یکی از دلائل دگرگونی های زندگی که مرا به مهاجرت ترغیب کرد احترام بیش از حدی بود که برای پدرم قائل بوده نمی خواستم خدای ناکرده حرکت رو به جلوی من در راه رشد و پیشرفت، خدشه ای در روابط بینمان بیاندازد و آزردگی خاطری برایش فراهم کنم و از آنجا که من خود تشکیل خانواده داده و صاحب زن و دو فرزند بودم و احتیاج به فضای بیشتری در راه رشد اقتصادی و اجتماعی داشتم و در محدوده قلمرو پدر امکان این مقوله به دلیل احاطه اش بر فضای منبع اقتصادی خانواده که همانا تعمیرگاه اتومبیل حاصل سالهای دوران جوانیش بود امکان پذیر نبوده هر حرکت جسورانه من در راه رشد و کسب در آمد به سوء تعبیر بدل شده رابطه عاطفی مارا دچار خلل می کرد و در صورتی هم که از وی جدا گشته در گوشه دیگری از شهر واحد کسب دیگری راه می انداختم شاید از بعضی نظرها مایه کدورت فیما بینمان می شد و ساده ترین تصمیم خروج از وطن بود تا درِ هرگونه سوء تفاهمی از نظر وی بسته و پذیرش آن برایش قابل هضم تر باشد زیرا میدانستم روحیه حساسش که من خود نیز از او به ارث برده ام تا چه حد شکننده است و دردناکی آن زیر ماسک غرور چه سخت قابل تحمل .
بعد از ظهر روزی که صبحش از تهران به مقصد رومانی پرواز کردم در فرودگاه بین راه جهت تعویض پرواز در فرانکفورت اولین تلفن زندگیم از خارجِ کشور را به وی با بغضی که گلویم را مسدود کرده امکان صحبتم را سلب میکرد فهمیدم چه گوهری را از دست داده و از چه پشتوانه استواری جدا گشته ام ،گرچه در راه پیش رو با کوله بار ره توشه های ذخیره تربیت و تجربه های فراگرفته از مرام و مسلکش گامهای پیش رو را محکم برداشتم اما کمبود وجودش از همان مکالمه تلفنیِ باجه تلفن فرودگاه فرانکفورت تاکنون ادامه دارد و من و او هردو در همان مکالمه تلفنی بغض خود را در گلو با آن چند لحظه سکوتِ خودداری از گریستن پنهان کردیم تا دیگری را نیازاریم و هردو به غوغای درون یکدیگر کاملاً واقف.
گرچه مقصد سفر من و خانواده کوچکم به سوئد بود اما از بخارست پایتخت رومانی کمونیستی آن زمان با تحمل مشکلات زیاد،سرمای بیست درجه زیر صفر و فرودگاه کوچک که در مقابل فرودگاه مهرآباد بسیار ناچیز می نمود و در مقایسه با فرودگاه بین المللی فرانکفورت که آن زمان برای خودش غولی بود آنچنان توی ذوقمان زد که انگاری وارد شاه عبدالعظیم شده ایم،چراغ های کور سوی تیرهای چراغ برق که زیر مه غلیظ توان روشنایی محدوده کوچکی را داشته بسیار دور به نظر می رسید.اتومبیل های تک و توک خیابانها که ندرتاً در حرکت بودند و همگی فقط از یک نوع خودرو ساخت رومانی داچیا (یک نوعِ از رده خارج رنو دوازده فرانسه که دیگر منسوخ بوده و در خیابانهای شهرهای سایر ممالک جائی نداشت) بودند و قیافه سرد و بی روح انسان ها که حکایت از یکنواختی زندگی کشور های کمونیستی که بسیاری از هموطنان روشنفکر ما سنگ آنها را به سینه می زده و از آنها و زندگیشان بهشت موعود را بشارت میدادند آنچنان بی تفاوت بود که ترس به دل آدم می انداخت. سال های درازی از آن شب گذشته و همیشه دلم می خواست آن را مینوشتم ، هرگز تاکنون فرصتی دست نداده بود و امشب که بین شرح حال پدرم به اینجا رسیدم مایلم آنچه به یاد دارم بیان کنم .بعد از تشریفات گمرکی و دریافت چمدان هایمان از سالن فرودگاه خارج شده خود را در خیابانی یافتیم که مسافران هر کدام به سرعت با سوار شدن به تاکسی خودرا از شر سرما نجات میدادند و ما نیز مانند دیگران یک تاکسی گرفته اقدام به سوار شدن کردیم که راننده با انگلیسی دست و پا شکسته به ما فهماند که هر تاکسی فقط گنجایش چهار مسافر را دارد و از آنجا که تعداد ما پنج نفر بود یعنی همسر و دو فرزند خواهر همسر و من پنج نفر میشدیم و مبلغ طی کرده برای بردن ما به هتل طبق گفته راننده برای چهار نفر بود و با پرداخت چند دلار دیگر مطالبه بیشتر حاضر به زیر پا گذاردن قانون راهنمائی و رانندگی شد و ما را به هتل رساند که صد رحمت به مسافرخانه های باب همایون میدان توپخانه،در پذیرش کنار لابی هتل که اتاق کوچکی بود اول تفهیم قیمت شده با پرداخت مقداری دلار اتاقی در اختیارمان قرار گرفت که شوفاژ آنجا به سختی خود را از سرما نجات میداد و بر خلاف عادت ما ایرانی ها که آدمهای عزیز دردانه و راحت طلبی هستیم که از همه امکانات حداکثر استفاده را میکنیم و در تابستان ها بدنمان زیر کولر آنچنان سرد میشود که خون در رگهایمان یخ میبندد و در زمستانها آنچنان شوفاژ را تا ته باز می کنیم که گاهی اجباراً درها و پنجره را باز کرده تا امکان نفس کشیدن داشته باشیم،در همسایگی اتاق کوچکمان خانواده ای بودند شامل مردو زن بسیار جوانی با یک طفل خردسال کوچک و دو مرد جوان دیگر که با ما از تهران پرواز کرده بودند،نام هتل را دقیقآ بخاطر ندارم یه چیزی مثل کمودور بود.
تصویر بالا آرامگاه نادر همراه اقلیمه خانم کوچکترین دختر و سلیم ته تغاری خانواده.