین افتاد،یازدهم ژانویه یک هزارو نهصدو هشتاد وشش میلادی ،حیران و سرگردان با احساس مسئولیت سنگین جوابگو بودن در مقابل خانواده پنج نفره که چشم امیدشان به من که خود بی آشنا به مسیر پیش رو ،نگران از ندانسته ها واماندِه و راه به جائی نداشتم و مرتب در مسیر شنیده بودیم که گیر پلیس نیفتیم چون موجب دردسر خواهد شد،حمید خان شماره تلفن برادر دوستش را که مقیم برلین بود از ترکیه داشت و قول داد مارا نیز آن شب به خانه وی ببرد.