امروز یکشنبه بیست و ششم سپتامبر دو هزارو بیست و یک میلادی ساعت ششُ چهل و سه دقیقه بامداد و من به شادمانی سلامت دوست عزیزم علی رضا دلشاد که روز جمعه گذشته مورد عمل جراحی قلب در یکی از بیمارستانهای فرانکفورت قرار گرفت و عملش موفقیت آمیز بود این نوشته را به وی تقدیم کرده و برایش آرزوی تندرستی و بهبودی دارم،وجودش برایم به عنوان تنها باز مانده دوران دبستان که پس از سالیان دور در اینجا به هم رسیده و تنها یادگار و یار دبستانم از میان آنهمه همشاگردی گم کرده می باشد بسیار با ارزش است و مورد احترام.
بر می گردم به لجن چسبناک زیر پای وزنِ سنگین پدر که هر دم زیر پایش خالی میشد و هر حرکتی در تسریع آن مؤثر بود حتی نفس کشیدن و با قرار گرفتن نیمی از بدن تا کمر داخل گل و لای لجن زار دم و بازدم شکم را منبسط و منقبض میکرد و خود در فرورفتن بدن مؤثر.
طبق گفته های وی اول با گرفتن نی های اطراف و کنار دستش و بریدن مقدار زیادتر آنها بوسیله کارد شکاری و قرار دادن کنار بدن و زیر کتف ها که آهسته آهسته به درون می رفت و شلیک پیاپی گلوله هوائی جهت آگاهی دادن به محبوبی و امداد کمک در حالی که رکسی با فریاد و زوزه و ناآرامی به چپ و راست حر کت می کرده و صدای زوزه اش گوش فلک را کر کرده بود.
طبق گفته وی بعد از آنکه کاپشن آمریکائی که آور کت (Overkot) نامیده میشد و لباس ارتش بود را در آورده همراه نی ها زیر کتف خود حائل و حتی تفنگ را هم در زیر کتف دیگر و روی خیزران به عنوان تکیه گاه قرار داده بوده فکر میکند که شاید رکسی سگ محبوب خود را نیز گرفته و برای نجات خویش زیر شانه یا کتف هایش قرار دهد و چون رکسی جلو نمیآمده و با اینکه گرسنه بوده حتی با ارائه کالباس داخل کوله پشتی غذای مورد علاقه اش اهمیت نداده دست از گریه و شیون بر نمیدارد که ناچار هنگامی که دیگر تا سینه داخل باتلاق فرو رفته بوده و فشار گل و لای تنفس را برایش مشکل میساخته با بر قراری رابطه با رکسی از وی میخواهد که به دنبال محبوبی برود و رکسی میرود.
طبق گفته اش رکسی محبوبی را یافته و به محل حادثه هدایت میکند و هنگامی میرسد که فقط دست ها ،شانه و سر بیرون و شاید زمان زیادی نمانده بوده که با هشدار پدر از جلو آمدن خود داری میکند زیرا زمین سست و خطر فرو رفتن وی نیز بداخل وجود داشته و به او میگوید که نی های زیادی کنده روی زمین پهن کرده و روی آن ها حرکت کند ،اتومبیل جیپ را به نزدیکی محل میآورد جائی که زمین سفت بوده و با بند و طناب هائی که معمولاً جزو وسائل ملزوم شکار و بیابان همراه بود و بستن به سپر جیپ و رد کردن زیر دو کتف و کشیدن وی از لجن زار موفق به نجاتش میشود و آنجا بود که رکسی به غارت تمام محتویات خوراکیِ بیرون ریخته کوله پشتی پرداخته سپس با شادمانی به لیسیدن سر و صورت صاحب خود میپردازد،سگ ها با لیسیدن عشق خود را به صاحبانشان ابراز میکنند و این لیسیدن با زبان همانند بوسه های عاشقانه ما انسان هاست.
گل و لای چسبناک آن چنان زیاد بوده که وزن زیاد آن حرکت را سخت کرده و سوار شدن با آن وضعیت به داخل جیپ به دشواری صورت میگیرد واز همانجا یک راست بطرف تعمیرگاه میروند و در دل شب وارد محل شستشوی اتومبیل که امروزه کارواش مینامند، شده و سرایدار تعمیرگاه با شلنگ آب فشار قوی تا حد ممکن گل ها را میزداید تا امکان مراجعه به خانه میسر شود.
شکارچیان همیشه در دل طبیعت سر سخت،در معرض خطر های احتمالی سقوط از پرتگاه ها، کوه و دره ها،ریزش آوار و بهمن و سیلاب و هزاران معضل طبیعی و آتش سوزی،انفجار ناگهانی مواد محترقه فشنگ و اسلحه و غیره میباشند که همهِ قریب بلااتفاقشان به استقبال آن رفته و مغرورانه به پیشوازش میشتابند.
من همیشه نقل قول ها و داستانهای پدرم آنچنان به دلم مینشست که هنگام گفتارش به خلسه می رفتم و آن چنان محو گفته هایش می شدم که خود را در آن صحنه ها مجسم کرده تمام لحظاتش را با روحم احساس میکردم و هنوز هم با یاد آوری آنها وجود قدرتمند پدر را پشت سر همچون پشتوانه ای استوار یدک کشیده و با اتکا به آن به دهان اژدها می روم،گرچه از نظر بعضی ها شکار عملی نکوهیده بوده و از نظر ایشان صرفاً قتل نفس به حساب می آید اما نسبت به جنایتی که بشریت با هم نوع خود میکند شاید قابل اغماض باشد،من نمیخواهم کسی را تبرئه کرده پارتی بازی هم نمی کنم و قضاوتش را بخود شما وا می
عمو كريم سلام خيلي اين خاطرات قشنگه
لطفا مابقي اين خاطره رو برام بفرستيد حتما
وقتي كه بچه بودم اين خاطره رو خود هوشنگ خان تو دماوند برامون تعريف ميكرد كه سگش نجاتش داده بود ولي كامل بادم نيست خيلي دوست داشتم اين خاطره رو منو برد به ٢٠ سال پيش