در میان دست نوشته های بابام پشت نویسی عکسی با خط زیبایش به یادگار مانده که سال ها قبل پیش بینی چنین روزی را میکرد و هشداری به من که به این دنیا دل نبسته در راه بر قرار بودن نامِ بعد مرگ کوشا باشم، آن چه که دیگران بهشت و جهنمش میخوانند و آنان که با یادبود های نیکویِ بجا مانده بهشتی و دیگرانی که با اعمال غیر صالح جهنمی شناخته می شوند،و به نظر من بهشت و دوزخِ هر انسانِ درگذشتهِ ئی فقط یادگارها و بجا مانده هایش در همین دنیاست و سرنوشت بعدِ مرگِ دیگران را زندگانِ همین دنیا رقم میزنند و فقط یاد رفتگان را در ضمیر خود در عرش اعلی یا در مغاک دوزخ میسنجند و اینها داستانهای ذهن انسان است که عدم آگاهی از آن سوی پایان را بغرنج جلوه میدهد در حالی که بسیار ساده است،بعد از پایان، زندگیِ جاودانه با یاد خوش که همانا بهشت است یا زندگیِ بدنامانه که به قهقرا رفته و برای ابد مورد نفرت و نفرین انسان ها بودن ، که این همان جهنم است. با عذر خواهی از فلسفه بافی های هچل هفت من در مورد زندگی و برداشت هایم که گاهی خودم را هم سردرگم می کند و نمیدانم تا کجا میروم،باز می گردم روی حوض حیاط مجلس شادمانی و جشن عروسی عزت ارفعی خدا بیامرز و سخن از زبان وی که میگفت به درخواست دوستان و اقوام جهت اجرای آواز هوشنگ خان را روی صحنه فرستادیم و از آنجا که معمولاً ناهماهنگی بین اعضای ارکستر و خواننده غریبه بدون تمرین قبلی و همکاری باهم بسیار مشکلساز میباشد و از طرفی اعضای ارکستر معمولاً جهت بهتر جلوه دادن کار گروهیش با خواننده خود گاهی بدجنسانه در نواختن نا هماهنگی هائی ایجاد میکنند تا با خراب کردن خواننده جدید ارزش هنر خواننده خود را والاتر جلوه دهند و گام شروع آهنگ را بالاتر از توانِ رسائیِ صدای خواننده آغاز کردند تا هوشنگ خان اجبارآ آوازش را در ابتدا با گامی بالا تر شروع کرده در ادامه به قول معروف کم بیاورد و خراب شود که وی کم نیاورده آواز را با آن گام بالا تا انتها خواند اما چون دستش به علت نزاعی مجروح و بخیه شده بود به علت فشار خواندن بخیه هایش پاره شده و خون از آن جاری میشود که دستش را پشت بدن میبرد تا مدعوین متوجه خون ریزی نشوند و اعضای ارکستر که متوجه خطای خود مي شوند موسیقی را متوقف کرده و اظهار شرمساری و عذرخواهی میکنند، در همین زمینه عزت ارفعی داستان دیگر برایمان تعریف کرد که جناب سرهنگی در سرسرای منزلش چلچراغی داشت با آویزهای کریستال که معروف بود هنگام آواز خواندنش با طنین بالا، آویز ها از ارتعاش صدایش می لرزیدند و هر از چندگاهی میهمانی میداد و آواز میخواند که شبی نیز بعد از شنیدن صدای پر توان آواز پدر به قول معروف لنگ می اندازد البته اینها جزو شنیده های من است و من این دو مورد آخر را خود ندیده ام اما از آنجا که وجودش را تجربه کرده و بوی آشنایش تا آخرین لحظه ای که در بهشت زهرا و در گور روی زیبایش را باز کرده و صورتش را بروی خاک نهادم استشمام کرده و به تمام توانائی هایش باور داشتم.ممکن است عزیزانی بر من خرده بگیرند با این همه عشق و علاقه چطور سال ها دور از وی زیستم که باید بگویم منِ رفیق نیمه راه همانند بقیه انسان ها زمانی به موهبت وجودش پی بردم که وی را از دست داده و بر مبنای ندانستنِ قدر داشته ها فقط افسوسش برایم ماند.
شخصیت وی آن چنان بود که همواره در تمام اجتماعات پیرامون خود نقش رهبری را به عهده می گرفت و کاریسماتیسم وجودیش را بروز میداد . بسیار خوش سخن و به قول بعضی ها مجلس گرم کن بود و به محض ورود به جمع غریبه اول اوضاع را میسنجید،موضوعات جاری بحث ها را می شنید و بردبارانه و آرام منتظر میماند و با بررسی ها و زمینه های اطلاعاتی تجربیات زندگی تِمِ مورد بحث را با شروعی آرام و کوتاه به چالش میکشید و سپس در رد یا تایید یک یا چند نظریه مورد بحث جمع ،نظریه خود را مطرح و به دفاع از آن پرداخته و در نهایت با راهنمائی و پیشنهادهایش گروه را به آن سوی میبرد که خلع ید از سایرین و سخنرانان که در کانون آن دورِ همایی میدرخشیدند کرده ، خود را جایگزین می کرد ،البته تجربیات زندگی ،علم اجتماعی و اطلاعات عموی غنی ، پشتوانه های ذهنی و فکری بود که او را در جوامع مختلف موفق و کامروا جلوه می داد، ضمینه های ادبی،امثال و حکم ، داستانها و لطیفه های بی شمار و تجربیات شخصی و شنیده های زیاد منابع سرشاری بودند که اجازه عرض اندام در هر گروه و اجتماعی را به وی داده و در انتهای هر جلسه ای معمولاً پیروز خارج شده و طرفداران زیادی را جذب خود،منش و شخصیتش می نمود و من هنوز سال هاست حیران رازِ این ریزه کاری های دامان مادری هستم که وی را این چنین تربیت کرد،مادری که از آینده فرزند خود آگاه بود و وی را بدان رهنمون.