کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش سیزدهم

آنچه دیگر باز نمی‌گردد گذشته است، گذشته ای که انسان ها افسوسش را می‌خورند، افسوس آنچه که در حین جریانش با دلخوری آن را خرج کرده و از آن میگذرند تا به آینده ای برسند که اکنون است و در این اکنون دلشان هوای بازگشت دارد و افسوس می‌خورند، من اما قدر زمان های گذشته ام را شاید در دوران جاری بودنش با درس های زندگی،نصایح نهفته در دل ابیات اشعار ادبیات غنی حاصل تجربه شعرای قرون و اعصار که شناخت آن ها را پدرم با خواندن شعر به من آموخت فرا گرفته و دانستم.

دریچه ورود به گنجینه ادبیات کهن فارسی را وی به رویم گشود
گرچه منِ سر به هوا فقط از آن همه طبع نغز و احساس لطیفش فقط به خلسه رفتن و کیف کردن را تجربه کرده آنچه باید در نیافتم اما ناخودآگاه در اعماق وجودم آتشی نهفته است که جرقه اش را وی با صوت ملکوتی و آوای سحر انگیزِ صدای زیبایش همراه اشعار پر مغز معانی حاصل زندگی روشن کرد و هر از گاهی ، با شنیدن تکه ادبی زیبائی به سویش باز گشته سر بر دامانش گذاشته و دوباره به خلسه می روم.

آنچه شب ها در حال سرخوشی با آواز در دستگاه های شور و نوا و دشتی و سه گاه و ابوعطا و غیره با تسلط کامل می‌خواند همراه اشعار زیبا در گوشه های ذهنم ذخیره کرده و هر لحظه اش را برای خود و در وجودم به یادگار نگهداری می کنم ،تمام شعر هائی که از شعرا می‌خواند و هر کدام را در مناسبت های بخصوص و زمان های بجا به کار می‌بُرد با جان دل می‌شنیدم و در افکارم با مقایسه آن با زندگی می‌سنجیدم، زیرا می‌دانستم هر کدامشان خلاصه و حاصل قرن ها تجربه و چکیده زندگی‌ پیشینیان ما بوده است .

دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ

ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ

عشق است محبت است باقی همه هیچ

هر شعری که شب ها می‌خواند و من با گوش جان می‌شنیدم راهگشا و هادی زندگی آینده بود و مسیر مشخصی را پیش پا می گشود که هرگز به بیراهه نمی رفت و راهنمای متعهدی بود که خالصانه درس اخلاقش مسیر زندگی را هموار می‌کرد. از دوران تقریبی میانه زندگی حدود پنجاه سالگی حاصل تجربیات ادبی خود را در قالب اشعار بسیاری که محفوظ است نوشت که با تخلص بیدار پای آنها را امضاء می‌کرد و به مناسبت های مختلف هر گاه حالی داشت شعری می‌سرود و تعدادشان به صدها می‌رسد، شعری می‌خواند از عرفی بدین مضمون،

چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عُرفی

مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

صدای رسا ، آشنائی با دستگاه های موسیقی و ادبیات فارسی مجموعه ای از هنر را در وجودش نهادینه کرده بود که زبانزد عام و خاص منطقه جنوب تهران بود،در عهد جوانی شب ها همراه‌ دوستان به بیابان‌های حاشیه تهران و مخصوصاً دولاب که منطقه کشاورزی آن وقت های شرق تهران بود و در حال حاضر خیابان شهباز یا به قول بعد انقلابی ها هفده شهریور می باشد می رفت و آواز می‌خواند و مرحوم بدری جهان دختر عمو اسماعیل که برادرزاده وی و حدوداً هم سن و سالش بود روی پشت بام خانه در آب منگل اشعارش را می‌نوشت و روز بعد برایش می‌گفت که دیشب چه اشعاری را خوانده ای .
مرحوم عزت اله ارفعی دوستی که دختر خاله همسرش مرحوم ملک خانوم را برای ازدواج با پدر معرفی کرده بود البته این ازدواج سر گرفت و ملک خانم دختر خاله مادرم در عنفوان جوانی با داشتن سه پسر،عطا اله،رحمت اله وحبیب اله به علت بیماری قلبی در گذشت، ارفعی تعریف می‌کرد شب عروسی من ارکستر دعوت کرده بودم ،معمولاً آن‌وقت‌ها عروسی ها را در حیاط های بزرگ خانه ها برگزار می‌کردند و روی حوض حیاط را با تخته و الوار می‌پوشاندند و رویش فرش پهن کرده بصورت صحنه نمایش های رو حوضی که هنر تئاتر روحوضی و سیاه بازی از آن دوره به یادگار مانده و هنرمندان معروفی از روی همین حوض ها پا به عرصه هنر و تئاتر و سینما گذاشتند،مهدی مصری معروف ترین هنر پیشه سیاه بازی دوران خود بود که بدون شک نقش اساسی هنر نمایش را همراه هم پالکی هایش ایفا کرد و بنیان گذاشت و سبک هنر تآتر روحوضی خود سکوی پرتاب بخش بزرگ تآتر این مرزوبوم بدنیای هنر بود.