رابطه من با سرهنگ مالک بسیار خوب و دوستانه بود و در مهمانی های باشگاه افسران همیشه لباس هایش را در دفتر من که کتابخانه بود انجام میداد و همچنین سرتیپ بیات هم مرا بسیار دوست داشت بخاطر سرهنگ فهندژ رئیس ستاد که خانمش رئیس کتابخانه بود و به خاطر اعتمادی که به من داشتند، خانمش اکثرا به کتابخانه نمی امد و من با خانواده اش رفت و آمد داشتم و به دخترش درس ریاضی میدادم و همچنین آجودان سر لشگر اعظمی فرمانده لشگر ۷۷ که رابطه بسیار صمیمی و دوستانه ای با من داشت ، و اگر به من گفته بودی در مورد اضافه خدمت، فکر کنم میشد که معافیت گرفت.
در هر حال آن ایام گذشت و خیلی دوست دارم که خانواده سرهنگ فهندژ را پیدا کنم ودر فضای مجازی به دنبالشان گشتم ولی پیدایشان نکردم، و چون بهایی بود احتمالا در جریان انقلاب بایستی از ایران رفته باشند، امیدوارم که هر کجا هستند به سلامت باشند و آنها مردمانی بسیار خوب و وطن پرستی بودند.
یادشان گرامی
آجودان سر لشگر اعظمی سروان نوروزی بود که از طرف گارد جاویدان مامور به خدمت بود و در واقع این آجودان ها که همه کاره دفتر فرماندهان لشگر ها و تیپ ها بودند همگی از طرف گارد جاویدان میآمدند و در واقع کنترل فرماندهان ارشد را داشتند که مبادا کاری بر خلاف انجام دهند و من این را از یکی از اقوامم که در گارد جاویدان بود و از دوستان سروان نوروزی شنیدم و البته اون فامیل ما بعد از انقلاب در جنگ شرکت کرد و اسیر شد و در آزادی اسرا ی جنگ آزاد و به کشور مراجعت کرد و درجات عقب افتاده آنها را بهشان دادند و درجه سرتیپی خود را از دست خامنه ای گرفت و الان بازنشسته شده و امروز یکی از ثروتمندان کشور است و برج ساز در خیابان پاسداران و در هشتگرد یکی از ثروتمندان به نام و حتی مالکیت یک دانشگاه دارد و خلاصه انقلاب به مزاج بعضی ها بسیار خوش طعم بوده و هست.
وقتی عازم هند بودم سرهنگ فهندژ مرا بسیار نصیحت کرد ولی به علت جوانی حرف هایش را خوب گوش نکردم و بسیار لطمه خوردم در مراجعت به ایران و ممنوع الخروج شدم.
علت اصلی برگشتن من به ایران آن بود که از دانشگاه آستین تگزاس پذیرش داشتم و کلیه واحد های گذرانده مرا در هند قبول کرده بودند و قرار بود که برای دیدار اقوام و دوستان سری به ایران بزنم که متاسفانه ممنوع الخروج شدم .
در نوشته هایت یادی از سروان شهابی کردی، سروان شهابی مجرد بود و خانه ای اجاره ای داشت که محله اش را به یاد ندارم، کرد بود و بسیار خوش مشرب و از دوستان هنر پیشه ای که در سریال های صمد نقش باقر زاده را داشت و خانه اش در بهجت آباد تهران بود، من بار ها به خانه اش رفته بودم و در شب نشینی هایش من سنتور میزدم و روحیاتش خیلی با نظامی گری نمی خواند و از بد حادثه به ارتش آمده بود و خیلی هم بچه تهرانی ها را دوست داشت. یاد او هم به خیر.
به علت موقعیتی که من در باشگاه افسران داشتم بسیاری از افسران ارشد را می شناختم
اما در بین افسران آن دوران با تنها کسی که نتونستم رابطه خوبی داشته باشم سروان شریفی بود که اتفاقا با سروان شهابی هم رابطه خوبی نداشتند و رابطه شان فقط اداری بود، البته سروان شریفی بسیار منظبط بود و لی به قول تهرونی ها بسیار بد گوشت. با وجودی کهمن جزو یگان او بودم
با من کاری نمیتوانست داشته باشد ولی از من هم خوشش نمیامد.