در ضمن درگیری های لفظی ما با مأمور مربوطه ، هر از گاهی هواپیمائی مینشست و مسافرین تازه واردی وارد سالن می شدند،که برایم جالب بود ،اکثراً هندی با آن عمامه های رنگی و دستار و لباس های سنتی رنگ و وارنگ که در گروه های دو سه نفره آمده خیلی آرام در گوشه ای مینشستند و تعدادی هم که افراد عادی بودند از در دیگری خارج می شدند، به ما گفته شده بود برای بردنمان به برلین غربی باید منتظر اتوبوس باشیم. در بین مسافرین که مرتب به طور تک و توک به ما اضافه میشد تنها یک خانواده ایرانی شامل مرد و زن جوان و دو کودک پسر پنج شش ساله و دختر دوساله با ما آشنا شدند که آنها از ترکیه میآمدند و مقصدشان آلمان بود.
اسم مرد خانواده حمید بود که مطالعات زیادی روی مسیر راه و مهاجرت و مسائل پیرامونش داشت و به نظر خودش خیلی حساب شده قدم بر می داشت،اهل اراک بودند و خونگرم و خوش برخورد،ساعتی طول کشید تا جمعیت به حد نصاب رسید و مارا به سوار شدن اتوبوس هدایت کردند،مسافران هندی که حداکثر یک ساک کوچک دستی و بیشترشان با یک کیسه پلاستیکی در دست به مسافرت آمده ودر تمام مدت بسیار آرام روی صندلی های چوبی سالن ترانزیت نشسته بودند به محض باز شدن در سالن وحشیانه به سوی اتوبوس هجوم بردند و هر کدام سعی در زودتر سوار شدن داشتند و ما با وجود بچه و چمدان و ساک های دست و پاگیر با زحمت خود را به اتوبوس رساندیم که کمک راننده در قسمت بار( جعبه بغل) را باز کرده بود و ما بارهای خود را وارد کرده سوار اتوبوس شدیم و چون تمام صندلی ها اشغال شده بود ناچار به یکی دو صندلی پراکنده میانی و آخری رضایت دادیم و جدا از هم نشستیم،از فرودگاه تا مرکز شهر برلین که ما هیچگونه اطلاعی راجع به آنجا نداشتیم شاید حدود بیست سی دقیقه با اتوبوس در جاده تاریک و ظلمانی طول کشید ،با شروع حرکت اتوبوس شاگرد راننده از آن جلو اقدام به دریافت کرایه کرد که غیر قانونی بود اما همه مسافرین بدون اعتراض پرداخت میکردند و شاگرد راننده اواخر مسیر به ما در انتهای اتوبوس رسیده بود که طلب کرایه کرد همه کنار دستی هایمان پرداخت میکردند، من هم دست در جیب کرده می خواستم به تعداد خودمان پرداخت کنم که همسرم از آن وسط اتوبوس زبان به اعتراض گشود که ما که نمیخواهیم به برلین برویم،مقصد ما سوئد است اگر مارا را به سوئد بفرستید ما کرایه پرداخت می کنیم،چون مسیر در حال به انتها رسیدن بود و احتمالاً دریافت غیر مجاز کرایه اگر لو میرفت مایه دردسر راننده و کمکش میشد خانواده مارا بیخیال شد و به جمع آوری از بقیه مشغول شد تا به مقصد رسیدیم..اتوبوس جلوی ساختمانی با در بزرگ آهنی توقف کرد،همه پیاده شدیم و به درون سالنی که با پله های بتونی حدود ده دوازده تائی به پائین می رفت هدایت شدیم،ماموری با لباس فرم و با رفتاری بسیار خشن پاسهای مارا که تحویل راننده بود بعد از برداشتن برگه ویزا و با خواندن نام هر کدام تحویل مان داد و مارا به انتهای پله ها برده در بزرگی را باز کرد و ما با گذشتن از آن درب ، وارد برلین غربی شدیم که درست در میان آلمان شرقی قرار داشت در واقع برلین غربی هیچ گونه مرز زمینی با بقیه آلمان غربی نداشت .
ورودی از درب مورد نظر به زیر زمینی وارد میشد که توالتها و سرویس بهداشتی ایستگاه قطار به نام فریدریش بود و با بالا آمدن از پله ها خود را کنار خط آهنی یافتیم که با چراغ های بزرگ و نورافکن ایستگاه را غرق در نور میکرد و برخلاف فضای تاریک پشت دیوار گذر کرده ما، که ایادی و حکامش بخیلانه از بذل نور دریغ میکردند و در همان مدت کوتاه فرودگاه تا مرکز شهر عواملش سعی در چاپیدن مشتی پناهنده که در میانشان مسافرین فقیری از سریلانکا و بنگلادش و هندوستان که حتی چمدان برای مسافرت نداشته لباسهای خود را داخل کیسه پلاستیکی حمل میکردند داشته و آنها را سرکیسه میکردند.ایستگاه خالی از هر موجود زنده ای بود و ما دو خانواده که احساس غرابت هموطنی نسبت به یکدیگر پیدا کرده بودیم به بررسی اوضاع پرداختیم ،حمید که پسر خوش مشربی بود اطلاعات زیادی داشت و بر مبنای شنیده هایش گفت که بایستی از دستگاه اتومات بلیط تهیه کرده و با آمدن قطار سوار شده به شهر برویم که مرکزش تا آنجا که ما بودیم احتمالاً سه چهار ایستگاه فاصله داشت،من چون پولآلمانی نداشتم و مقداری دلار را هم که در فرودگاه آلمان شرقی چنج کرده بودم در همان مدت یکی دوساعت فرودگاه برای بچه ها از کیوسک آنجا خوراکی و نوشابه خریده بودم ،حمید پول آلمانی داشت که آنوقتها واحد آن، مارک بود و پول سکه خوردش فنیک نامیده میشد که اجزاء این پول یک،دو،پنج،ده،بیست،پنجاه ، فنیک و سکه های یک مارکی،دومارکی،پنج مارکی ،و اسکناس هایش پنج،ده،بیست،پنجاه،صد،پانصد و هزاری بود.
متن بالا توضیحی است که از طرف دوست گرامی آقای نوری علوی بدستم رسید و در اصلاحیه مطالب نوشته شده ام به پیوست تقدیم میکنم.