کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش هفدهم

آن ها را از داخل هواپیما می شناختم اما با هم کنتاکی نداشتیم ،در فرودگاه بخارست در آن بلاتکلیفی و بدون برنامه و اطلاعات کافی و بر مبنای ارتباط تلفنی فامیلی که در سوئد زندگی می‌کرد و راهنمای ما برای رفتن به آنجا و فقط گفته بود به آلمان شرقی بروید از آنجا به سوئد پرواز کرده ما شما را تحویل می گیریم.

و تازه بعد از خروج از سالن ترانزیت فرودگاه بخارست به بی اطلاعی خود در طی مسیر پر پیچ و خم مهاجرت و خطرات سقوط به ورطه نیستی و نابودی خانواده پی بردم و از آنجا بود که نبودِ معلم بزرگ زندگیم را حس کرده و نقش پشتیبان زندگیم را دریافتم که دیگر در کنارم نبود و اتکایی نداشتم.

اولین اقدام برای کسب اطلاعات تماس با ایرانی هائی بود که با هم در پرواز لوفت هانزا مونیخ بخارست هم سفر بودیم،لازم به تذکر است که مسیر پرواز ما از تهران به فرانکفورت با ایران ایر و سپس با لوفت هانزا به مونیخ و از آنجا با پرواز دیگر لوفت‌هانزا به بخارست پایتخت رومانی انجام گرفت و این خانواده تنها همسفران ایرانی پرواز مونیخ بخارست بودند که در طی مسیر پرواز تماسی با ما نداشتند و بسیار محتاطانه از ما دوری کرده و نگاه های بریده خود را از ما می دزدیدند و دلیلش را بعد ها در طول مهاجرت و داستانهایش در یافتم که عدم اعتماد به بیگانگان شرط امنیت و حفظ حریم خصوصی بود که منِ بی تجربه راه پر پیچ و خم زندگی، هنوز تو آسمان ها سیر می کردم و آن را خیلی ساده انگاشته حسن همجواری را الگوی زیستن می‌پنداشتم.

اولین تماسم با آنها در سالن ترانزیت فرودگاه بخارست با سردی و بی میلی از دادن اطلاعات مواجه شد که فقط یکی از آنها گفت باید به هتل بروید،اتفاقاً راننده تاکسی مارا نیز به همان هتلی برد که آنها قبل از ما به آنجا رسیده بودند یا به قولی از دست مزاحمت ما گریخته بودند و دست بر قضا اتاق ما در جوار اتاق آنها بود، خود را از ما پنهان می‌کردند که من دلیلی بر آن نمی دیدم، طبق روحیه و مرام زندگی اشتراکی و مسالمت آمیز من در اجتماعات پیرامون خود و در سایه ارتباط و ردو بدل کردن اطلاعات زودتر به نتیجه می رسیدیم و بعد ها در طی این مسیر آنچه می‌دانستم صادقانه در اختیار دیگران گذاشته و از هیچ گونه کمکی دریغ نکردم.

شب قبل را در هتل مجللی در شهر ماینز آلمان میهمان شرکت هواپیمائی بودیم که چون پرواز روز بعد ما از فرانکفورت به مونیخ و سپس به بخارست انجام می‌شد و گذراندن یک شب تا پرواز روز بعد در ترانزیت فرودگاه فرانکفورت با بچه ها به کمک خانم رضایی یکی از کارمندان آلمانی ایران ایر که همسر ایرانی داشت برایمان ویزای موقت گرفته شد و با اتوبوس هتل از فرودگاه به هتل و روز بعد به فرودگاه فرانکفورت برگردانده شدیم و آن شب این خانواده ایرانی نیز با ما همراه بودند اما هرگز حاضر به تماس با ما نبوده همچنان با یکدیگر آهسته صحبت می‌کردند و تمام حرکاتشان حاکی از مخفی کاری بود حتی در سالن رستوران هتل که شام را هم آنجا میهمان بودیم و صبحانه روز بعد که بسیار سخاوتمندانه برای مسافرین گریخته از مملکت زیر فشار و ستم و جنگ ، بسیار غیر انتظار بود . بر می گردم به اتاق هتل بخارست،از آنجا که همسر من در راه محافظت خانواده احساس وظیفه کرده برای طول مسیر از تدارک مواد خوراکی که من آن را بی‌مورد دانسته و کاری دست و پاگیر می انگاشتم ، آنجا که گرسنگی خانواده احساس شد ساک مواد خوراکی از کالباس و خیار شور و تخم مرغ پخته و سایر مواد کنسروی و تازه خوراکی با میوه و آبمیوه روی میز چیده شد و با حس انسان دوستی و تعهد هموطنی که در وجود بیشتر ایرانی ها وجود داشته همیشه به فکر همسایه نیز هستند مقداری از آن خوراک را برای دوستان مخفی کار خود بردیم که برایشان غیر مترقبه بود با تشکر پذیرفتند و بعد از آن با تماس کوچکی که با ایشان گرفتم در مورد رفتن به آلمان شرقی که احتیاج به روادید و ویزا داشتیم قرار شد مرا نیز همراه ببرند تا به سفارت آلمان شرقی واقع در بخارست برویم ،آنها اطلاعات زیادی از مسیر و خیابان سفارت و آدرس‌های آن داشتند و سفرشان با نقشه و برنامه ریزی دقیق پیش می‌رفت برخلاف من که بر مبنای نقل قول‌های بستگان و شنیده های خام بی پشتوانه بدون مطالعه دل به دریا زده و هر چه باداباد پا در راه بزرگترین سفر زندگی ناشناخته بسوی انتهای تونل طولانی و طویلی خانواده خود را نگران بدندان میکشیدم .