از پله های هواپیما بالا رفتیم وارد سالن اصلی آن شدیم که بسیار تنگ بود ،صندلی های دو ردیفه دو طرف مرا به یاد مینیبوسهای میدان خراسان به فوزیه می انداخت،انگاری چند تا بشکه بزرگ را به هم جوش داده یه موتور جت هم ته آن سوار کرده با دوتا بال محصولی به نام هواپیما ساخته بودند .
در مقام مقایسه با هواپیمای بوئینگ هفتصدو چهل و هفت ایران ایر که ما را از تهران به فرانکفورت برده بود و دو هواپیمای لوفت هانزا مسیر فرانکفورت مونیخ و مونیخ بخارست با آن پذیرایی و میهمان نوازی خدمه و کارمندانشان و فضای دلباز و صندلی های راحتشان ، این هواپیما حکم ماشین دودی را داشت،با اعلام بستن کمربندهای خود، من و پسرم مهیار که نه ساله بود کنار هم روی صندلی ردیف چپ جلو ،همسرم با گلبهار دختر سه ساله ام ردیف پشت و خواهر همسرم پشت آنها در صندلی های تنگ و ناراحت کمربندها را بستیم و آماده حرکت به آرامی و صعود بسوی آسمان همانند پروازهای قبلی شدیم .هواپیمای ما که بهتر است ما آن را موشک بنامیم پس از طی مسافتی طولانی از روی جاده های بتونی که شیار بلوکهای آن همانند دست اندازهای خیابانهای مسگراباد قدیم تمام ارتعاشاتش را از طریق چرخ ها به بدنه و اتاق موشک ما منتقل میکرد و این جاده و باندها را من فقط در فرودگاه رومانی تجربه کرده ام، بالاخره روی باند پرواز جهت تِیک آف ایستاد،ترمزها را کشیده و شروع به گاز دادن کرد تا حدی که موتورها را به دور نهائی رساند،در و دیوار لق و لوق هواپیما در حال از هم گسستن بود و من مکانیک آشنا با مسائل فنی نگران از هم پاشیدن آن به مسافران بی خیالی مینگریستم که هیچگونه آثار نگرانی در چهره شان مشهود نبود و آرام در صندلی های ناراحت خود سیخ نشسته بودند که ناگهان با رها شدن ترمز بسوی جلو حرکت کردیم و مانند فشفشه چهارشنبه سوری از جا کنده شد و هواپیمای ما پس از طی مسافتی بسیار کم بلافاصله سیخکی رو به آسمان موشک وار به پرواز در آمد، پسرم در کنارم دسته های صندلی دار با دو دست محکم گرفته میخکوب شده بود ،نگران به پشت سرم نگریستم همسر و دخترم رنگشان سفید شده و با چشمان بسته حال خوبی نداشتند و بالاخره این فشفشه به آسمان رسید و در مسیر مستقیم آرام گرفت و به پرواز بسوی آلمان و برلین شرقی ادامه داد،شهر برلین به دو بخش غربی و شرقی تقسیم شده بود و کلاً در آلمان غربی واقع بود و هواپیمای ما باید از فضای رومانی وارد فضای آلمان شرقی شده آن را طی کرده وارد فضای آلمان غربی بشود و در قسمت شرقیِ برلین دوباره فرود آید.
جمع و جور کردن ساک های دستی و خرت و پرت ها که همراه خود به داخل هواپیما برده بودیم پوشاندن پالتو و لباس بچه ها و بغل کردن دختر سه ساله ام و حمل ساک با دست دیگر و مواظبت از کیف مدارک وپاسپورت ها خود باعث شد آخرین نفرات خروجی از هواپیما باشیم و هنگامی که بالای پلکان از هواپیما خارج شدیم در پائین پلکان دختر جوانی با کاپشن سفید ایستاده را دیدم که پا به پا میکرد و با عصبانیت منتظر ما بود،احتمالاً ناراحت از تاخیر ما و حتماً هم در دل خود فحش میداد، پائین آمدیم مارا به سالن ترانزیت برد تحویل مأمور مربوطه داد و رفت احتمالاً عجله داشت و کارش به پایان رسیده بود و شاید هم قرار داشت و کسی منتظرش.در قسمت پاس کنترل من اعلام کردم می خواهیم برویم سوئد که وی گفت امکان ندارد و ما شمارا فقط به برلین غربی میفرستیم و شما ویزای تان عبوری و موقتی( ترانزیت) است و حتی اجازه بودن در آلمان شرقی را نیز ندارید . همسرم مخالفت از رفتن به آلمان غربی میکرد و به فکر اقوامی که فکر میکردیم هم اکنون در مرز سوئد ایستاده منتظر ما هستند، بود که مامور مربوطه گفت یا آلمان غربی یا ترکیه،همسرم گفت ترکیه، که به ما گفته شد هم اکنون پروازی به ترکیه میرود بفرمائید سوار شوید.خانم عزیزم پا در یک کفش کرده بود که بر می گردیم ترکیه خرید می کنیم و می رویم به تهران که گفتم اجازه بده برویم آلمان را هم ببینیم آنجا هم خرید می کنیم اجناس بهتری دارد و بهتر از ترکیه خواهد بود،راضی شد اما همچنان نگران فامیل که قرار بود پشت مرز سوئد مارا تحویل بگیرند،ما اصلاً نمی دانستیم چگونه میتوان از آلمان شرقی به سوئد رفت و از چه مرزهائی و با کدام وسائل نقلیه زمینی،هوایی و دریائی،فقط شنیده بودیم باید از برلین شرقی با قطار به سوئد رفت که هنوز هم نمیدانم چه طور با قطار از میان دریا ،شاید قطار داخل کشتی میشده یا با قطار تا بندری رفته باکشتی بقیه مسافت را طی می کردیم به هر حال اطلاعات بسیار کمی داشتیم و از آنجا که من همیشه آدم زود باوری بودم به شنیده هایمان توجه داشته و به گفته های دیگران خالصانه احترام میگذاشتم.