کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش پانزدهم

سالیان مدیدیست که دیگر صدائی از آن سوی خط نمی‌پرسه بابا پول احتیاج داری یا نه و من جواب بدم نه بابا تو یه چیزی به من یاد دادی که اونطرف دنیا سرمایه گرانبهائیه و من از تجربه این سرمایه به آسانی امرار معاش کرده سربلند از ارزش اجتماعی و جایگاه آن علاوه بر خود و خانواده ام امکان تحصیل در آمد و کارزایی کارمندان دیگر را نیز فراهم می کنم و من این همه را از برکت وجود تربیت تو دارم،انسانی که همواره تولید کننده بود و در اجتماعات پیرامونش اثر گذار،طبعی بلند داشت و اهدافی رفیع که در طول سالیان هشتادو هفت سال زندگیش در حد خود موفق ، دور و برش همیشه پر بود از آشنایان مختلف، از دوستان گرفته تا ارباب رجوع های موارد حرفه ای و کارهای عام المنفعه و مشتریان و کارمندان و همچنین رفع مسائل و مشکلات صنفی،و در گیری های بین اهالی محل وگاهاً خانوادگی بین شان ،عزا و عروسی و خلاصه رفع و رجوع وحل اختلاف که به هر شکل در دفتر تعمیرگاه به خوشی پایان می یافت و طرفین راضی پی کار خود می رفتند.

وی جزو بنیان گذاران و مؤسسین اتحادیه مکانیسین های تهران،اتحادیه تعمیرگاه های تهران و جزو هیئت رئيسه آنها و عضو فعال و از اعضای کمیسیون حل اختلاف اتحادیه نمایشگاه های تهران و عضو هیئت رئیسه شرکت تعاونی اتحادیه کامیون داران تهران بود که در تمام این اتحادیه ها فعالیت می‌کرد و مرتب در اکثر جلسات و کمیسیون‌های آنها شرکت کرده و در راه بهبودی مسائل صنفی این حرفه ها کوشا بود.
من ازآنجا که پدرم را از همان دوران
طفولیت می ستاییدم و برایم الگوی قدرت، مردانگی ، رفاقت ، معرفت، شجاعت ،زیبائی ،عشق، شعر، ادب،
موسیقی ،دوستی و مرام آدمی و خلاصه عصاره توانمندی و انسانیت بود همیشه در تمام ادوار زندگی بین آشنایان پیرامون خویش بخصوص در دوران زندگی در اروپا که فقدان وجودش برایم بسیار محسوس بود و جای خالیش را همیشه در کنارم احساس کرده هنوز تشنه راهنمائی های وی که ناخودآگاه آنها را از رفتار و منشش کسب می کردم تعریف کرده و حتی از بیان این شعر زیبای جاودانه زندگی ام محظوظ می شدم،تا جائی که گاهی پنهانی مورد استهزاء همکاران قرار می گرفتم و در بین جمع زیرکانه موضوع را به یکی از حکایت های مربوط به وی پیش کشیده و احتمالاً زیر لب لبخندی هم می‌زدند و مرا فردی لوده،و خیالباف و رویائی فرض کرده و به بلاهتم می خندیدند.

ای سیر ترا نان جوین رخ ننماید

محبوب من است آنکه به نزدیک تو زشت است

آنجا که می‌گفتند خُب از شعبون بی مخ بگو یا از شکار تعریف کن،خُب حالا از اتحادیه بگو یا از ورزش باستانی بگو و غیره که این ها همه واقعیت‌های تجربه های شخصیتی هوشنگ خان بود که من با آنها مانوس بوده و آنها را تجربه کرده بودم و بر مبنای شعر :
سرم را سرسری متراش ای استاد
سلمانی

که ماهم در دیار خود سری داریم
و سامانی

که مرا به یاد داستان ابراهیم اَدهم می اندازد که آقای فزونی دبیر ادبیات کلاس هفتم در دبیرستان ناصرخسرو برایمان تعریف می کرد( فکر می کنم شعر بالا از عراقی باشد) که ابراهیم از بزرگ زادگان زمانه خود برای یافتن حقیقت ترک شهر و دیار کرده به جهانگردی و دستیابی به گوهر آفرینش سر به بیابان گذاشته و در راه تجربه زندگی عرفانی خود مسیرش به باغبانی باغ اربابی می‌افتد که روزی همراه عهد و عیال به تفرج به باغ می‌آیند و از وی که به عنوان رعیت و کارگر ارباب در آن باغ مشغول بوده طلب چیدن چند انار شیرین از درخت های انارستان باغ می‌کند، ابراهیم طبقی انار چیده پیش می‌آورد که همه آنها ترش و مایه کدورت خانواده می‌شود و دوباره وی را پی آوردن انار شیرین باغ می‌فرستند و حکایت تکرار می‌شود که ارباب عصبانی در حال اخراج وی از باغ به وی می‌گوید انگار که تو ابراهیم ادهمی که تارک دنیا شده دست از جهان شسته ای وبا در اختیار داشتن کل انارستان می خواهی بگوئی که از انارهای باغ نخورده و نمی دانی کدامشان شیرین و کدامشان ترش می باشند،البته من نه خود را بزرگ زاده بحساب میاورم و نه بدنبال حقیقت به اروپا آمده ام بلکه دگرگونی های زندگی مرا به جلای وطن واداشت،و از همان اول نیز با اتکاء به حرفه پدری و اندوخته های پر بار همجواریش به آسانی با اتکاء بنفس مشغول کار شدم و تا کنون نیز مشغولم.

Foto von Karim Sarpoolaki