آنچنان مشغول بود که مرا بیرون در ندید،با انگشت در زدم سرش را بلند کرد صندلی تعارف کرد منتظرم بود زیرا توسط کارمند هتل در جریان تهیه بلیط پرواز به برلین شرقی قرار گرفته بود ،انگلیسی خوب صحبت میکرد از ملیت و مقصدم سوال کرد،گفتم ایرانی هستم و در نظر دارم همراه خانواده از طریق آلمان شرقی به سوئد بروم ، از اتاق خارج شد و رئیسش را آورد، مردی نسبتاً نیمه مسن حدود پنجاه ساله با سری نیمه طاس و عینک ، و لباس مرتب و کراوات،تحویلم گرفت و مدتی با هم گپ زدیم راجع به سیاست و ایران و جهان صحبت کردیم و در نهایت مبلغ هزار دلار مطالبه کرد و گفت امروز ساعت سه بعد از ظهر در فرودگاه بخارست جلوی گیشه شرکت هواپیمائی اینترفلوگ منتظر باش تا بلیطها را تحویلت بدهیم با خوشحالی از وی تشکر کرده از ساختمان با دلی خوش خارج شدم و شادمان از دومین اقدام موفقیت آمیز خود در خارج و در کشوری بیگانه، به توان، عرضه و اراده خود میبالیدم و بسوی هتل که نمیدانستم کجاست روانه،در اروپا برخلاف ایران که هر موقع روز وشب از هر مکانی خارج شده کنار خیابان بايستي اتومبیلی جلویت ترمز کرده با دریافت مبلغی به مقصد می رساندت، حتما باید با برنامه یا تلفنی و یا در ایستگاه های مخصوص تاکسی که همیشه تعدادی آنجا متوقفند سوار شوی که من نه امکان دسترسی به تلفن داشتم و نه ایستگاه می دیدم،ناچاراً دوباره بسوی هدف از روی حس حافظه تا آنجا که به نظرم میرسید به راه افتادم و از حدود ساعت نه صبح که از دفتر آژانس خارج شدم حدود ظهر به هتل رسیدم و ماجرا را برای همسرم تعریف کردم،خوشحال شد و بلیط ها را خواست تا همراه پاسپورت هانگهدارد تا گم نشود که تازه فهمیدم من اصلاً بلیط در دست ندارم و دوباره بند را آب داده ام و در مقابل سؤالش که اصلاً تو مطمئنی که این هزار دلار هم مانند پنجاه دلار بار اول به هوا نرفته و دود نشده که مرا به شک انداخت و تازه به بی فکری خود لعنت فرستادم که از حمایت های همیشگی هوشنگ خان و انحصار پسر شخصی بودن که همه توانمندی ها را داشت و در جوارش همه چیز گارانتی میشد و همه درها ناخودآگاه به روی انسان باز و به قولی کفش جلوی پای آدم جفت می شد دیگر خبری نبود.
به همسرم دلداری دادم و گفتم آن شخص که به وی پول دادم انسان محترم و قابل اطمینانی است و من اطمینان دارم که به قولش عمل میکند و او را آرام کردم اما در دلم غوغائی بر پا بود و نگرانی کشنده ای عذابم میداد،فوراً چمدان ها را پیچیده با هتل تصفیه حساب کردیم و برای ساعت دو، تاکسی سفارش داده با نگرانی درونی داخل سالن هتل به انتظار نشستیم ،در این میان دوستان که چمدانهای ما را میدیدند با تعجب سوال میکردند که چه زود کارتان به سر انجام رسید و هرکدام نظریه ای میداد و از آسان بودن کار خودش با کارچاق کن و صد درصد بودن موفقیتش و دیگری از مطمئن بودن راهی که طبق نقشه پیش میرود، و دیگری از ارزان بودن قاچاقچی که قرار بود اورا در مقابل سیصد دلار به بلغارستان برده واز آنجا با دو شب اقامت در هتل با هواپیما به برلین شرقی ببرد و غرزدن های زیر لب همسرم که دلش به حال هزار دلار می سوخت و افسوس میخورد چرا زودتر با این فرد آشنا نشدیم تا با راهنمائی او به بلغارستان رفته آنجا را نیز دیده باشیم و ترسی که آنها به دل ما انداخته بودند نگرانی مرا دوصد چندان میکرد، نهاری در رستوران جنب هتل خوردیم که من اصلاً نفهمیدم چی خوردم و بالاخره در زمان مقرر به فرودگاه رسیدیم و در مقابل گیشه مربوطه که شماره اش را داشتیم دخیل بسته منتظر ظهور امام زمان به صف ایستادیم ،گیشه آژانس های هواپیمائی آنجا مانند گیشه بلیط فروشی سینماهای تهران بود که فقط میشد سر و بخشی از بدن بلیط فروش را دید،زمان ما رسیده بود عقربه های ساعت فرودگاه حرکت نمی کرد و من صدای ضربان قلبم را میشنیدم دو گیشه دیگر باز شد اما گیشه مورد نظر ما هنوز بسته بود سعی میکردم به همسرم نگاه نکنم زیرا از سنگینی نگاه نگرانش ناراحت بودم و از اینکه دوباره بند را آب داده باشم از خودم متنفر که ناگهان منشی آژانس را از دور دیدم که خونسرد بسوی پیشخوان که جلویش گیشه بود می آمد،خوشحال به سویش رفتم اشاره کرد "نیا" و گیشه را نشان داد که ناگهان تمام بار دنیا را از روی دوشم برداشتند و با فراموش کردن تمام رنج چند ساعت گذشته مغرورانه سرم را بالا گرفته و با اعتماد به نفس به آرامی بسوی گیشه رفتم که باز شده و فرشته درونش با انگشت اشاره به آمدن کرد،جلو رفتم بلیط ها را روی پیشخوان به جلو لغزاند ، برداشتم با تشکر بسوی گیشه ارائه بلیط و پاس رفتیم ،بارهایمان را وزن کرده شماره زده فرستادند و ما را از پلکانی به حیاط فرستاده سوار اتوبوس بسوی هواپیما رفتیم،هواپیمای بسیار کوچکی که آماده پرواز ایستاده بود.
بلیط های پرواز شرکت اینترفلوگ.