روح الله فرزند اخر خانواده وین برادران زیادی داشت که از جمله عبدالله،اسدالله،فتح الله ڔا میشناسم،او فردی خودساخته است که با مادرش در یکی از بن بست های کوچه خاقانی که پائین تر و به مواضات کوچه باغ بینش در خانه ای بسیار کوچک در واقع نقلی زندگی میکرد،پدرش فوت کرده بود و خود نان اور خانه بود و ورزش را از همان دوران نوجوانی در رشته ژیمناستیک شروع کرده بود که پایش به تیم ملی باز شد و ورزش را راه اینده زندگی خود ساخت و مربی گری ژیمناست پیشه کرد و اکثرآ در سالن ژیمناستیک امجدیه مشغول بود ،یادم میاد در یک پارتی که به مناسبت به مسافرت رفتن خواهر مرحوم علی کیمیابیگی در انتهای خیابان فرح ترتیب داده بودیم و قرار بود هر کس با دوست دخترش در ان پارتی شرکت کند،از هفته ها قبل مرحوم مرتضی بیداروند به بچه ها تمرین رقص میداد و منزل هر کدام از بچه ها که خالی میشد دور هم جمع میشدیم و با پخش موسیقی از گرام های فیلیبس با صفحه های سی و سه دور یا چهل و پنج دور که موزیک مد روز ان موقع گت ردی و سکس ماشینه از جیم براون و پاپ کرن،این د یر تونتی فایو،سیمپاتی و غیره بود و نوازندگانی مثل جیمی هندریکس و خوانندگانی مثل تام جونز و گروه های مختلف بیتلها و غیره معبود نسل ما بودند،با انها عاشق میشدیم،در عشق شکست میخوردیم با سرعت و بی محابا به اینده ناشناس پیش رو میراندیم و بدون ترس اینده ناشناس را در می نوردیدیم وامروز با بازنگری به پشت سر خود در حالی از سرعتمان کاسته شده با تعمق بیشتری راهی را که درنوردیدیم عاشقانه می جوئیم امادیگر یادی بیش نیست،گروه برای روزموعود پر تلاش میرقصید و همه رقص را یاد میگرفتند جز مرحوم اصغر حاج عبدالله که با تمام سعی و تلاشش هیچ گونی هارمونی باموزیک نداشت ،گروه دی جی که از دوستان اسدالله پسر خاله تقی و حسین ملکوتی بود و توسط حسین ملکوتی دعوت شده بود چون تقی بیشتر مذحبی بود و با دنیای تین ایجری مدرن قرن ها فاصله داشت در حالی که حسینشان با ان که در بازار در واقع در خیابان چراغ برق بکارگری فروش لوازم اتومبیل مشغول بود بیشتر به این سمت گرایش داشت،گروه دیجی را من با اتومبیل فیات هزارو صد سفید رنگی که نمیدانم از کجا در اختیارم بوداز منزلشان اوردم ،با اسدالله به خانه شان در یکی از خیابانهای اطراف ابسردار رفتیم دوبرادر بودند وبا اصرار خواهرشان برای امدن که مادرش مانع بود و سپس با پادرمیانی اسدالله و برادرانش او را هم همراه خود با دستگاه های صوتی به پارتی بردیم،روح الله از قبل با همه طی کرده بود که قر زدن دوست دختر ها ازاد است و هیچ کس اجازه اعتراض ندارد در اینمورد محدودیتی وجود نداشت،برادر بزرگ ناتنی علی کیمیابیگی در بالای پلکان پشت بام رختخوابی اماده کرده بود تا دختران را به به انجا بکشاند،بالآخره هر کدام از رفقا که اکثرشان برای اولین بار اسم پارتی را شنیده بودند یک برداشتی از ان در زهن خود داشتند البته باید در نظر داشت که با فرهنگی که بچه های جنوب شهر با پیش داوری خانواده ها از روابط بین دختر و پسرهای ان زمان و تفکیک نظام اموزشی مدارس پسرانه و دخترانه که همیشه باعث محدودیتهای روابط اجتماعی بین پسر و دختر بود که اکثر دوستان من حتی در درون خانواده هایشان روابط فامیلی بسیار محدودی با جنس مخالف داشتند و اکثرآ بزرگتر هایشان ان هارا به محض رسیدن بسن بلوغ یا از یکدیگر دور و یا به عقد هم در میاوردند و جوانان بیچاره از روی هوس زود گذر دوران نوجوانی گرفتار زندگی های ناخواسته میشدند و یااگر به هم نمیرسیدند همیشه در حسرت عشق از دست رفته میسوختند،در خانواده ما به علت وفور زاد و ولد تعدا ماپسر و دختر های عمو،عمه،دائی وخاله بسیار زیاد بود و اکثرآ هر یکی دوهفته میهمانی برقرار بود و تغریبآ تمام بچه ها از کودکی با هم بزرگ شده بودیم و از دوران کودکی پسر و دختر با هم بسر برده کنار هم در یک بستر خوابیده یا با هم مارا به حمام برده بودند و با هم در حوض منزلمان شنا کرده بودیم و تفاوت بین زن و مرد را هنگامی شناخته بودیم که پا به مرحله نوجوانی گذاشته و شخصیت فردی خود را ساخته بودیم،برای من شخصآ دختران فامیل صرفآ فامیل بودند و بر خلاف برادرانم عظیم و سلیم که هردو با فامیل ازدواج کردند هرگز بدان نیاندیشیدم،با ورود ما که دیر رسیدیم دوستان بیصبرانه منتظر موزیک بودند تا پارتی شروع شود،علی خدا بیامرز هنوز با همسر اینده اش که بعد ها با هم ازدواج کردند اشنا نشده بود و از دوست دختری صحبت میکرد که انشب نیامد،اسمش را گفته بود مخصوصآ روز قبلش که برای معموریتی از طرف پدرش با اتوبوس به میدان توپخانه و پشت شهربانی نزدیک پارک شهر رفتیم و داعمآ راجع دوست دخترش صحبت میکرد،بهر حال ایشان ان شب تشریف نیاوردند،دوست من هم که قرار بود همراه خواهرش بیایند در اخرین تماس تلفنی من از باجه تلفن عمومی خبر منفی داد،پارتی با شروع موزیک شروع شد از مدعوین با نوشابه و چیپس و تنقلات پذیرائی شد،
روح الله با دوست دخترش وارد شد و با ورود انها مجلس بسیار گرم شد چون دو برادر دی جی بینهایت مراقب خواهر خود بودند و دوست دختر روح الله دختری بسیار باز و بی عقده و اجتماعی و تنها جنس موآنس پارتی مردانه انشب بود اسمش فریده بود،رختخواب برادر علی انشب بینتیجه ان بالا پهن بود و علیرغم افکار وی شکاری بچنگ نیاورد و با حسین ملکوتی به نوشیدن یک بطر ویسکی که جهت مست کردن دوشیزگان تهیه کرده بودند پرداخت ،با شروع رقص که تنها رقصنده دخترش فریده بود رقابت اقایان در پیشی گرفتن از یکدیگر به حد اعلا رسیده بود و شور و هیجانی وسف ناشدنی در جریان بود انان که میتوانستند سعی در بهتر ارائه دادن هنر رقص خود بودند و هر کدام ابداعاتی در هنر رقص از خود بروز میداد و سعی میکرد فریده رو مجذوب خود کنه این و این وسط روح الله که خود بانی حرکت قر زدن دوست دختر دیگران بود حیران مانده بود چون همگی تو کار قر زدن دوست دختر خودش بودند و کسی دوست دختری همراه نیاورده بود،برگردیم به مشهد بار دومی که روح الله که مااونو روحی صدا میکنیم به مشهد امد هنگامی بود که ما در خانه میلان یک خورشید ساکن بودیم،همخانه های من ،فرزام،تورج،حمید و قاسم بودند که جمعی همراه و شاد بودیم کمتر مشکلی بینمان پیش میامد و اگر، خیلی زود برطرف میشد ،هرگز دعوایمان نشد و هیچ صدای بلندی جهت اعتراضی شنیده نشد،شلوغ بودیم اما برای تفریح و خنده و روابط اجتماعیمان تا انجا ادامه داشت که رفت و امد های شبانه روزی دوستان و اشنایان ساواک و ضد اطلاعات را بر ان داشت که خانه ما را مورد سرقت قرار دهند و ان موقعی بود که من یک روز که خواب موندم و حوصله پادگان رفتنو نداشتم بعد از خوردن صبحانه ناگهان تصمیم گرفتم به تهران بروم و روی اینه دیواری راهرو کاغذی چسبانم و رویش جمله من رفتم تهرانو نوشتم،با تاکسی به ایستگاه قطر رفته و ساعت یازده بسوی تهران رفتم،همان روز خانه ما مورد سرقت قرار میگیرد و اغلام مسروغه تلویزیون،قالیچه،گرام استریو ناسیونال من که بلندگوهایش را در دوطرف اطاق روی دیوار نصب کرده بودم و صدای موزیکش خواب اهالی محله رو بریده بود و ما هرگز صدای اعتراضی از درو همسایه نشنیدیم،رادیو ترانزیستوری و چند قلم دیگر بود که بعد ها به جز رادیو ترانزیستوری بقیه پس داده شد،ان روز ظهر که بچه ها از پادگان بر میگردند خانه را درهم ریخته و جای خالی لوازم را میبینند و با خواندن نامه روی اینه فکر میکنند که من لوازم را با خود به تهران برده ام اما بعدآ به فکر میافتند که بعد از رفتن من بایستی سرقتی اتفاق افتاده باشد و بامراجعه به پلیس مراجعه شکایتی تسلیم میدارند و هرکدام را سوا سوا به اداره اگاهی میخواهند و در مورد رفت و امد افرادی که هر روز و هرشب به منزل ما امد و شد میکردند با نام و مشخصات سوال میشود در واقع بازجوئی چون جوسیاسی انزمان با حرکتهای دانشجوئی،دکتر علی شریعتی وحسینیه ارشاد تهران،ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی،اسفندیار منفرد زاده،فرها،فریدون فروغی و هزاران عوامل ضد حکومتی که در نهایت همگی فریبی بیش نبود تا مشتی مزدور از خدا بیخبر بنام دین به چپاول بپردازند و جان ومال و ناموس این ملت رو مورد تعرض قرار داده و در نهایت خودشونو ژن بهتر بنامند، بعد از ده روز از تهران برگشتم و خانه را نیمه خالی یافتم فکر کردم دزد اومده خواستم به پلیس مراجعه کنم که بچه ها از پادگان برگشتند و شرح ماجرا را گفتند،لوازم ما مدتی بعد به عنوان یافتن سارقین غیر از یک دستگاه رادیو ترانزیستوری عودت داده شد و ما بعدها متوجه شدیم که کار خودشان بوده تا از کار ما و رفت و امد هایمان و جلسات شعرخوانی که در تابستان در حال مستی و رقیق شدن احساسات جوانانه تحریک شده برقرار میکردیم و بلند بلند شعرهای،اخوان ثالث،فریدون مشیری،فروغ فرخزاد،حمید مصدق،نیما یوشیج و دیگر شاعران نو پرداز زمان خودمونو توی حیاط میخوندیم و این باعث کنجکاوی همسایه ها که بعضآ استوارهای ارتش که سوادشان تا ششم ابتدائی بود میشد و احتمالآ ضد اطلاعات رو متوجه ما کرده بودند و از انجا که از همه اقشار اجتماع انوقت مشهد از کاسب کار گرفته تا دانشجو،ارتشی و مسافران جورواجور تهرانی که هر از چند گاهی بما سرمیزدند دلیل شناسائی و کنترل ما بوده،باری مینوشتم امدن دوباره روحی به مشهد نه که جهت مآموریت بلکه جهت ملاقات ما و زیارت مشهد همراه مهدی کمردهی بچه شهباز بود،مهدی پسر مصیب سلمانی خیابان شهباز جنب کوچه باغ فرید بود این مغازه جزو ملک تعمیرگاهی بود که نامش را فراموش کرده ام،سلمانی ما بیشتر سلمانی مردانه سوسن بود که در ضلع غربی خیابان شهباز ایستگاه خاقانی جنب بنگاه معاملات ملکی نبش کوچه قنادی نریمان بود ،ارایشگاه سوسن که توسط دو برادر اداره میشدکنار مغازه رادیو ادیسون بود که بعدها غیر از تعمیرات رادیو تلویزیون هم تعمیر میکرد، و این ارایشگاه به مهرابیان تغییر نام داد،از مصیب سلمانی ایستگاه خرابات میگفتم در
ضلع شرقی خیابان شهباز جنب باغ فرید که سالن پذیرائی سپهرمنش که یکی از اولین تالارهای پذیرائی مراسم عروسی و عزاداری تهران در این کوچه یا خیابان باریک یکطرفه بود،روزی همراه مامان با عظیم با اجبار به سلمانی مصیب رفتیم و هنگامی که مامان در حال توضیح دادن نوع اصلاح سر منو عظیم به مصیب بود ما جهت بازی از مغازه سلمانی خارج شده بودیم و و مصیب که مارا هنگام ورود مامان به سلمانی ندیده بود حیرت زده پرسیده بود من سر کدام بچه را باید المانی با شماره چها بزنم و او به ما که پشت سرش نبودیم اشاره کرده بود و تازه با برگشتن متوجه گریخت ما از سلمانی شده بود البته گوشم هنوز از پیچاند انروز مامان که دستی بسیار قوی داشت هنوز دردناک است و چه خوب میشد دوباره امروز گوشم را بپیچاند،خانه مصیب درست روبروی کوچه باغ بینش انطرف خیابان بود و پسر بزرگتری داشت بنام اکبر که در تعمیرگاه پدرم شاگرد مکانیکی بود و زمستانها بعد از ظهر جمعه ماموریت بردن من و عظیم به سینما رو داشت و با دریافت پول بلیط سیما و اتوبوس و ساندویج به لاله زار میرفتیم و فیلمهای اوازه خوان نه اواز که فکر میکنم ستارهااش بریژیت باردو بود،پمپی در اتش بندباز برت لنکستر و چند فیلم دیگر از ان دوران بخاطرم مانده،امدن روحی برای بار دوم به مشهد همراه مهدی باعث نشاط ما شد گرچه زندگی پر ماجرای ما هرگز خسته کننده نبود و در واقع ما برای خوش گذرانی وقت کم میاوردیم ،مهدی شخصیت متفاوتی داشت من وی را از قبل میشناختم و با هم در دوران کودکی همبازی بودیم اما نحوه تربیت خانوادهگیش به دلیل اعتقادات مذحبی گرچه بسیار بزله گو و خوشمشرب اما او امدن به مشهد را صرفآ جهت زیارت امده بود و زیارت نامه ای همراه داشت و موقع ورود به حرم اذن دخول میخواند در حالی که ما جهت دختر بازی به حرم میرفتیم و در تابستها که زوار امامرضا زیاد بود هر قشری از سراسر کشور به خراسان هجوم میاوردند ،بچه های جنوب اهواز و ابادان و دزفول بخشی از صحن رو اشغال میکردند و بچه های مشهد در گوشه ای دیگر جمع میشدند و گاهی وقتها نیز نزاعی سر جنس مخالف بینشان اتفاق میافتاد و خدام حرم اما رضا هم این وسط به قلع و غم میپرداختند و ما هم درکناری به دوست یابی متمدنانه میپرداختیم،روحی روزی رضا را که پسرخاله خود معرفی کرد به خانه ما اورد که مدتی موقطی در مشهد نزد فامیلش زندگی میکردپسر خونگرمی بود اما جوان تر ازما اما خیلی زود زیادی خودمانی شده بود و در اعتراض روحی که اصلآ تو ایجا چه میکنی چون دیگر داعمآ پیش ما میامد گفت خود تو ایج چه میکنی روحی جواب داد من مهمانم و او گفت خب منم مهمان مهمانم که کلی خدیدیم و این مهمان مهمان را در تهران ملاقات کردم شبی که تولد خواهرش در منزلشان فکر میکنم اطراف نظام اباد مارا توسط روحی دعوت کرد که همراه مرحوم مرتضی بیداروند به خانه شان رفتیم روحی از قبل رفته بود خانم تولدی هنرجوی هنرستان اورت در میدان فوزیه اول خیابان تهرا نو بود که انشب یکی از دبیران هنرستان را که گویا تعلق خاطری به تولدی داشت و ایشان هم بی میل به این موضوع نبودند جزو مدعوین بودندمیز بزرگی در میانه سالن قرار داشت که هرگونه خوراکی ،اقسام سالادها ی فصل و علویه و غیره همراه غذاهای ایرانی و فرنگی دستپخت دوشیزه تولدی هنرمند که داعمآ مورد تشویق پدر که هنرهای دخترش را نزد معلم بزرگنمائی میکرد و از هنرهای خانه داری و اشپزی تا خیاطی و گلدوزی و بچه داری دخترش داستانها تعریف میکرد که دهان اقا معلم اب افتاده بود و در واقع میهمانی انشب تبدیل به مراسم خواستگاری شده بود و نحوه صحبتها اچنان محترمانه و در سطح بالا بود که دیگر خفقان اور کسل کننده شده بود و دور میز در حال ایستاده مشغول میگساری و اجبارآ پیمانه بدست پس از پر کردن انها بوسیله ساقی اجبارآ صبر میکردیم تا پدر عروس خانم شعاری میداد در سلامتی حضار و در سلامتی اقا معلم و در سلامتی اجتماع و جوانها و کشور و دوباره ارزوی ازدواج و خوشبختی جوانها و پس از مدتی شعار ساغر را مینوشیدیم و بعد از وی نوبت شعار دادن عموجان و بعد دائی جان و بعد یکی یکی افراد فامیل که تعدادشان کم هم نبود و بالآخره انچنان کسل کننده و مصنوعی شده بود دیگر حوصله هم سر رفته بود که ناگهان مرتضی پیشدستی کرد و جام خود را بالا برد و با صدای امران گفت اینو میخورم همه ساکت شده و انتظار شعار در راه هزار ارزوی سلامتی برای هزاران شخص و هزاران چیز دیگر ،وهمه در سکوت که ادامه داد بعدش از این کالباسها میخورم،بعد از اون میگوها میخورم و بعدش ماست میخورم که انفجار خنده حضار سالن را به وجد اورد و دیگر مجلس از ان خشکی در امد و اضافه کرد که خفه شدیم از بس تعارف تیکه پاره کردین،مجلس بعد ان کاملآ خودمانی و تا پاسی از شب به رقص و پایکوبی گذشت،اجازه بدهیدبقیه ماجراها را به بعد موکول کنم چون ساعت پنج و نیم صبحه و من از دیشب ساعت دوازده در حال نوشتنم و امروز ساعت هفت باید بیدار شده و