کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش نوزدهم

بعد از گذشتن رهگذر و عدم توجهش به ما دوباره برگشت و دسته اسکناس لیرهایش را در مقابل دریافت دلار تحویلم داد و هنگامی که آنهارا در دستانم می‌گذاشت سعی در چپاندن آنها به جیب کاپشن من کرد با اشاره به آنکه دیگران نبینند و بعد از چند قدم سر پیچ گم شد و من با نگرانی که مبادا جریان خرید و فروش و ارز غیر قانونی لو رود خرسند از معامله شیرین به راه خود ادامه دادم و ناگهان با مرور رفتار مشکوکانه وی دست در جیب کرده اسکناس‌ها را بیرون آوردم، آری حدسم درست بود مشتی کاغذ روزنامه بصورت اسکناس که لای یک برگ اسکناس قرار داشت نصیبم شده بود ، وقتی برگشتم جا تر و اثری از بچه نبود ،آب شده به زمین فرو رفته بود احتمالاً از روزنه ای یا پنجره یکی از همان خانه ها مرا می‌ پائید و منتظر قربانی بعدی به ریشمان می‌خندید، اولین تجربه عدم اعتماد به بیگانه را در خارج دریافت کرده به خاطر سپردم و شرمگینانه از حماقت در مقابل وجدان خود متوجه شدم که دیگر غیر خودم که تازه مسئولیت خانواده ام را نیز به دوش می‌کشیدم کمک نخواهم داشت و به خود نهیب زدم که دیگر آینده عریان خشن پیش رو را با چشمان بازتری نگریسته در معیارهای ساده لوحانه خود تجدید نظر جدی داشته باشم.

گرچه بعد ها عهد آن روز فراموش شده و بارها سرم کلاه رفته اما همیشه به طرق مختلف که با قبلی ها فرق می‌کرد و هر کدام شیوه های جدیدی بودند که آنها را تجربه نکرده بودم و هنوز هم با این همه تجربه زندگی از شگردهای زیرکانه این خلق دوپا در امان نیستم.

در صف ویزای سفارت به افراد مختلفی بر خوردم ،شخصیت های متفاوتی که برایم تازگی داشتند،در صحبت هایی که با یکی از آنها داشتم در مورد هتل محل اقامت و قیمت اتاق و اطلاعات دیگر دریافتم ساکن دوروبانتی هتل (Dorobanti Hotel) می باشد محل تجمع بزرگ ایرانی ها که آنجا همه گونه اطلاعات و آشنائی و مسائل مختلف مهاجرت و پناهندگی و خرید و فروش ارز و شرکت‌های حمل مسافر قاچاق و پناهندگی و سایر مسائل پیرامون مهاجرت در جریان بود و امکانات تفریحی و آسایش فراهم و بهای ارزان تر اتاق های لوکس نسبت به محل اقامت ما.

پس از ساعت ها پیاده روی گرسنه و تشنه و طی مسافت زیاد که بارها یک مسیر را چند بار دور زده مجدداً از آنجا گذشتم با پرس و جو از افراد تک و توک خیابان‌های مرده که هیچ کدام انگلیسی نمی‌دانستندبالاخره هتل محل اقامتمان را یافتم ظهر بود و خانواده نگران،از همسایگان سوال کردم که معلوم شد خیلی زودتر بعد از اخذ ویزا چمدان ها را برداشته هتل را ترک کرده بودند،تصمیم گرفتم هتل را عوض کرده و هنگامی که مامور هتل جهت دریافت وجه شب آینده آمد اعلام کردم ما دیگر امشب اینجا نمی مانیم و با تاکسی به دوروبانتی هتل (Dorobanti Hotel) نقل مکان کردیم،در سالن هتل برای اولین بار در خارج از کشور احساس آشنای جمع ایرانی خوشایند بود و صدای آشنای صحبت‌های فارسی با لهجه های مختلف گوشه و کنار مملکت ،هتلی شاید بیش از فکر می کنم هجده طبقه بسیار مدرن با آسانسورهای چندگانه ،مامورین و کارمندان ملبس به اونیفورم و ایاب و ذهاب مسافرین با چمدان‌های خود در سالن اصلی ،از راه رسیدن تاکسی ها و سوار و پیاده کردن مسافر و بالاخره برو بیای زیاد ،اتاقی اجاره کردیم که بر خلاف گفته رفقای صف سفارت آلمان شرقی خیلی گران تر از هتل قبلی خودمان بود که ناچاراً پذیرفتیم چون روی برگشت به قبلی را نداشتیم و خود را دلخوش کردیم که حداقل اینجا می‌توان از همفکری و کمک هموطنان برخوردار بود .چمدان هایمان را دو بانوی شیک خدمتکار حمل کردند و با آسانسور به طبقات بالا رفتیم و در اتاق هتل بعد از نشان دادن گوشه و کنار آن ،تخت خواب و کمد لباس و حمام و دستشویی و یخچال و سایر تجهیزات و دریافت مبلغی به عنوان انعام مارا ترک کردند وبعد ها پس از ترک هتل و سفر متوجه شدیم که این خدمتکاران با داشتن کلید هنگامی که ما از هتل خارج می‌شدیم مقداری از البسه و اشیاء تزئینی و بهادار مارا به سرقت برده بودند ، نیمه های شب که صدای تیر اندازی های پراکنده هر شب بخارست شب های انقلاب را برایم زنده می‌کرد از سرما به رسپسیون هتل مراجعه و با دعوا و مرافعه آنها را مجبور کردم که اتاقی دیگر به ما بدهند و در نیمه شب دوباره اسباب کشی کردیم که این اتاق هم همانند قبلی سرد بود و رادیاتور شوفاژهای این اتاق نیز فقط ولرم بود و آرزوی مارا از آن برداشتی که از شوفاژ در ایران داشتیم برآورده نمی کرد چون ما عادت داشتیم وقتی از بیرون می آئیم خود را روی شوفاژ داغ داغ پهن کرده آن را در آغوش بگیریم.