کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش بیستم

بالاجبار پذیرفتیم که توقع خود را کم کرده با لباس خود را گرم کنیم و با امکانات موجود کنار آمده کارمند رسپسیون را راحت بگذاریم. روز بعد پس از صبحانه جهت سرو گوش آب دادن همراه خانواده توی شهر دوری زدیم در برگَشت با تعدادی از هموطنان ساکن هتل آشنا شدم که هر کدام طرق مختلفی برای رسیدن به سوئد را پیشنهاد می‌کردند و الگوهای مخصوص خود را داشتند اما همه راه ها از دریچه آلمان شرقی به دنیای آزاد باز می‌شد که ما خدارا شکر امتیاز ورود به آنجا را با آن ویزای دریافتی داشتیم،خیلی از آنها چون با قاچاقچی از ترکیه با پرواز مستقیم و یا از راه های زمینی و عبور از مرزهای بلغارستان و کشور های دیگر به آنجا رسیده بودند در انتظار گرفتن ویزا از سفارت آلمان شرقی توسط قاچاقچی ها بودند که بابت هر حرکتی مقادیر زیادی سرکیسه می شدند ، داستان‌های زیادی شرح می‌دادند و بیچاره ملت سردر گم که همیشه مانند گله گوسفند بدنبال بُز پیش رو با تظاهر به دانستن همه چیز حرکت می‌کرد و آنچه که فقط یکبار شنیده بود مانند آیه نازل شده به دیگران با اطمینان و مصرانه توصیه می نمود. با آشنائی با تنی چند از هموطنان اینچنینی ، شناخت و سطح آگاهی های ما تا حد یک دائرةالمعارف ده جلدی در مورد مهاجرت،کشورهای پذیرا،قوانین پناهندگی اجتماعی و سیاسی و مواهب آن در کشورهای مختلف از امریکا،کانادا و اروپا گرفته تا جزایر و بنادر انتهائی ترین گوشه دنیای پهناور بالا رفت تا جائی که می‌توانستیم مانند سایرین عرض اندام کرده برای تازه واردین به هتل و دنیای مهاجرت ناقل اطلاعات باشیم و چه کسانی که با داشتن چنین دانسته های ناقص بی خاصیتی دیگران را سرکیسه کرده خود به شغل حمل مسافر مبادرت می‌کردند،گوناگونی راه ها که باعث سردرگمی می‌شد مرا بدان واداشت که بی توجه به گفته های دیگران شخصاً راهم را پیدا کرده پیش بروم چه مسئولیت خانواده که با خراب کردن پل های پشت سر و قدم گذاشتن به راه ناشناخته بدونِ مطالعهِ پیش رو، دقت و محافظه کاری بالا و با چشم باز نگریستن مقابل و محتاطانه قدم بر داشتن را می‌طلبید .

اولین اقدامی که به نظرم رسید نجات از این ورطه نابسامان محیط ایرانیان هتل که در حال تفریح و خوشگذرانی بودند و فقط از اینکه از محیط محدود مذهبی ایران خارج شده،آبجو بنوشند،دیسکو رفته و به رقص و پایکوبی و شادمانی بپردازند بود که دعوت شب زنده داری در رستوران و پارتی شبانه هتل را رد کرده شب زودتر به رختخواب رفتم ،صبح زود به اطلاعات هتل مراجعه کرده و آدرس شرکت هواپیمائی را پرسیده و با تاکسی که برایم سفارش داد به آنجا حدود ده بیست دقیقه دورتر از هتل رفتم ،از میان خیابان‌های پت و پهن بخارست با ساختمان‌های حداکثر دو طبقه بسیار بزرگ که قدمتشان حداقل به قبل یا زمان جنگ دوم جهانی می‌رسید و بر خلاف مملکت ما که همه خیابان‌ها هر روز کوچک و بزرگ می‌شوند و هر لحظه بنای سر به فلک کشیده ای در گوشه ای سبز شده بافت سنتی شهر و طبیعت و اقلیم آن را تغییر می‌دهد این ساختمان‌ها نمایانگر حفظ فرهنگ و سنت و اصالت بافت اجتماعی مردمش بود که هر بیننده ای را به فکر فرو می‌برد، صدای راننده که خبر رسیدن به مقصد را می‌داد مرا از رویا بیرون آورد کرایه اش را پرداخت کردم ، جلوی ساختمان یک طبقه بسیار قدیمی با پنجره های چوبی دوجداره و ديوارهای آجری قرمز رنگ از تاکسی پیاده شده بسوی دری که راننده اشاره کرده بود رفتم.

کنار در روی دیوار ،بالای شاسی زنگ که نمونه اش در میدان سید اسماعیل مولوی (میدان کهنه فروش‌های قدیم تهران) هم دیگر پیدا نمی‌شود تابلوی سیاه فلزی کوچکی نصب بود که اگر راننده مرا به آنجا راهنمائی نکرده بود هرگز پیدایش نمی کردم و از اینکه این پلاک فلزی کوچک تابلوی نمایندگی یک آژانس هواپیمائی باشد مرا به تعجب واداشت،کمی مکث کردم ،اینتر فلوگ ( Interflug ) نام آژانس هواپیمائی آلمان شرقی بود،زنگ زدم کسی در را باز نکرد دوباره زدم اتفاقی نیفتاد، در چوبی سنگین را که قفل نبود باز کردم وارد راهروی نیمه تاریکی شدم که مانند قصر دراکولا ساکت بود و فقط صدای تکمه های ماشین تایپ از یکی از اتاق ها به گوش می‌رسید که نشان می‌داد یک نفر مشغول تایپ نامه است،آن‌وقت‌ها هنوز نامه نگاری ها به علت عدم وجود کامپیوتر و تاستاتور(keyboard) مدرن امروزی با ماشین های تایپ مکانیکی انجام می‌شد که مهره هایش پر سرو صدا بود و فشردن هر مهره(تاسته) که رویش حرفی نوشته شده بود اهرمی را بروی نوار مرکبی جلوی کاغذ می‌کوبید و اثر مرکب روی کاغذ حرف مورد نظر را ثبت می‌کرد، شنیدن صدا مرا بسوی خود می کشید و آن را در اتاقی دورتر یافتم که خانم منشی مشغول تایپ نامه بود.

آرم اینتر فلوت شرکت هواپیمائی آلمان شرقی یا ( دِ دِ اِر ) که بعد از یکی شدن آلمان شرقی و غربی منحل شد.

چه زود گذشت، همین دیروز بود که از فرودگاه فرانکفورت آوردمشون خونه .مادر اصلآ از این گوشه خوشش نمیومد ،جانمازشو تو اطاق گلبهار پهن می‌کرد، اما هوشنگ خان خیلی حال می‌کرد، این بارِکوچک هنوز کنار سالن قرارداره اما بابام دیگه نیست.