پاگشا
در دوران مجردی زندگی ما در مشهد وقایعی اتفاق افتاد که وقتی انها را باز نگری میکنم دلم برایشان تنگ میشود و همواره در عالم خیال بدان مراجعه و دوره شان میکنم کلمه دوره رادر دبستان سلمان کلاس اول هنگامی که اخرای سال کتاب فارسیمان را تا اخر خواندیم و تمام شددوباره از اول شروع به خواندنش کردیم و من هم همیشه یادبودهایم را دوره میکنم و از معلم کلاس اولم سپاسگذارم که دوره را به من یاد داد.روابط من با دوستانم بسیار صمیمانه و در پاره ای ازمواقع بسیار عاطفی و نزدیک و چون از خانواده خود دور بودیم بیشتر به یکدیگر وابسته و کمبود های خود را در روابط با دوستان جبران میکردیم ،گروه ما بسیار جمع خوشبختی بود که حتی پس از گذشت بیش از چهل پنجاه سال هنوز با همان وابستگی و علاقه و در واقع عاشقانه با یکدیگر در تماسیم،گرچه با مهاجرت من که همیشه سعی در جمع کردن بچه ها داشتم مدتی از حال هم خبر نداشتیم اما با سعی فراوان و به لطف فضای مجازی توانستم دوباره گروه را تاحد امکان پیدا کنم و در چندین بار مراجعه به ایران دور هم جمع شده و تجدید دیدار کنیم ،غیر از قاسم اسماعیلی که هیچ گونه اثری ازش نیافتم و حتی در شبکه های مجازی جستجویم بی نتیجه بود با تلاش بی وقفه و پرس و جو عاقبت مرحوم حمید جعفری پور را توسط خواهرش در فضای مجازی یافتم و در چند جلسه اخر مسافرتم به تهران دور هم جمع شدیم و تجدید خاطره کردیم و بسیار در ان چند جلسه خوش گذشت،افسوس که دیگر در میان ما نیست و شخصیتی که نمونه اش هرگز نخواهد امد،انسانی که ارامش را به ارمغان میاورد و گفتگو باوی از سرعت زندگی میکاست.سالیان بعد از خدمت با هم در تماس بودیم از مشهد به تهران امد و در شهرداری به کار مشغول شد و تا اخرین ماه های مسافرت همیشگی من به اروپا با هم در تماس بودیم گاهآ به من در تعمیرگاه سر میزد مخصوصآ هنگامی که مآموریت نقشه برداری انتهای خیابان خاوران و میدان افسریه و اتوبان های اطرافش رابه وی محول کرده بودند و طبق گفته وی طرح های نقشه برداری ها همه از زمان شاه و برنامه اش از سالها قبل اماده پیش بینی شده بود،باری با یافتن حمید جمعمان دوباره جمع شد که دست سرنوشت طوری دیگر رقم خورد، انچه که رویش حساب نمیکردیم ،او در همان اواخر قبل از خروج من از ایران ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند پسر و دختر میباشد که دخترش نیکی در امریکا و حامد فکر میکنم در استرالیا ساکنند ،سیاوش خاموشی یکی دیگر از دوستانی بود که با او در پادگان توپخانه اشنا شدم اولین برخوردم با وی را بخاطر ندارم اما روابطمان خیلی زود گرم شد ،در خانه ای که هرگز به انجا نرفتم با مهدی اقا محمدی اطاقی گرفته بودند و گاهآ در دورجمعی های ما و در منزلمان شرکت میکرد ،من از استوار فرهمند یکی از افراداتشبارمان یک دستگاه موتور گازی خریده بودم و با سیاوش که اوهم یک دستگاه از همان موتور را داشت اکثرآ بعد از ظهرها پس از خدمت با هم به اطراف ودر خیبانهای مشهد به تفریح میرفتیم و برای خودمان گشت میزدیم،خیابانها انوقتها اصلآ شلوغ نبود،من هرگز راهبندانی در مشهد ندیدم،جای پارک کنار خیابانها فراوان و کسی پول پارکینگ نمیداد،خیبانهای مشهد با درختان سپیدارش که بسیار تنومند بودند و در تابستان سرسبز و جلوه خاصی به شهر میدادند،بخصوص که انوقتها شهر دار مشهد اقای ولیان بینهایت به ان میرسید و شهرداری در نظافت شهر بسبار اهمیت میداد،مدتی از سیاوش بیخبر بودیم و چون تعداد دوستانمان و رفت و امد و میهمانی زیا بود وقای کسی کمتر بهمان سر میزد نامحسوس بود تا خبر دار شدم که سیاوش ازدواج کرده، خبری داغ و جالب که مارا به تعجب واداشت،مدتی گذشت تا بالآخره در پادگان به هم برخوردیم و ڀهش تبریک گفتم و دعوتش کردم با عروس خانم به منزل ما بیایند او هم پذیرفت،تابستان بود تورج به تهران منتقل شده بود،فرزام هم به مرخصی به تهران رفته بود قاسم در مآموریت بود و با گروهانش که در پادگان مهندسی قرار داشت به عملیات صحرائی رفته بودند و در خان فقط من و حمید بودیم،عصر از پادگان برگشتم و جهت شام شب میهمانی خرید کردم و چون یخچال نداشتیم همه چیز را مرتب تازه میخریدیم و اونوقتهاسر هر کوچه و محله ای همه چیز و در همه وقت موجود بود از قصابی،نانوائی،میوه و سبزی فروشی،بقالی،عطاری تا بزازی و لوکس فروشی خرازی و غیره و کاسبها همیشه تا دیر وقت باز بودتد،انشب عروس و داماد را پاگشا کردیم،(معمولآ در تهران پذیرائی و میهمانی به مناسبت ازدواج زوج جدید را پاگشا مینامند) همرا عروس و داماد انشب مهدی اقاحسینی هم اطاق سیاوش هم بود بعد از شام که در پختنش حمید کلی کمک کرده بود که شامی کامل همراه دسر و میوه بود عروس و داماد رابه پارک اریامهر بردیم و قایقی گرفته ودر استخر بزرگ پارک پاروزدیم،اواز خواندیم و کلی بهمان خوش گذشت و اخر شب هم هرکه بخانه خود رفت،البته سیاوش گویا اطاق جدید
ی گرفته بود و از مهدی اقاحسینی جدا بودند یا مهدی از ان اطاق رفته بود،پس از مدتی که شاید زیاد هم نبود دوباره خبر جداشدن ساوش از همسرش را شنیدم و مدتی طول کشید تا دوباره دیدمش و شرح ماجرا را برایم باز گو کرد،(خدایا کمکم کن تا انچه شنیده ام بخاطر بیاورم چون نمیخواهم اشتباهآ چیزی زیادی و کم نوشته شود چه من انچه اتفاق افتاده را مینویسم و سعی میکنم واقعیت را رعایت کنم و در بیان حقایق حتی نکات منفی،کمبودها و نقاط ضعف خود وحتی خانواده ام را که احتمالآ در راه تربیت من شاید نادرست عمل کرده اند و نارسائی های زندگی گذشته ام را بیان کنم) ،و شرح ماجرا چنین بود که سیاوش چون در سال اخ مآموریت خدمت در باشگاه افسران را گرفته و دیگر در پادگان خدمت نمیکرد و هر روز صبح به باشڴاه افسران واقع در خیابان فکر میکنم پهلوی در کنار پارک شهر خدمت میکرد،روزی دختری را گریان در پیاده رو باشگاهمیبیند که بطرف پارک میرفته کنجکاوانه وی را تعقیب میکند و در پارک با او اشنا میشود و سپس پی را به خانه میبرد که متعاقبش شکایت پدر و مادر دختر که زوار امامرضا بودند و از خوزستان به مشهد امده بودند،پاسبان،کلانتری،عقد زناشوئی،پاگشا و پس از مدتی طلاق،البته ماجرا بسیار طولانی است و من بعد از گذشت حدود چهل و نه سال نکات ریزش را فراموش کرده ام،با طلاق که گویا عروس خانم راضی نبوده و اینکه مهریه ای پرداخت شده یا نه بخاطر نمیاورم شاید سیاوش خودش که نوشته های مرا میخواند در صورت تمایل توضیحات بیشتری بدهد ،گویا خانواده دختر با صاحب خانه دست به یکی میکنند(این جمله دست به یکی از اصطلاحات تهرانیه که درموارد دست بدست هم دادن و همکاری کردن به منظور کار بخصوص بکار برده میشود) ودختر را نیمه شب به اطاق سیاوش میفرستند و هنگامی که سیاوش اعتراض میکند ان ها بداخل اطاق میایند و فریاد میزنند که رجوع شد،(در قوانین شرعیه اسلامی هنگامی که زوج مطلقه هم بستر شوند دوباره به هم حلال و اتوماتیک وار زن و شوهر میشوند) با اعتراض سیاوش انها گویا پاسبانی را از قبل اماده داشته و به صحنه میاورند و جریان به کلانتری میرسد که در انجا سیاوش از همسر مطلقه به عنوان تجاوز شکایت میکند که گویا توسط خبرگاری هم در روزنامه ای درج شد، به هر حال جریان خاتمه یافت و خدمت ما در ارتش پایان یافت البته خدمت سیاوش زود تر ازمن تمام شد چون من اضافه خدمت داشتم البته خودم هم راضی بودم و عجله ای نداشتم،سیاوش چون خواهرش پروین که هم اکنون سالهاست به انگلیس رفته ان موقع در هندوستان تحصیل میکرد و امکان تحصیل سیاوش هم در هند اماده بود و هنگامی که من به تهران رسیدم سیاوش به هندوستان رفته بود تا تحصیل کند،مدتی گذشت و من در تهران مشغول زندگی در واقع تفریح بودم و سردر گم اینده که چه کار کنم گاهی تصمیم میگرفتم دو باره درس بخوانم ڮه اصلآ حوصله اش رو نداشتم،کارهای زیادی بهم پیشنهاد میشد اما شغل اداری و بانک و غیره که رئیس داشته باشم به مذاقم خوش نمیامد اما از طرفی دیگر زندگی خرج داشت و گرفتن پول توجیبی برای من که خرجم زیاد بود و روزی چهار تومن پول سیگار مارل برو داشتم تازه غیر لباس و کفش وپول دانسینگ اخر هفته و تریاهای مختلف تهران و پارتی های گاه بگاه و پیکنیک های دسته جمعی و اسکی اب علی و غیره که همه اش رو سربار بابام بود بگذریم روزها اکثرآ به تعمیرگاه میرفتم،بعد از ظهر ها یا استخر یا باشگاه گاهی سینما و در تمام مدت با تمام دوستانم ارتباط داشتم با مصطفی باغشاهی گاهی شبها میرفتیم سر بند شام میخوردیم و در کنار رودخانه اواز میخواندیم، گروه محمود کاشانچی همراه برادران دوقلویش احمد و قاسم،مرتضی مصلحی،عزیز شمس،علیرضا جاوید نیا که انوقتها در تلویزون در برنامه مهندس بیلی حسن خیاط باشی به شکل چارلی چاپلین گریم میشد و اجرای نقش میکرد و بعد از انقلاب در تلویزون سریلهای زیادی بازیکرد،روزی در تماس با فرزام به من اطلاع داد که کامران ورندیلی معرف حمید جعفری پور را دیده و ترتیب ملاقاتمان را داده تا شبی دور هم جمع شویم و با هم خوش بگذرانیم،عصر روز موعود در خیابان مازندران فرزام وکامران را ملاقات کردم و پرسیم برنامه چیست برای دیدن فیلمی به سینما برویم یا به کافه های چهار راه پهلوی که در واقع عرق فروشی بود با غذای نیمه گرم مثل لوبیا و ساندویجهای مختلف و غیره یا به شهر بازی میدان ونک برویم که کامران گفت نه من با خانمی اشنا شده ام و امشب با او در چهار راه پهلوی قرار دارم و میخواهم همگی باهم باشیم،از تاکسی در کنار خیابان پهلوی پیاده شدیم و در پیاده رو پهن خیابان که درختان چنارش سر به فلک میکشید تا جلوی سینما رادیوسیتی قدم زدیم و کنجکٱوانه منتظر ملاقات ان لعبت زیبا که در اثر تعریفهای کامران دل از ما برده بود بودیم که ناگهان کامبیز خانمی را به ما نشان داد که من و او نهاهمان در هم یخ زد و هردو مثل برق گرفته ها بی حرکت کامران با شادمانی دیدن وی بطرفش رفت و او در یک ل
حظه مثل اهوی شکاری که از دست صیاد میگریزد چرخشی به عقب کرد و غیب شد چون در کنار خیابان جلوی سینما عابران و مسافران تاکسی در حال سوارو پیاده شدن بودند و احتمالآ با یکی از همان تاکسی ها رفته بود،در ان یک لحظه که او را دیدم با ان که ارایش مدرن روز چهره اش را کاملآ تغییر داده بود و لباس الامدش نیز گران قیمت بنظر میرسید بلافاصله شناختمش و او هم مرا شناخته بود اری وی همان عروس پاگشا بود.