طبق قرار با همسرم تصمیم گرفتیم فردا جهت کسب اطلاعات همراه همسایگانمان به سفارت آلمان شرقی بروم البته من پاسپورتهایمان نیز همراه بردم،ساعت شش صبح احتمالآ هفتم هشتم ژانویه هزارو نهصد هشتاد و شش از هتل همراه دوستان زدیم بیرون که آنها همه آمده بودند و حتی طفل شیرخوار خود را در کالسکه همراه داشتند و من متعجب از اینکه چگونه در سرمای بیست درجه زیر صفر میتوان اقدام به بردن چنین بچه ای به فضای باز کرد،آنها طبق نقشه پس از طی مسافت حدود چهل پنجاه دقیقه مرا به سفارت آلمان شرقی بردند و در صف متقاضیان ویزای جلوی سفارت که تعدادشان بیش از بیست سی نفر بود ایستادیم،در این صف برای اولین بار پناهندگی سیاسی و اجتماعی و راه های اقامت در اروپا بگوشم خورد که تا آن روز هرگز بدان نیندیشیده بودم ،هم صفی هایمان که من در انتهای آن بودم را جوانان مختلف پسر و دخترانی تشکیل میدادند که هر کدام برای ساختن آینده خود با هزاران امید و آرزو و راهی دیار ناشناخته شده بودند ، در میانشان جوانکی بود که مرتب به هر طرف سرک میکشید و با همه خوش و بش میکرد و در چند دقیقه تمام ماجرای میهمانی شب گذشته منزل دوست دانشجوی ایرانی که وی در آنجا اقامت داشت و وجود دختران رومانی که گروهی با انها شب را به صبح رسانده بودند و زندگی آزاد روابط دختر و پسرهای اروپا ،طوری صحبت میکرد که انگاری به هدف نهائیش رسیده و مآموریتش را به اتمام رسانده دیگر کمبودی احساس نمیکرد که ما در مسیر خود بارها به نمونه های اینچنینی نسل بی خیال بی مسئولیت الکی خوش برخوردیم، نسلی که انحطاط اخلاقیش ریشه مذهبی داشت .سرما آنچنان سوزناک بود که مثل تیغ هر بخش بیرون مانده از پوشش لباس را می برید ،مژه هایمان که بر اثر سوز سرما نمناک بود یخ میبست و حتی بخار دهان هم که از لای شال گردن پوشش صورت بیرون زده و تبدیل به قندیل میشد ،برای ورود به سفارت آلمان شرقی شماره گرفته بودیم که هر روز تعداد محدودی توضیع میکردند و آنها که دیر ترآمده به روز بعد مراجعه داده می شدند.هر نفری که به داخل میرفت پس از یک سری سوال و جواب و پرداخت مبلغی که یادم نیست چه مقدار بود البته به دلار و پس از ده بیست دقیقه با یک برگه ویزا که لای پاسپورت میگذاشتند خارج میشد و مرتب تاکید میشد که مهری در ورقه های پاسپورتها زده نشود تا برای پناهندگی در کشور های مقصد اثری از مسیر طی شده بجا نماند و برای نوشتن کِیس های سیاسی امکان مانور بیشتری روی مسیر طی شده و طرق رسیدن به کشورهای پناهنده گیر داشته باشند.بلاخره نوبت من رسید با پاسپورت خانوادگی خودم و پاسپورت خواهر همسر بداخل رفتم و با ترس و لرز از این که خانواده را همراه نیاورده بودم تقاضای روادید ورود به آلمان شرقی دادم که سوالاتی در مورد مقصد نهایی و دلیل خروج از وطن و چند سوال مختصر دیگر و مدتی انتظار با پرداخت مبلغ ویزا دو برگه جداگانه برایمان صادر شده لای پاسپورتها تحویل گرفتم و خوشحال و خندان زدم بیرون بفکر اینکه همراه دوستان همسایه که باهم به سفارت آمده بودیم به هتل بازگردم اما جا تر و بچه نبود و نه که آنها رفته بودند بلکه دیگر هیچ کس در بیرون محوطه نبود و گویا من آخرین نفر بودم و در سفارت بسته شد. مدتی حیران در سرمای هوای مه آلود شهر ارواح خشکم زده بود و نمیدانستم چه کار کنم در تمام آن شهرِ واقعآ مرده با خیابانهای پت و پهنش حتی پرنده هم پر نمیزد چه برسد به وجود رهگذری که بشود از او آدرسی پرسید،همه به یکباره آب شده بزمین فرو رفته بودند،علی مونده بود و حوضش با یک شهر غریبه که هیچگونه جهات شرق و عرب،شمال و جنوبش را نمیشناختم و بر عکس تهران که با نگاه کردن به کوه های شمیران حد اقل شمال را پیدا کرده سایر جهات را می یافتیم در این شهر اصلآ تا چشم کار میکرد ساختمان بود و نشانی از هیچ کوهی پیدا نمی شد،ناچارآ افکارم را متمرکز کرده سعی در یاد آوری مسیر طی شده سحرگاه تاریک گذشته و با قدم های نا مطمئن اقدام به باز گشت کردم،در مسیر رفتن صبح در کوچه های فرعی گاهآ به افرادی برخورده بودیم که دلار میخریدند و قیمت های پیشنهادی آنها بسیار بالا تر از نرخ هتل بود که دوستان تمایلی به آن نشان ندادند در ضمنی که فرصت جهت رسیدن و شماره گرفتن هم کم بود و عجله داشتیم.ناگهان یکی از دلالان دلار صبح سر راهم سبز شد و پیشنهاد مبلغ دو برابر نرخ هتل را برای دلار پیشنهاد کرد و من هم که سرگردان بدنبال یافتن مسیر بودم از وی که انگلیسی بلد نبود با اشاره و نام هتل جهت را پرسیدم و وی با اشاره دست جهتش را برایم ترسیم کرد و مبلغ پنجاه دلار با نرخ بالا لیر رومانی را شمرده تعویض کرد و در آن هنگام عابری اتفاقی عبور میکرد که دلال مربوطه با زبان رومانی و اشاره به من فهماند که آن شخص پلیس مخفی است دلار را پس داده و لیرهایش را گرفت.
هتل دوروبانتی (Dorobanti Hotel)