بازگشت سیاوش
من در دوران اخر خدمت تصمیم گرفتم گواهینامه رانندگی پایه دو شخصی خود را که انروز فقط برای رانندگی سواری های شخصی اعتبار داشت داشت با دادن ا متحان فنی به گواهینامه پایه دو همگانی تبدیل کنم که ان روزها علاوه بر سواری شخصی با ان اجازه رانندگی تاکسی و کرایه های پلاک قرمز که بین شهرها مسافر حمل میکردند را بدست میاوردم و ان خود امتیازی بود بعد از تقاضای کتبی و تشکیل پرونده در اداره راهنمائی و رانندگی شهربانی مشهد و اداره صدور گواهینامه در روز امتحان که سوالات بسیار ساده فنی اتومبیل و علت ومعلول عیبهای مختلف موتور و گیربکس و دیفرانسیل و نحه رفع ان را که در کتاب مخصوص قید شده بود و من با یکبار خواندن همه را از بر کرده بودم به سالن امتحان رفتم و به افسر وضیفه ای بر خوردم که ستوان کورش کیمیا بیگی روی اتیکت طلائی اونیفورمش نظرم را جلب کرد و بلافاصله متوجه شدم که او هم برادر ناتنی علی کیمیابیگی میباشد،ااشنائی دادم و خود را معرفی کرده و از بچه محلی با علی برایش توضیح دادم و درمورد پدرش و خانقاهشان صحبت کردم تحویلم گرفت و اشاره کرد اگر مشکلی در جواب سوالات داشتم کمکم خواهد کرد که من چه در امتحان کتبی و چه در جوابهای شفاهی با امتیاز خوبی موفق شدم و قبول شدم فقط چون گواهینامه دو شخصی من صادره از تهران بود و در بایگانی مشهد پرونده نداشتم قرار شد تقاضای ارسال پرونده از تهران به مشهد توسط اداره گواهینامه مشهد فرستاده شود و با چند مراجعه من به اداره مربوطه انقدر ارسال پرونده طول کشید که خدمت من تمام شد و به تهران رفتم و در این میان هم گواهینامه های پایه دو همگانی برچیده و اعتبارش به حدپایه دو شخصی نزول کرد در واقع طبق قواین راهنمائی ورانندگی راندن هرنوع تاکسی و اتو مبیلهای سواری کرایه پلاک قرمز نیز با دو شخصی مجاز شد،فقط داشتن پایه دو این امتیاز را داشت که هنگام امتحان کامیون و اتوبوس دیگر امتحان فنی برای دو همگانی حذف شد و فقط با امتحان تپه با کامیون و شهر با اتوبوس میتوانستیم گواهینامه پایه یکم بگیریم،پس از مدتی در تهران گواهینامه ام را گم کردم و جهت دریافت المثنی به کلانتری سوار واقع در خیابان جاده شمیران قبل از چهار راه قصر مراجعه کردم که مطلع شدم پرونده ام به مشهد منتقل و دیگر در تهران قسمت گواهینامه سابقه ای از من وجود ندارد و با تقاضای من نامه ای در یافت کردم که با ارائه به صدور گواهینامه مشهد میتوانستم رونده را گرفته و به تهران و اداره صدور گواهینامه بدهم،ماه رمضان پائیز سال پناه و دو روح الله وین رو برای رفتبه مشهد دعوت کردم گویا روزه بود با هم بعد از ظهر به ایستگاه راه اهن رفتیم بلیط خریده و قبل از سوار شدن یه بطر مشروب از اغذیه فروشی کنار میدان راه اهن با مقداری کالباس و مخلفات تهیه کرده سوار قطار شدیم کوپه قطار ما که درج سه بود دارای صندلی های چوبی بود که از چوبهای باریک عرضی کنارهم روی اسکلت نیمکت پیچ شده بود و معمولآ اکثر مسافران این کوپه ها همراه خود پتو هائی داشتند که روی نیمکتها پهن میکردند چون مسافت طولانی بود و فاصله تهران مشهد دود هزار کیلومتر بود و تمام شب را تا فردا صبح با صدای دائم ریلها که گاهآ در بعضی قسمتها با فواصل ایجاد شده صدای مضاعفی داشت بایستی تحمل میکردیم ،با اذان مغرب که از رادیوی ترانزستوری هم کوپه ایمان پخش میشد بساط افطار همکوپه ای روی میز کوچکی که به دیوار زیر پنجره قطار و قابل باز و بسته کردن نصب بود قرار گرفت و ماهم بساط افطار کالباس و خیارشور و گوجه فرنگی و بطری خرداری شده را با دو لیوان کنار دست روی نیمکت قرا دادیم روحی واقعآ روزه بود همسایه مسلمانمان با دیدن بطری بندو بساطش را جمع کرد و از ان کوپه رفت،روحی افطار کرد و چون شکم خالی مشروب نمیخورد بعد از افطار با من همپیمانه شد،مسافر دیگری نیز در کوپه ما بود که او هم احساس احتمالآ ناراحتی میکرد که از ما برید ،معمولآ کوپه های درجه سه هشت نفره،درجه دو با صندلی های چرمی شش نفره و درجه یک مبله و چهارنفره بود،ما ان شب کوپه را قرق کرده بودیم غیر از پیر مردی که کنار پنجره نشسته بود و در تمام مدت مسافرت از جایش جم نخورد و از روی پتویش کنار نرفت حتی غذای حاجت هم نرفت من یکطرف کوپه روی نیمکت چهارنفره خوابیدم و روحی روی نیمکت مقابل کنار پیرمرده چمباتمه زده و چرت میزد،من با اهنگ یکنواخت ریلهای قطار خوابم برده بود که صدای خش و خش کاغذ شنیدم که هر ده دقیقه یکبار تکرار میشد و چون صدا غیر عادی بود کنجکاوی مرا تحریک کرد چه صدای خشن ریل راه اهن انقدر مزاحم نبود که این صدای خش و خش اهسته لای چشمم را باز کردم روحی نیمه خواب مقابلم چرت میزد،پر مرده با چشمای باز نشسته و به ما و اطراف مینگریست از پنجره قطار جز تاریکی مطلق که گه گاه چراغی در دوردست و یا روشنائی ایستگاهی ان را رون میکرد چیزی دیده نمیشد و تاریکی پنجره و
نور داخل کوپه انرا به اینه ای مبدل کرده بود که پیرمرد از داخلش ما را میپائید،وهر از چند گاهی دست چپش را که کنار پنجره بود داخل جیب کتش کرده گزی را که احتمالآ گز اصفهان بود بیرون اورده و به اهستگی کاغذش را باز کرده وانرا در دهانش میگذاشت و کاغذ گز را اهسته طوری که متوجه نشویم مچاله کرده در جیب راستش میگذاشت و این داستان مدتها ادامه داشت،روز بعد به مشهد رسیدیم و بخانه رفتیم حمید پای ثابت بود و چون در اداره ثبت احوال کار میکرد همچنان ساکن ان خانه،قاسم که دیر تر از ما به خدمت امده بود همچنان چند ماهی از خدمتش مانده بود،و فکر میکنم تورج هم که به تهران منتقل شده بود در پایان دوباره به مشهد باز گشته بود یادم نیست که نفر سوم تورج بود یا شخص دیگر بایستی از تورج سوال کنم،هادی کرامتی که از امدن من خبر دار شده بود امد ظهر با هم نهار خوردیم و قاسم در پادگان نگهبان بود و طشب هم نمیامد،دوست دخترش گهر امد،معلم بود سیاه چهره بلند بالا و لاغر اندام ،مدتی بود و رفت،قاسم گهگاهی تریاک میکشید وافورش را برداشتم و همراه بچه ها درمیان گذر از کنار گنبد انرا به بیرون پرت کردم و به باغچه اطراف گنبد سبز اثابت کردو شکست ،البته من انچنان هم معصوم نبودم و در دوران اقامت در مشهد کوتاهی نکرده بودم ام بعد از اتمام خدمت تنها خطایم سیگار بود که ان را هم در سال هزارو نهصدو هشتادو هشت یکباره کنار گذاشتم و دیگر هرگز بسراغش نرفتم و از هرچی دود و دودیه دوری میکنم و بیزارم،روز بعد به اداره راهنمائی رفتم پرونده ام را خواستم بهم ندادند و قرار شد بفرستند تهران ،شب دور هم جمع بودیم پسرخاله روحی رضا(مهمان مهمان) هم بود کلی تجدید خاطرات کردیم مرحوم حسن ذینعلی و حسین شیرازی هم بودندو فردا بعد از ظهر جهت رفتن به تهران که حسن زینعلی مارا به ایستگاه قطار مشهد برد و در انجا خیلی از دوستان امده بودند منجمله رض پسرخاله روحی(مهمان مهمان)که بعد از سلام و احوالپرسی کفت سیاوشو دیدی،گفم چی سیاوش کجا اینجا کجا اون الآن تو هندوستانه،گفت نه بخدا من اونو تو جمعیت دیدم،گفتم اشتباه میکنی،قبل از سوار شدن میان شلوغی مسافرین و بدرقه کننده گان ناگاهان شخصی را بمن شان داد و گفت اوناهاش نگفتم؟ از پشت سر سیاوش نمینمود هیکلی لاغر اندام با پیراهن ساری سفید که تی شرت استین بلند نخی بدون یقه با ملیله دوزی رنگ و وارنگ هندی میباشد بر تن، با کله پر از موهای وزوزی که به درخت نخل مینمود با کوله پشتی قرمز رنگ اصلآ نمیتوانست سیاوش باشد،او را بنام صدا زد برگشت صورت وچشمانش اشنا بود گرچه بسیار به دوستی شبیح بو که میشناختم خدایا سیاوش بود،واقعآ خودش بود،واو اینجا بعد ازماه ها ،که فکر میکردم دیگر شاید همدیگر را نبینیم،سراسیمه بسوی هم رفتیم و ناباورانه از حالش پرسیدم،خسته بود و شکست خورده چه انچه بدنبالش بود در هند یافت نشده بود و دلخور از زمان تلف کرده اش از هڔ دری سخن گفتیم و او هم مسافر قطار ما بود،
خشکم زد و زر لبی از استوار شکری پرسیدم چی گفت افراخته؟ شکری که استوار دوم کادر بود و در جلوی من توی صف در حال خبر دار یستاده بود گفت مگه اونو میشناسی،گفتم اون عموی منه،زیر لب گفت تو سرپولکی هستی اسم اون یه چیز دیگس،گفتم عموی ناتنیه،افراته در حالی که تیمسار بیات در معیتش حرکت میکرد از ما سان دیدند و رفتندو بعد از ان گروه بازرسانی ک همراهش لز تهران امده بودد در تمام پادگان پخش و بازرسی اغاز شد،بلا فاصله بعد از صبح گاه چون در ان عیام در دفتر اتشبار میزی به من داده بودند و مسئول جداول مدارک نگهداری بودم به سر میز خودم رفتم و سپسبا تلفن روی میزسروان عطاالله شهابی معاون فرمانده اتشبار سروان شریفی را برداشته به باشگاه افسران زن زدم وسیاوش اطرف خط گوشی رو برداشت،با سلام و اوالپرسی به سیاوش گفتم هرموقع تیمسار به باشگاه برگشت بگو من امروز ظهر بدیدنش میام،گفت مگه میشناسیش،گفتم کاریت باشه من ظهر میام باشگاه،گوشها تیز شده بود و از انجا که نمره فرمادهی سرهنگ مالک در گرو تصمیم افراخته بود من ر ل مهمی رو میتونستم بازی کنم ،ظهر هنگام تعطیلی به باشگاه افسران رفتم سیاوش رو دیدم و ازش خواهش کردم بره داخل اطاق تیمسار و اسم منو بده،بعد از چند دقیقه سیاوش امد و گفت تیمسار احضارت کرد رفتم داخل اطاق سرلشکر علی افراحته فرزند شوهر سید فاطمه طایه عمو تیمور من بود یعنی مرحوم سید فاطمه ک به عمو تیمور من در دوران کودکی شیر میداد چون مادر بزرگ من شیر نداشته و در ضمن سیدفاطمه ندیمه وی نیز بوده،سید فاطمه از زن اول شوهرش دوپسر بامهای علی افراخته که در ارتش خدمت میکرد و سرهنگ اصغر افراته که فرمانه نیروی دریائی بود،او در دورا جوانی تصادفی داشت که جای زخم روی صورتش همیشه پابرجا ماند،گویا در دوران فرماندهی کشی در حال مستی جندین روز کشتی را سرگردان کرد بود و عاقبت بازنشسته شد،سید فاطمه یکی دوتا دختر هم داشته،خانه شان ته بیسیم نجف اباد بعد از میدان خراسان قرار داشته و او بگفته بابام پیچه میبافت و پای پیاده از بیسیم تا بازاربرای دریافت مبلغی ناچیز و فروش پیچه های کار دستیش پیاده میرفت و برمیگشت،به اطاق وارد شدم اطاقی کوچک با تحتخواب و میز تحریر،تعارف کرد بنشینم،خودمو معرفی کردم پرسید پسر کدوم سرپولکی ها ،فتم هوشنگ،هم سن بابام بود،تحویلم گرفت پرسید نهار حوردی گفتم اری ،ک به سیاوش گفت یک پشغاب اظافه اوردند و غذایش را با من نصف کرد،و بعد از نهار خداحافظی کردم و رفتم اما دیگر ان بعد از ظهر به پادگان نرفتم چون از ملاقات عمویم برگشته بودم و خسته و محتاج استراحت،
در کوپه با روحی و سیاوش مدت زیادی وقت داشتیم و تا دمدمای صبح بیدار بودیم و صحبت میکردیم ،خسته بودم و روی زمین دراز کشیدم و خوابیدم چمانم را باز کردم و دیدم چهار زانو روی نیمکت نشسته و دستانش ری زانو و گاهآ به چپ وراست م میشد،پرسیدم چه میکنی گفت تزکیه روح و یوگا گفتم بیا مثل بچه ادم بگیر بخواب اینجا ایرانه دیگه از هند خبری نیست،غذا و ساندویج همراه داشتیم نخورد و تا صبح گرسنه ماند،طفلکی از بس غذا نخورده بود به جوکی های هند مردل شده بود و مگفت معده ام نمی پذیره و نمیتوانم جیزی بخورم،به تهران رسیدیم و از هم خداحافظی کردیم،یکی دوروز گذاشتم خوب خستگیش در بره بعد باهاش تماس گرفتم و دیدمش هنوز مات و گنگ بود و نمیتونست غذا بخوره،ناصر گبائی(ناصر رشتی)که دوران پیری خودرا میگذراند و درویش مسلک بود و تو گاراژ ما میچرخید و همه جا بود،توی قهوهخونه ها احترامی داشت از گردن کلفت های زمانه خود بود اما حالا دیگه خبری از اون وقتها نبود سربسرش میذاشتیم وباهاش حال میکردیم در ضمن خیلی هم دوستش داشتیم،خانه کوچکی نزدیک تعمیرگاه ما داشت یه ایستگاه بالا تر از ما ،ایستگاه امیرسلیمانی،توی یکی از کوچه های بنبست که خانه اشبی اغراغ پنجاه متر نبود یک اطاق،یک اشپزخانه و یکدستگاه توالت کنار حیاط با حوض کوچک که هم افتابه را از ان حوض پر میکردند وهم دستوصورتشان را اون تو میشستند و تازه تو اون حوض ماهی قرمز هم بود،به مناسبت شب بیست ویکم ماه رمضان هرچی چرسی و بنگی بود به افطاری دعوت کرده بود،من هم دعوت بودم که اصلآ به فکرمم خطور نمیکرد که برم،سیاوش زنگ زد،حوصله اش از خونه سر رفته بود دیگه دیدو بازدید های فامیلی تموم شده بود و دم کرده بود گفتم بیا پیش من تعمیرگاه عصری یه جائی میریم،اون وقتا مردم بیشتر مسلمون بودن و خود جوش بدون زور رعایت میکردند،چنین شبهائی سینماها بسته بود عرق فروشیا تعطیل، دانسینگ مانسینگها که نگو،،سیاوش گفت حوصله ام سر رفته همه جا هم که بسته اس ،گفتم بیا کاریت نباشه میبرمت یه جا بهت خوش بگذره ،طفلکی فکر میکرد پارتی ترتیب دادیم ،اومد عصر بود و هنگام اذان مغرب ،بردمش خونه ناصر رشتی از دور صدای همهمه داخل خانه،صدای ضروف غذا خوری و اواز غزل مدح علی ناصر خان و تنوره دود حشیش دراویش که به وسعط سطح حیاط همانند دودکشی به اسمان میرفت اطاق و اشپز خانه و حیاط مملو از جمعیت که مدام پر و خالی میشد و انان که افطار میکردند میرفتند و گروهی دیگر جایگذین، ما نیز وارد شدیم تحویلمان گرفتند،افطار نان و چای و پنیر،همراه حلوا و نان خورشی که یادم نیست جه بود و اش رشته ،سیا به یک چای اکتفا کرد که بتواند سیگاری دود کند،هنوز هندوستان دست از معده اش بر نداشته بود و راهش را بسته بود و در تمام چند روزی که برگشته بود هنوز در حال روزه بود،ناصر رشتی خدابیامرز که خیلی اترام میگذاشت کاسه ای اش بدست سیاوش داد و سیاوش انگار که دنیا را بسرش کوفته اند از گرفتن امتنائ کرد که مرحوم ناصر خان بزور بدستش داد و گفت این اش را خانمم پخته و تو باید بحوری،سیا با اکراه اولین نیم قاشق را بزور فروداد مدتی مکث کرد نیم قاشق دوم تبدیل به قاشق های بعدی و سپس تمام کاسه و پشتش سیگار و بعد از مدتی انجا را ترک کردیم و او را بخانه اشرساندم و از ان شب به بعد سیا دوباره بحات عادی برگشت و غذا خور شد، من با سیاوش دوران خوشی را گذراندم و همیشه هوای همو داشتیم،زمستان سال پنجا ویک که سرد بود و اوائل اسفند ماه ثانیه به ثانیه انتظار بهارو میکشیدم که عید بشه برم تهران و جند روز مرخصیمو خوش بگذرونم،اخه ایام عید دور از خانواده در غربت خیلی مشکله،مخصوصآ که همه همدوره ها هم رفته باشند مرخصی،هر روز صبح که به پادگان میرفتم کناره های جوها بدنبال سبز شدن نهالها،و سبزه های کنار جو که اغاز فصل بهارو نویدمیده میگشتم اما چه طولانی بود این انتظار که گوئی دست نایافتنی بود،در صبحگاهی به علت خطائی که از یکی از سربازان تحت نگهبانی من سرزده بود برق فرمانده گردان سرهنگ مالک مرا گرفت و به نگهبای یکروز در میان ایام تعطیلات فروردین تنبیه شدم و ان را در دستور صبحگاه پادگان خواندند که دل عالم وادم بحالم میسوخت،و چون زمان بازدید سیستماتیک لشکر توسط بازرس بزرگ که احتمالآ سرلشکر یا سپهبدی از تهران بود و تمام گردان بسیج تا کوچکترین ایرادی نباشد و شب و روز در حال تمرین و نظافت و نگهداری از وسائل و توپ و اسلحه و در و دیوار و چون فرماندهان امتیاز میگرفتند و در سوابقشان درج میشد و اگر اشکالی پیش میامد فشاربه طبقات پائینی منتقل و هرچه کوچکتر تنبیهات بزرگتر میشد،به هر حال روز موعود فرا رسید و در سر صبح گاه هنگامی که پشت سر استوار شکری در حال بر دار ایستاده بودم فرمانده پادگان سرتیب بیاط ادای احترام کرده و همراه تیمسار سرلشکر افراحته که نامش را هنگام بازدید اعلام کردند به سان دیدن از پادگان توپخانه کردند،با شنیدن اسم تیمسار افراخته دذ جای خود
جیگرتو پسر عجب چیزهایی یادته، من توی راه آهن مشهد یادمه که یهو دیدم منو بلند کردید و میچرخوندید و مردم هاج واج که این مرتاضه کیه که اینا دارند میچرخونندش و این یکی از بهترین خاطرات منه که در برگشت به ایران از دیدن رفیق نازنینم کریم چقدر خوشحال شدم.
و از این تاریخ دوستی من و کریم وارد یک دوره جدیدی شد و سال های زیادی در کنار هم بودیم و کریم یکی از بهترین دوستان دوران زندگی من بود و هست و با وجودی که خیلی از هم دور شدیم ولی هیچوقت احساس دوری از اون نکردم و امیدوارم روزی فرصتی پیش آید و چند روزی را در کنار کریم و ایرن عزیز ایامی را بگذرانم.
تیمسار ادم بسیار معتقدی بود و در انجام وظیفه بینهایت جدی در ان بعد از ظهر مدتی با هم صحبت کردیم راجع به اوضاع خدمت و مسائل اجتماعی روز و غیره،از اینکه نهارشو با من نصف کرده بود اولش تعجب کردم چون براش بسیار راحت بود برای من هم یک پرس سفارش بده چون هزینه ان از بودجه ارتش بود و بسیار ناچیز اما از انجا که انسان محتاطی بود و نمیخواست در انجام وظیفه اش خللی وارد شود و خلافی از طرف وی اتفاق بی افته و گزک دست اطرافیانش بده که همواره در ان تشکیلات بزرگ پر ریز و پاش ارتش مشغول بخور بخور بودند و از انجا که وی به عنوان بازرس کل در مآموریت بازرسی سیستماتیک لشکر به به مشهد امده بود به وظیفه اش عمل میکرد و هیچگونه جای حرفی باقی نمیگذاشت،در حالی که از انجا که از عمو تیمور شنیده بودم مسئول طرح های کامپیوتری ارتش بود و بودجه سری در اختیار داشت و میتوانست هر تور که مایل باشد ان را در راه تمایلات شخصی خرج کند و هزاران راه فرار هم برای جوابگوئیش یدا کند برخلاف دولت مردان و دست اندر کاران فعلی مسلمان مملکتم که به تنها چیزی که اعتقاد ندارند انجام وظیفه اسلامی و میهنیشان است و با مقایسه اقا زاده های ان روزها و این دوران،او بچه هایش را به خارج نفرستاد و تا انجا که میدانم بعدها که انقلاب شد هیچگونه برگه ای از او بدست نیامد که مانند بسیاری مجبور بفرار و ترک وطن باشد البته ایشان همرا خانواده بعدها درواقع بعد از جنگ به المان و سپس به امریکا مهاجرت کرد که انطور که من شنیدم به هایش به عنوان اقازاده ها زندگی چندان موفقی ندارند و دختر و دامادش در المان یک مغازه خاربار فروشی دارند که امری بسیار عادی است و اعتقاد به انجام وظیفه وی مرا بیاد مربی اموزشگاه رانندگی انداخت که در سالهای قبل داشتم و در انجا در شهر فرانکفورت یک دوره کامل رانندگی کامیون با دوره حمل مواد،شیمیائی،معدنی،سوخت،پزشکی،اتمی و غیره را میگذراندم،روزی میبایستی با اتومبیلهای شخصی خودمان همرا مربی که او نیز با اتومبیل سواری اموزشگاه حرکت میکرد از نقطه ای به نقطه دیگر شهر رفته و در کلاسی شرکت میکردیم،کاروان اتومبیلهای هنرجویان بدنبال ربی در حرکت بود که در نیمه راه حوصله من سر رفت و از کاروان سبقت گرفته وخود رابه مقصد رساندم ومنتظر بقیه ماندم و فکر میکردم من راننده ماهر تری نسبت بدیگرانم و از اینکه دیگران لاکپشت وار ومثل مبتدیان در خیابانها میرانند حوصله ام سر میرفت و توجه نداشتم که مربی مربوطه که اوموقع حد اقل بیست سال از من مسن تر و با تجربه تر بود و مطمعآ بهتر از من رانندگی میکرد با اعتقاد به رعایت مقررات و انچه به ما اموزش میداد خود رعایت میکرد و انچنان میراند که میگفت ،برخلاف انچه به ما یاد دادند خلاف انچه بر زبان میرانیم زندگی میکنیم و داعمآ دنبال معلولی برای عدم موفقیت های خود میگردیم تا تقصیر خلاف های خود را بگردنش بیاندازیم،بهر حال ماملت که همیشه بهمان تفهیم کرده اند که وارث دوهزارو پانصد سال فرهنگ و تمدنیم و هرچه میکنیم درست است و داعمآ انرا تو سر دیگران میکوبیم و بدان افتخار میکنیم و زمانی به ضعف های تربیتی،فرهنگی و اجتماعی خود پی میبریم که که در مسیر مهاجرت دچار تضادها شده و با کمی مقایسه سعی در اصلاح خود بر میایم البته هستند بسیاری که هرگز به این امر توجه نکرده و به اصطلاح دوزاریشون نیافتاده و همچان سوار اسب دوهزارو پانصدساله میتازند و در مهد تمدن با تعصب ادامه داده و بیرون از دایره و در واقع در حاشیه زیسته و زندگی را بر خودوفرزندان و اطرافیانشان زهر میکنند،از حاشیه هامیگذرم و به مشهد میروم،روز بعد در پادگان نگاه ها طور دیگری بود و در دفتر اتشبار ارزش دیگری داشتم و از انکه بعداز ظهر روز قبل سر خدمت حاظر نشده بودم نه تنها توبیخ نشدم بلکه سرگروهبان با پیغامی غیر مستغیم از سرهنگ مالک فرمانده گردان که از سرپولکی بخواهد در مورد بازرسی و نتایج ان از عمویش سوال کند و بالآخره کلی سوکسه پیدا کرده بودیم و رویمان حساب میشد،در طی هفته ای تیمسار افراخته در مشهد بود یک بار دیگر به باشگاه افسران رفتم اما اورا ملاقات نکردم فقط کوتاه با سیاوش صحبت کردم و چنان وانمود شد که با عمو افراخته که برای بار دوم در طول زندگیم او را دیده بودم البته بار اولش هنگامی بود که در تابستانی بابام مارو به باغ ایشان گویا در یکی از دهات زایگان (زاگون) جهت پیکنیک برده بود و ان جا وی را دیده بودم انروز ما در گوشه ای بساط پیک نیک را پهن کرده ومامان نهار خوشمزه ای را که پخته بود سرو میکرد وما هم مشغول بازی در ان محیط سرسبز با رودخانه ذلالش،سبزه های کنا رجو،پریدن از روی سنگهای ناهموار که در برخی مواقع به علت عجله یا دست و پا چلفتی من روی انها میافتادم و اگر کسی نبود فوری خودمو جمع و جور میکردم و اگر در حضور دیگران بود زیر گریه میزدم و انتظار داشتم مورد محبت قرار گیرم و اگر بیتوجهی به این امر میشد بسیار میزنجیدم البته اینه
همه معلول کاستی های تربیتی خانواده من بود که همیشه درگیرش بودم و سالها در تراپی خودم سعی کردم و شاید هنوز هم،باری دوباره رفتم جاده خاکی،و بعد از شب تودیع(میهمانی خداحافظی) در باشگاه افسران دیگر ایشان را ملاقات نکردم و با انکه ساله بعد در المان بودند موردی پیش نیامد که وی را ببینم،در میهمانی خداحافظی که شب در باشگاه افسران انجام شد عصر انروز بعد از خاتمه خدمت به منزل رفته و چون در منزل حمام نداشتیم به حمام عمومی محل رفته و بعد لباسهای پلوخوری خود را پوشیده به باشگاه رفتم با توصیه سرگروهبان که حتمآ از عمویت در مورد بازرسی و وضعیت سرهنگ مالک سوال کن و در صورت امکان توصیه،در سالن عمومی پذیرائی بزرگ باشگاه افسران تمام افسران و برخی درجه داران سرشناس لشکر که سرشان به تنشان میارزیدحاضر بودندام نشانی از تیمسار نبود مدتی بعد با یک بارانی سفید بسیار ساده در واقع مندرس که مال عهد بوغ بود وارد سالن شد از خرید بازار برگشته بود و در مقابل حضار که همگی با اونیفرم ارتشی و درجات و مدالهایشان شرکت کرده بودند او در ان هیبت بسیار نحیف مینمود،با عذرخواهی از تآخیر به اطاقش رفت و پس از مدتی با لابت یک فرمانده در لباس اونیفرم بسالن برگشت ،بعد از سلام واحوالپرسی های معمول با افسران و حضار به نزدش رفتم و سلام کردم اول که مرا نشناحت و لی بعد با چاق سلامتی کمی در کناری ایستاده با هم صحبت کردیم ازم پرسید کاری داری که بتوانم برایت انجام دهم و چیزی میخواهی و ایا تهران کاری داری تشکر کردم و گفتم نه همه چیز درسته و تقاضائی ندارم البته خیلی چیزا میخواستم منجمله اینکه تنبیهی ایام عید من برداشته بشه اما غرورم اجازه نمیداد و پس از گفت و گوئی کوتاه مشغول صحبت با صایر حضار شد ان شب گروهبان وظیفه سلیم سنجری هنرمند نقاشی که بعدها معروف شد و نمایشگاه های متعددی برقار کرد هم که مورد توجه بسیار سرهنگ مالک بود انجا بود او ترک و اهل اذربایجان بود و احتمالآ همشهری سرهنگ مالک و یا شاید از اقوامشان و در واقع سوگلی گردان چون در دفترستاد کنار اطاق سرهنگ مالک خدمت میکرد،اکثرآ در مرخصی و تعطیلات بود و کمتر در پادگان دیده میشد،بعد ازصحبتهای من با تیمسار که سرهنگ مالک زیر چشمی میپائید در گوشه ای با ادای احترام دلو بدریا زدم و بدروغ به او گفتم خیالتان از نتیجه بازسی راحت باشد نمره فرماندهی شما عالیه و من با عموم در مورد شما صحبت کردم،چشمان سرهنگ درحشش بخصوصی داشت و با اینکه نشان نمیداد اما بسیار شاکر بود،اخه هیبت مالک در پادگان زبانزد و پشت همه را بلرز میانداخت و کافی بود چیزی مطابق میلش نباشد که انوقت وای به حال خاطیان که گروهی از زندگی سیر میشدند، اونسال کسی پیگیر تنبیهی عید من نشد و من عید را در تهران بودم و کلی حال کردم ،الحمدلله گویا نمره فرماندهی هم خوب شده بود و احتمالآ شاید بعد از اتمام خدمت من سرهنگ مالک سرتیپ شده بود،بعد از انقلاب لشکر هفتادوهفت مشهد که لشکر توپخانه بود به تیپ زرهی با گردانهای تانک تبدیل شد ودر جنگ با عراق لطمه بزرگی به ان لشکر خورد و تعداد بسیار زیادی از ان افسران و درجه داران به شهادت رسیدند،روحشان شاد و یادشان گرامی.
انچه در زیر سیاوش خاموشی در ادامه خاطرات من نوشت ومطالب دیگری را باز گو کرد.