کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش نخست

.سال هزاروسیصدو بیست و هفت هنگامیکه من متولد
شدم بیست‌و پنج ساله بود و با در نظر گرفتن یک برادر بنام محمد رضا و یک خواهر بنام مهناز که هردو قبل از من بدنیا آمده و هنگام تولدم هیچکدامشان در قید حیاط نبودند می‌توان به جوانی و بی تجربگی زوج جوان (پدر و مادرم) از یک طرف و عدم بهداشت خانوادگی عمومی حاکم بر اجتماع ،امکانات پزشکی دوران بعد جنگ جهانی دوم و بلبشوی کش و قوس مدرنیته و کهنه پرستی سنتی و خاله خانباجی و خرافه پرستی با حکیم های عطار دارو فروش ، طبابت های من در آوردی فامیل و دروهمسایه پی برد و به آنها حق داد که در ابتدای شروع زندگی طولانی مشترکشان متحمل زجر از دست دادن دو فرزند شده باشند و چه دردناک است غم از دست دادن فرزند،گرچه این رویداد بار دیگر نیز در خانواده ما تکرار شد و خواهر دیگری نیز بنام اقلیمه را که بعد از عظیم برادر بعد من در دهه سی خورشیدی متولد شده بود بر اثر بیماری دیفتری از دست دادیم ، دیگر با بهبود نظام پزشکی کشور و اطباء حاذق و بهتر شدن امکانات رفاهی و رشد اجتماعی و تجربه بیشتر پدرو مادر در راه بچه داری با تولد سه خواهر و یک برادر دیگر ( صمیمه،نعیمه،اقلیمه و سلیم)جمع خانواده ما به هشت نفر رسید که در حال حاضر با فقدان دو زوج جوان که با اختلاف سنی شش سال از یکدیگر هنگام ازدواج ، بیش از هفتاد سال در راه سعادت ما شش فرزند جنگیدند و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرده علی رغم کاستی ها و مرارت ها پیوسته دست از تلاش نکشیدند ، گرچه مسئولیت تربیت فرزندان در اجتماع آن دوران تحت نظر مدیران داخلی خانواده ( مادران ) اعمال می شد و نقش کلیدی مادر در تربیت و سلامت روح فرزندان غیر قابل انکار است  اما در عمل تمام افتخارات به نفع پدر تمام شده و در تمام مجامع مردسالار گذشته تاریخ ما از آنجا که مرد نان آور  بوده در ویترین این واحد اجتماع می‌درخشید بدون آنکه به اهمیت وجودی موتور اصلی این واحد (مادر) توجه شده و بی انصافانه زحمات بی دریغش نادیده گرفته می‌شد،و مادرهای زمانه ما و بی‌شک تمام دوران بشریت مربیان اصلی تربیتی بی توقعی می‌باشند که برای زحمات بی دریغشان طلب مزد نکرده و قرن هاست که این قشر فداکار همچنان بدون هیچ انتظاری به انجام زحمات نادیده شده اش می‌پردازد .

در این بخش به بررسی شخصیت ، اخلاق،سجایا ، خلق و خو ، نقاط مثبت و منفی فردی و اجتماعی پدرم که ما از کودکی بابا صدایش می زدیم  می پردازم ، گرچه آنچه در باره وی می نویسم شخصاً نظر شخصی و از دریچه چشم من به تصویر کشیده می‌شود و شاید نظر برادران و خواهرهایم با من متفاوت باشد  و آنها آزادند نظر خودرا ابراز کنند.

محمد مهدی سرپولکی معروف به هوشنگ که اکثراً مادرم در حضور دیگران هوشنگ خان صدایش می زد اما در خانه هوشنگ بود متولد سال هزارو سیصدو دو خورشیدی از بخش هفت تهران محله آب منگل کوچه نصیرالدیوان همانجا که من متولد شده بودم ، بود .چهار شانه ، قدبلند،ورزشکار با چهره مردانه زیبا ، چشم و ابروی مشکی و مو های فر فری ،با صدای آواز جادوئی ، مسلط به تمام گوشه های دستگاه های موسیقی سنتی ،ورزشکار باستانی کار زورخانه وکشتی مدرن، شکارچی و یکی از بهترین تیراندازان شکار وحوش،انسانی خوش برخورد،نکته سنج و قابل انعطافی که در تمام سطوح جامعه و اقشار مختلف پذیرفته می شد و در هر اجتماعی جای می گرفت،در عین مرام جوانمردی،رادمردی و به اصطلاح جنوب شهر تهرونی ها داش مشتی گری،در اجتماعات بالا دستیا نیز جایگاه ویژه ای داشت و مورد احترام و در حشر و نشر با زعمای قوم نیز کوتاه نمی‌آمد و بدلیل حرفه و موقعیت اجتماعی و مناسبت‌های سیاسی،ورزشی و کارهای عام‌المنفعه مورد نظر متنفذین و کارگزاران اجتماع خود بود،  راننده ای ماهر که هر گز در دوران زندگی هشتادو هفت ساله اش تصادف اتومبیل نداشت،مکانیسین زبده اتومبیل با ابداعات و تجربیات نامحدود در امور فنی وسائل نقلیه موتوری،شخصیت  رهبری و جذب انسانهای پیرامون خود، خاصیت کانونی جذاب اجتماعاتی که در آنها می زیست و خلاصه خصائل دیگر که در ادامه به شرح آنها می پردازم.

چهره او را از دهه سی در خانه گلوبندکمان بیاد می آورم احتمالاً سه ساله بوده ام یا بین سه و چهار سالگی،قبل از آن را بخاطر ندارم و نمی‌دانم چند ساله بودم که به این خانه آمدیم.