میهمانی اقای بهرامی
با شنیدن صدای زنگ در قاسم اسماعیلی در رو بروی اقای بهرامی باز کرد و وی را بداخل خانه دعوت کرد و در حالی که مرحوم حسن زینعلی همراهش بود بداخل امدند و تا ما حاظر رفتن بشویم در اطاق بزرگ نشستند،فرزام ان روز که جمعه بوداز شب قبل در عملیات صحرائی بود هنوز برنگشته بود،من و قاسم و تورج و حمید همراه حسن اقا و بهرامی با اتومبیل اریای وی به رستوران پارک طرقبه که از قبل میز بزرگی رزرو کرده بود رفتیم رستوران این پارک نو بنیاد بود و بسیار زیبا به سبک رستورانهای مدرن ان وقت تهران با گارسون های شیک پوش و لباسهای متحدالشکل انجام وظیفه میکردند و این ساختمان درست دروسط پارک بنا شده بود و چشم انداز بیرون از پنجره بسیار زیبا بود،گرچه درختان پارک نو بنیاد طرقبه هنوز نهالهای جوانی بودند و دران پائیز از برگهای سبزشان اثری نبود ولی گلها و سبزه های باغچه ها که ترتیب خاصی داشت و در کنار سروهای کوتاه قد نونهال با نظافت پارک زیبائی و هماهنگی داشت،با انکه جمعه بود و معمولآ در ان ساعت می بایست رستوران پر باشد اما تعداد معدودی مشتری در سر چند میز بودند که پس از صرف غذا رفتند و در واقع رستوران قرق گروه ما بود،میز ما برای پذیرائی از حد اقل ده نفر چیده شده بود،بهرامی سمت چپ من قرار گرفت و در صندلی سمت راست من قاسم نشست و سفارش غذا را بهرامی داد که قبل از هرچیز دو بطر ودکا و سالاد و نوشابه سر میز امد و رئیس رستوران که شخصآ جهت خوش امد گوئی بسر میز ما امد و چون بهرای را که از چهره های سرشناس مشهد بود می شناخت و احترام خاصی برای وی قائل بود،اقای بهرامی جزو کسانی بود که به علت فعالیتهای اجتمائی و دست اندر کار بودن در اتحادیه کامیونداران مشهد که نمیدانم رئیس یا فعالی که حرفش در ان اتحادیه در رو داشت برای خودش وزنه ای بود و رویش حساب میشد و مثلآ مرحوم هایده خواننده سرشناس و در واقع اس ان موقع هنر ایران وقتی به مشهد امد میهمان اقای بهرامی بود و در بزمی که برپا کرده بود اوازهائی را که خوانده بود با ضبط صوت ضبط و انها را روی نوار کارتریج اورده و در کارتریج اتومبیلش پخش میکرد(کارتریج دستگاه پخش صوتی بود که انوقتها قبل از ورود کاست به بازار بصورت محدود در دسترس و نوارهای کاست بزرگی داشت که مکعب شکل و اندازه اش چند برابر کاست معمولی بود،قبل از سرو نهار سالاد و نوشابه و مشروب همراه ماست و نان و پنیر رسید ومن که از نیت شیطانی اقای بهرامی اگاه بودم با سالاد همراه روغن زیتون زیاد و نان و پنیر شروع کردم و اداره میز را بهرامی به عنوان ساقی به عهده گرفت ،ساقی که در پی انتقام یه لیوان ابلیمو و پشتک وارو بود استکان ها را پر میریخت تا مرا هرچه زود تر کله پاکند ،در فرهنگ ما ایرانی ها عرق خوری که در واقع خرخوری باید نامید اعاده حیثیته و کسانی که در جمع نتونند پابپا بیایند بازنده و سعی بهرامی در ازپا در اوردن جوانی که از تهران امده بود و با یک شوخی که صرفآ قصدی پشتش نبود مصرانه میکوشید تا حیثیت لکه دار شده اش را باز گرداند در حالی که خودش هم پابپای مامینوشید و الکل اورا هم میازماید و در ضمن من یواشکی یکی درمیان استکانم رو به قاسم ردمیکردم که جنبه زیادی در مشروب خوری داشت،باری با امادگی قبلی من از نیت دوست مشهدی عزیزمان همراه ودکا روغن زیتون فراوان و اب زیاد مرا حفظ میکرد و با صرف غذا الحمدلله ودکا هاتمام شد که تا امدیم نفس راحتی بکشیم بطر دیگر سفارش داده شد و در جواب من که دیگر بس است اعتراض که مرد باید تا اخر کار همراه باشه که ناچارآ ادامه دادیم اما از انجا ک معده ام تحمل اینهمه غذا و خوراکی را نداشت به دستشوئیرفته و همه را برگردوندم،صورتمو شسته و تروتازه برگشتم،از انجا به بعد ساقی کمی شل صحبت میکرد و بعضی حرفهایش جویده جویده بود بعد بطر چهارم رضایت داده شد تمامش کنیم و برویم منذل،جالبی موضوع در انجا بود که عدم نوشیدن مشروب توسط حمید و تورج اشکالی نداشت ام من پای ثابت نوشیدن اجباری بودم،بالآخره از رستوران پس از سه چهار ساعت زدیم بیرون و به بهانه برنامه چشمک تلویزون که گوگوش اجرا میکرد و شو جالبی بود که همراه خانندگان مختلف هفتهای یکبار روزهای جمعه ساعت شش بعد از ظهر از تلویزیون کانال یک ایرانپخش میشد راهی منزل شدیم که بین راه چون رانندگی بعهده وی بود سر خرو کج کرد و به کوکا رفت و با ورود ما به رستوران کریم شیشلیکی با خوش امد قرق کردن بخشی از سالن پشت میز نشستیم و بلافاصله دوبطر ودکا همراه نوشابه روی میز قرار گرفت با اتمام بطر اول دستشوئی تخلیه وشستشوی صورت دوباره سرحال کنار دست جناب بهرامی که تغریبا مستیش از نیمه گذشته بود قرار گرفتم و با گفتگو و شنیدن لطیفه و جوک وموضوعات مختلف در حالی که مرحوم حسن زینعلی کاملآ مست بود و با انکه جثه تنومندی داشت زیاد عادت مشروب خواری نداشت و با بهرامی کل کل میکرد و بهرامی هم ساقی فعال از عرق خ
وریهایش داد سخن میداد و از اینکه هنوز کسی مستی وی را ندیده و من هم یکی در میان استکانهارا بدون انکه خودش بفهمد با استکان خالی خودش عوض میکردم ،با اصرار ما جهت تماشای برنامه چشمک از کوکا زدیم بیرون و تا امدیم نفس راحتی بکشیم جلوی دکه ابجو فروشی کنار میدان اریامهر جائی که برای اولین بار با هم ملاقات کردیم توقف کرد و بناچار چند لیوان ابجو که همانطور که قبلآ هم گفته بودم لیوان کاغذی یکبار مصرف که معمولآ در پیکنیک ها برای صرف چای استفاده میشد نوشیدیم و بالآخره راهی منزل شدیم که در گیری لفظی حسن اقا با اقای بهرامی سر حساب کزدن صورت حساب ابجوها که حست زینعلی پرداخته بود سر از رستوران کلبه در بین راه مشهد و فرودگاه در اوردیم،رستوران کلبه که یک کلبه چوبی بزرگ بود با تعداد ده پانزده میز پر از مشتریان مند بالای مشهد با خانمها و اقایان الامد بود که با انکه جا نداشت به دلیل ورود اقای بهرامی در گوشهای میزی گذاشتندو ما دوباره در گیر ساقیگری اقای بهرامی و اینجا فقط یک بطر ویسکی جانی واکر و چند ابجو باز شد که تغریبآ من یک لیوان و بخشی از ان را به ساقی خوراندیم و با اصرار ما از انجاهم خلاص شدیم و در راه خدا را شکر میکردم که دیگر به خانه میرویم و راحت خواهیم شد که دوباره دعوا شد و چون در تمام رستورانها به علت اشنائی اقای بهرامی وجهی دریافت نمیکردند البته احتمالآ به حسابش نوشته و بعدآ پرداخت میگردید سر اصرار میهمان کردن حسن اقا سر از تریا دیاموند در اوردیم که روی سینما دیاموند بود از پله ها بالا رفتیم و بداخل تریا که محل دنج و ارامی بود وارد شده و نظم و ارامش زوجهای پسر و دخترانی را که در فضای نیمه تاریک با موزیک ملایم مشغول گفتگو و لذت بردن بودند بهم زدیم مدیریت تریا بلافاصله میزی را در اختیارمان گذاشت و احتمالآ ویسکی انجارا حسن اقا پرداخت و بعد مدتی در حالی که حسن اقا تلوتلو میخورد و اقای بهرامی هنگام گذشتن از کنار میزهای سالن تریا که به بعضیشان تنه میزد خارج شدیم در پائین پله ها رهگذری از جلوی در تریا میگذشت که ناگهان حسن اقا اورا بغل کرد و با سلام و احوالپرسی شروع به بوسیدن وی کرد و از بین جملات نامفهومش عبارت یره کجا بودی،چرا کم پیدائی،چندساله خبری از مانمیگیری و چرا اینقدر بی معرفت شدی بیرون میامد و رهگذر بیچاره که گیر افتاده بود اول با احترام و لبخند جواب سلام داد و بعد سعی در خلاص کردن خود از دست مرد تنومندی مثل حسن اقا که به اصرار میخواست او را به تریا ببرد کرد که واقعآ نمیتوانست ومثل گنجشک اسیر در دست حسن تلاش میکرد تا خود را برهاند،با مداخله ما او را رهانیدیم که بلافاصله گریخت،بهرامی پشت فرمان بوق میزد که سوار شویم،بالآخره به خانه رسیدیم فرزام خانه بود،مصطفی باغشاهی و کمال پسرخاله اش هم عصر جمعه جهت دیدن برنامه چشمک امده بودند،اخر اونوقتها تازه توسط انتن های مخابراتی که با دکلهای بزرگ روی ارتفاعات اطراف مشهد نصب شده بود امکان دریافت برنامه های تلویزونی بوجود امده بود و تلویزون در مشهد کم و شاید در هر محله ای یکی دوخانه تلویزون داشتند و تلویزون ما هم مطعلق به حمید جعفری پور بود که بسیار کوچک و صفحه اش بیست اینچ بود،از اتومبیل پیاده شدیم اما درگیری لفظی حسن اقا با بهرامی که دیگر دست از سر من ورداشته بود ادامه داشت و کار یواش یواش به فحش کشیده میشد و شاخ و شونه حسن اقا که اگهمردی بریم عرق خوری و اصرار بهرامی که نامرداش نمیان،من در جلوی اتومبیل را باز کردم و با اصرار حسن اقارو کشیدم پائین یک پایش هنوز داخل اتومبیل بود که گفت دیدی مردش نبودی و بهرامی هم برای ثابت کردن مردانگیش گذاشت دنده یک و حرکت کرد که با حسن اقا برن عرق خوری غافل از اینکه نیمی از بدن حسن داخل اتومبیل و نیمه دیگر با پای راست در خیابان قرارداشت حرکت ماشین باعث افتادن حسن و گیرکردن پای چپش داخل رکاب و کشیده شدنش روی سطح اسفالت شد که با فریاد من بهرامی توقف کرد و رضایت داد که با پرداخت پول به فرزام یا مصطفی مشروب خریداری شده و در داخل منزل با هم دوباره بنوشیم،سرباز صفری در پادگان خدمت میکرد که پدرش دکتر داروساز بود و صاحب داروانه کرامت،اسم این سرباز که با من به علت کمک هائی که در پادگان به وی کرده بودم به من علاقه مند شده بود و گاهی وقتها به ما سر میزد اوم از ان عرق خورهای پر سرو صدائی بود که وقتی شروع میکرد تا ته خط میرفت،اسمش هادی و فامیلیش کرامتی بود،بعدها ارزویش را جامه عمل پوشید و در خیابان رسالت فعلی تهران که اسم سابقش را فرموش کرده ام داروخانه کرامت را باز کرد،در ان درگیریهای جلوی در منزل هادی و برادرش هم که هردو مست بودند سر رسیدند و بعد از ختم بخیر شدن ماجرای افتادن حسن اقا که بسیار خطرناک بود بداخل منزل رفتیم و هادی سراغ دوست دخترش را از من گرفت که من چون خبر نداشتم و ندیده بودم اذهار بی اطلاعی کردم و او اصرار که باهم از اتومبیلشان که ان هم اریا بود پیاده شد
ه و بایستی در منزل ماباشد،از فرزام پرسیدم خبر نداشت،از حمید و مصطفی و کمال و تورج هم جواب منفی گرفتم که قاسم از اطاق گوش ای بیرون امد و در را پشت سرش بست،سوال کردم لبخند زد گویا و اون شلوغ و پلوغی دست دختره رو گرفته بود برده بود تو اطاق به هادی گفتم امشب جای شما اینجا نیست دوستتو بردار برو که رفتند و چون انشب جائی برای رفتن نداشتند و در ضمن هادی سیاه مست بود در خیابان تقی اباد در وسط خیابان میایستد و خوابش میبرد و صبح روز بعد هنگامی بیدار میشود که باعث ترافیک شده بوده،پس از رفتن هادی با ان روز شلوغ و ماجراهایش ابجوهای خریداری توسط فرزام و ودکا توسط مصطفی رسید و من همرا دوستان به اطاق وارد شدیم که دیدم زری دوستی که هر از چندگاهی سری به ما میزد امده و در اطاق منتظر برگشتنم نشسته که با دیدن زری حسن اقا گل از گلش شکفت و تمام ماجرای عرق خوری و اقای بهرامی و غیره را فراموش کرد و شروع به شوخی با زری خانم و بگو و بخند شد و تا مدتی ادامه داشت و در نهایت کم کم مستی از سرش افتاد و رفت و اقای بهرامی را دیگر ندیدم و هرگز تا زمانی که مشهد بودم در تیررس ما قرار نگرفت.
گروهان در پادگان توپخانه اتشبار نامیده میشد و ما درپادگان توپخانه لشکر هفتادودوهفت مشهد چهار اتشبار داشتیم،اتشبار ارکان که من جزو ابواب جمعی این اتشبار بودم،واتشبارهای یک دو و سه،گاهی در ان دوران به مآموریت های شبانه میرفتیم که معمولآ از بعد از ضهر تا نیمه شب طول میکشید و در صحراهای اطراف مشهد بود و بیشتر عملیات پیاده روی با کوله پشتی و تجهیزات عملیاتی جنگی جهت امادگی پرسنل و اشنائی موقعیت های جنگی،شناسائی و یافتن ادرسهای از پیشداده شده با گرا های مختلف که در واقع ادرسی از قبل داده میشد و گروه ها تقسیم شده و با در دست داشتن قطب نما و نقشه بایستی خود را به مرکز مورد نظر میرساندند و در نهایت همه گروه ها انجا بهم می پیوستند و در نهایت به پادگانبازمیگشتند و این عملیات هم به اشنائی افراد در عملیات شبانه کمک میکرد وهم در راه تقویت بندی انها که با حمل کوله پشتی با تمام تجهیزات صحرائی و بیل و یقلوی و تفنگ و سایر وسائل تمرین میشد،این عملیات شبانه تقریبآ هر سه چهار ماه یکبار انجام میشد و عملیات صحرائی بزرگتری داشتیم که در طول دوسال بودن من در مشهد دو یا سه بار اتفاق افتاد و ان به مدت حداقل سه چهار روز طول میکشید و با تمام تشکیلات به منطقه دوردستی حدود پنجاه شصت کیلومتری اطراف میرفتیم با تمام توپخانه که شامل توپهای فکر میکنم دویست و سی میلیمتری و تمام تجهیزات عملیاتی صحرائی و اشپزخانه سیار و تانکر اب و کلیه لوازم مورد احیتیاج لشکر،من چون مسئول یکدستگاه کامیون زیل باری بودم بخشی از وسائل را حمل میکردم و همراه کاروان که شامل انواع وسائل نقلیه موتوری از ریو که ساخت امریکا بود تا ذیل و گاز روسی و جیپ های امریکائی و روسی که بعضی نفر بر و بعضی اراده های توپ رامیکشیدند،و اشپزخانه صحرائی نیز که خود مثل اراده توپ چرخ داشت و بوسیله کامیون یا جیپ کشیده میشد و در حال حرکت هم اجاقش روشن و در حال پخت غذای کاروان بود،معمولآ مآموریت به منظور امادگی گردان و تمرین گرا(زاویه هدف) و اندازه گیری برد که توسط گروه دیدبان که بین محل توپها و هدف قرار داشتند بود و گروهی هم مآمور خالی کردن محل هدف و بیابانهای اطرافش از سکنه ،چوپانها و احتمالآ افراد رهگذر دهات اطراف میدان تیر به گشتزنی میپرداختند که مآموریتشان بسیار حساس بود و پر مسئولیت،هنگام رسیدن کاروان به محل مآموریت کامیونها را در محلی به عنوان پارک موتوری پارک کرده و نگهبانانی که از قبل پیشبینی شده بودند در محل پارک موتوری گمارده شدند معمولآ نگهبانان هر دوساعت یکبار با نگهبان جدید تازه نفس تعویض میشد و مسئولیت نگهبانان با سرگروهبان نگهبان مربوطه که میتوانست کادر یا وضیفه باشد بود مدت یک دوره نگهبانی بیست و چهار ساعت و پس از ان به گروه دیگر تحویل داده میشد،بعد از اسکان پارک موتوری چادر ها برقرار میشد که شامل چادرهای افراد ،چادر ستاد یا فرماندهی،چارد بهداری،چادر اشپزخانه،چادرهای افراد که معمولآ دونفره بود در روی سنگریا گودالی که در زمین حفر میکردیم به اندازه چادر و چادر ها را که هر کداممان نیمی از ان را در وسائل کوله پشتی و کیسه انفرادی حمل میکردیم با هم به وسیله دو دیرک و طناب و میخ های فلزی که در اطراف چادر میکوبیدیم بر قرار میشد و جوئی در اطراف چادر با بیل هایمان که همیشه همراه کوله پشتی بود حفر میکردیم که در مواقع بارندگی اب باران را از به اطراف هدایت کند،در داخل چادر معمولآ محل برای خوابیدن دو نفر کافی بود که با پهن کردن کیسه خواب میخوابیدند البته شبهای اردو پس از شامگاه که با شیپور شامگاهی،پائین اوردن پرچم و پخش غذا تازه به شب نشینی تبدیل میشد و افراد در گروه های کوچک درون چادرها به بازی پاسور و برخی قمار بازی،برخی با اوردن یواشکی مشروب که ممنوع بود به میگساری و برخی بدنبال بنگ و افیون تا پاسی از شب پس از حتی خاموشی البته پنهانی وقت میگذراندند و برخی هم پنهانی به دهات اطراف به شیره کش خانه میرفتند که در مشهد زیاد بود،و ان زمانها استان خراسان به علت نزدیکی به افغانستان بازار مواد مخدر بود که بوفور در دسترس همگان قرار داشت،و در تمام سطوح اجتماع ازادانه مورد مصرف قرار میگرفت،صبهگاه روز بعد با شیپور بیداری و بیدارباش سرگروهبان که سر هر چادری میرفت و افراد را صدا میزد برخاستیم،شستن و اصلاح دست و صورت با اب سردشیر تانکر در صبحگاه بیابان خون را به حرکت میاورد و خمودگی را از تن بدور و پس از دریافت صبحانه که معمولآ نان و کره و مربا و چای بود و در ان سپیده دم در چادر چه میچسبید مآموریت اغاز میشد ،اول مراسم صبحگاهی که معمولآ در حضور و بفرماندهی بالا ترین مقام ارتشی حاضر که ان موقع تیسار سرتیپ بیات فرمانده پادکان توپخانه مشهد بود انجام میشد و با شیپور و بالا بردن پرچم سه رنگ شیروخورشید و اهتزاز ان ارق ملی هر ایرانی را به جوش میاورد و با همه سختی دوران خدمت اثری بینهایت در روحیه حداقل من داشت و وجود این پرچم
و حرکتش در بالای اسمان مایه ارامش و امنیت بود،گروه ها هرکدام به سر محل مآموریت خود اعزام و کامیون های اراده کش توپ همراه کامیون گاز بی دماغ روسی نفر بر توپچی ها را به محل شلیک توپ در فاصلهای دور بردند،گروه نقشه برداران و محاسبه گر مساحت برد و زاویه توپ جهت اثابت گلوله به هدف با دیده بانان که با دوربین هدفها را مشاهده و با بیسیم ذاویه ها را به توچی ها گذارش گذارش میدادند پس از اسکان توپها در مکان مقرر و اماده ساختنشان و شروع شلیک چند توپ که بایستی حد اقل ساعتی طول میکشید ناگهان شلیکها قطع و فرمانده گردان سرهنگ مالگ که همراه و چادر ستاد فرماندهی بود سراسیمه از چادر بیرون و با جیپ فرماندهی بطرف محل میدان تیر رفت ،بعد از ساعتی دوباره تمرین تیر اندازی اغاز شد،نهار ما را که در محل پارک موتوری بودیم و وظیفه مان حفاظت از پارک موتوری و کامیونمان بود و بقیه افراد داخل کمپ از اشپزخانه تقسیم کردند و اشپزخانه سیار نهار توپچیها و دیدهبانان و قرق چیها را به میدان برد،شامگاه افراد گسیل شده به میدان تیر خسته و خاک و خلی از میدان برگشتند و در میانشان سرباز وضیفه با مزه ای که اهل رشت بود بادو سرباز همراهش که جزو قرق چیها بودند مستقیمآ به مشهد و به زندان پادگان فرستاده شدند،ان شب نقل مجلس تمام چادر ها ان سرباز رشتی بود که فرمانده گروه گشتزنی سه نفره شان بو ومآموریت پاکسازیافراد دهاتهای اطراف از میدان تیر را داشت و با اینکه محل و ادرس و نقشه به او تفهیم شده بود اشتباهآ گروه را بداخل میدان تیر برده بود و با شروع تیراندازی از ترس بداخل لاشه قراضه اتومبیلی که در کنار هدف مورد نظر قرار داشته پناهنده میشود و دیده بانان با مشاهده وی به توپچیها دستور توف داده بودند و خطر رفع شده بود، شب را دوباره در چادر ها به صبح رساندیم در حالی که من نگهبان و پاسپخش بودم و هر دوساعت یکبار نگهبان ها را در پستهای مختلف تعویض میکردم و روز بعد پس از صبحانه و مراشم صبحگاهی به پادگان برگشتیم که نزدیکیهای ضهر بود سربازها به اسایشگاه ها و افراد کاد و وظیفه جهت استاحت به منازل خود رفتند و تا فردا استراحت داشتند،اردوی دوممانرا بخاطر دارم که هنگام برپائی چادرها اول باران و هنگام شب برف بارید طوری که دم دمای صبح تعدادی چادر از کثرت برف بداخل سنگر فرو ریخت منجمله چادر من و همچادریم که در ان صبح سرد سرو سامان دادن به وسائل داخل چادرمان و برقراری و نصب مجددش و تخلیه برف داخل چادر و تعویض لباس که در کیسه انفرادی همراه ما رو از زندگی سیر کرده بود و انتظار شیپور بیدارباش که نواخته نشد و متعاقب ان خبر مراجعت به پادگان چون ریزش برف شب قبل به حدی بود که امکان عملیات حمل اراده های توپ به محل تیراندازی عملآ غیر ممکن و با کسب اطلاع از مرکز بدستور تیمسار بیات پس از صرف صبحانه به پادگان مراجعه کردیم،اخرین اردوئی که من درش شرکت داشتم نیمه کاره بپایان رسید چون به لشکر خبر مسافرت محمد رضا شاه را به مشهد دریافت کرده بود و این مسافرت بطور ناگهانی انجام میشد بر خلاف مسافرتهای شاه که از مدتها قبل برنامه ریزی میشد یک مرتبه اعلام گردیده و لشکر مدت بسیار کمی جهت امادگی بازدید اعلیحضرت داشت ،پس از بازگشت از اردو خبری از مرخصی نبود و تمام مرخصی ها هم لغو شد و تمام پرسنل تا مسافرت شاه به مشهد با نیروی مضاعف مشغول کار و نظافت و انجام وظیفه بودن ساختمانها حتی در مخفی ترین گوشه ها و درزها وروزنه ها مورد نظافت و رنگ امیزی قرار گرفت انبارها تخلیه و لوازم تمیز شده دوباره در جاهای خود قرار گرفتند و در ضمن امارشان هم تهیه و از کم وکسریشان صورتبرداری شد،تمرینات سخت نظام جمع و رژه و مراسم صبحگاهی و ورزش و جنگ سرنیزه دیگر طاقت فرسا شده بود ام همه میدانستند بالآخره تمام میشود و سعی در بهتر انجام دادنش بودند چون میدانستند ممکن از تشویقی نگیرند ام از توبیخ و تنبیهش میترسیدند اگر درست انجام نمیشد،شاه امد و در روز موعود در میدان عمومی بزرگ لشکر که فرمانده لشکر سرلشکر سپه دوست ماهی یکبار در این میدان در مراسم صبحگاه عمومی برایمان سخن رانی میکرد و تمان گروهانهای پادگان ترابری و اردنانس،پادگان مهندسی،پادگان توپخانه و پادگان سپاه بهداشت که شامل سپاه بهداشت دختران نیز میشد از پادگانشان با نظم در حال رژه به این میدان میامدیم و در محل از قبل پیشبینی شده خودمان قرار گرفته و پس از اتمام مراسم با همان نظم و ترتیپ در حال رژه به پادگان خود باز میگشتیم و این رفت و امد بسیار اعصاب خوردکن بود و اکثرآ چه کادری و وضیفه دلخور چون اینهمه راه را تا ان میدان میرفتیم تا تیمسار سپه دوست برایمان از حفظ و نضافت جنگلهای اطراف پادگان بگوید و دوباره حرفهای تکراری
شانسی که من داشتم ماموریت حمل زباله پادگان به همراه دو سرباز صفر وظیفه که همانطور که قبلآ گفتم استوار بهارلو هر روز صبح قبل از مراسم صبحگاهی در اختیارم میگذاشت و تاماراسم شروع شود سربازان سطلهای زباله را داخل قسمت بار کامیون خالی کرده و ما از پادگان خارج میشدیم و مراسم صبحگاهی را به خودشان واگذار میکردیم،روزی دو سرباز وظیفه را بهارلو به من داد که تنبیهی بودند و داخل کوله پشتیهایشان را سنگ پرکرده و در تمام روز اجبار به حملشان بودند و با وجود این کوله پشتی ها بایستی سطل هارا خالی میکردند این دو سرباز شهری بودند و اهل مشهد و بسیار سرکش و در اثر فرار از خدمت تنبیه شده بودند ومعمولآ سرگروهبانها که بیشترشان از شهرستانهای دور وشاید از دهات کوک میامدندن در مقابل سربازان شهری زیردستشان عقده داشتند و سعی در خرد کردنشان داشتند و سلسله مراتب سیستم ارتش زیردستان را مجبور به اطاعت میکرد و پرخاشگری و عدم تمکین چنین سربازان زیردستی باعث تتبیهات نظامی منجمله حمل سنگ در کول پشتی میشد یکی از این سربازها هادی کرامتی بود که قبلآ از او نام برده ام از خانواده ای تقریبآ مرفه پدرش دکتر داروساز،صاحب داروخانه کرامت مشهد،و دیگری که اسمش را فراموش کردهام هم اهل مشهد و احتمالآ از خانواده ای نه انچنان مرفه اما بچه شهر،و اگاه از حقوق انسانی خویش که زور را بر نمیتافت،زمستان بود و برف امده بود همه چیز یخزده و سرد و واژگون کردن سطل زباله بداخل کامیون بسیار زجراور و علیرغم اصرار سرکار استوار در تنبیه این دو فرد خاطی که جهت تنبیه نه بایستی کوله پشتی را از خود دور میکردند و نه اجازه داشتند در کابین جلوی کامیون بنشینند البته استوار بهارلو سرگروهبان مستقیم انها نبود بلکه انها را از یکی از اتشبارها به عنوان سهمیه کاری اداره تدارکات پادگان دریافت کرده بود که استوار اتشبار مربوطه تآکید در اشد مجازات انها را در حمل ذباله که کار کثیفی بود کرده بود،بلافاصله پس از تحویلشان به من و توصیه های بهارلو در اولین ایستگاه سطل زباله ازشان خواستم کوله پشتی ها را باز کرده و در قسمت بار کامیون قرار بدهند که برایشان غیر قابل تصور بود و ناباورانه این کار را کردند و سپس بعد از اتمام سطلهای زباله برای خروج از پادگان انهارا بداخل کامیون و کنار خود دعوت کردم ،کامیون من اصلآ بخاری نداشت و بر خلاف اکثر کامیونهای دیگر ارتش نمیدانم این یکی چرا سازمانی بی بخاری بود،شاید برای کشورهای گرمسیری سفارش داده شده بود اما من برای خودم یک چراغ والور نفتی کنار جلوی صندلی بغل دست گذاشته بودم و چون در زمستان شیشه ها از داخل و خارج یخ میزد انرا روشن میکردم و محیط داخل کامیون قابل تحمل میشد،و کمی گرم شدند وقتی بعد از اتمام تخلیه زباله به پادگان برگشتیم اذعان داشتند که تصمیم به فرار در خارج از پادگان را داشتند و با برخورد من با انها از این تصمیم منصرف شده اند چه فرار انها برای من طبعات بدی داشت و در سابقه خدمتیم درج میگردید و برایم بد میشد،هفته بعد هادی کرامتی میهمان منزل ما بود و دوستی ما سالها ادامه داشت،و با هم در همان دوران به دهاتی در اطراف نیشابور رفتیم به دیدن یکی از دوستانش که اهل ان دهات بود،در انجا توسط کدخدا به منزل سپاهی ده رفتیم که خود در مسافرت بود و از ما با عرق درگز پذیرائی شد همراه شامی مفصل و در انجا در خانه سپاهی دانش اثار وجود یک مسلمان دواتشه را دیدم که از جانماز گرفته تا قران و مفاتیالجنان و کتابهای مذحبی اسلامی که بعد از مراجعتش حتمآ هزار مرتبه همه چیز را شسته و ابکشیده و به ما لعنت فرستاده،شاید هم اکنون یکی از بزرگان حکومت فعلی باشد و در حال چاپیدن ملت و جای مهری بر روی پیشانی،جایگاهی رفیع در چندین شغل و منصب حکومتی و دختر و پسرش در اروپا و امریکا و خودش در کاخی در لواسان بریش ما میخندد و این همه از ان زحمت نظافت بساط عرق خوری ما نسیبش شده باشد،باری شاه امد و تمام سپاه در میدان عمومی به نظم ایستادیم من و تمام کسانی که مسئولیت خودروئی را داشتند در قسمت عقب صف اسکان داده شده بودیم،صف های گروهان معمولآ در گروه های هشتادو یکنفره نه در نه تشکیل میشود که اگر از بالا به ان نگاه کنند یک مربع نه در نه راتشکیل میدهد،مراسم در بعد از ظهری اجرا شد که ما ساعتها در جای خود دم حال خبر دار ایستاده بودیم و هر از چندگاهی ازادباش کوتاهی جهت رفع خستگی پاها میدادند البته ازادباش فقط در محل ایستادنمان بود نه اینکه انجارا ترک کنیم،در صف گروهان هرکسی جای مشخص خود را دارد و اگر صف بهم بریزد یا استراحتی داده شود به مجرد سوت سرگروهبان بلافاصله همه بجای خود باز میگردند و نظم برقرار میشود،وسائل نقلیه،اراده های توپ که شامل توپهای مختلف از صدو پنج تا دویست و سه و غبره و خلاصه تمام وسائل موتوری قبلآ در جای مخصوص که بیش از یک کیلومتر میشد پشت سرهم بترتیب قرار داده بودیم و هنگامی که شاه وارد شد از طرف فرمانده لش
لشکر مورد استقبال قرارگرفته و پس از ادای احترام و گزارش امادگی لشکر را جهت بازدید اعلام کرد،شاه در یک اتومبیل جیپ روباز در حال ایستاده از لشکر سان دید و سپس تمام گروهان های گردانهایمختلف لشکر از جلوی جایگاه مخصوص که شاه در انجا ایستاده بود رژه رفتند،گروه های رژه رونده که معمولآ هشتادو یکنفره میباشند با در دست داشتن تفنگ در حالی که ارکستر ارتش در حال نواختن است با ریتم صدای طبل بزرگ زیر پای چب هنگامی که جلوی جایگاه میرسند پاها را تا حد اکثر بطور کشیده در حالی که زانو خم نشود بالا میبرند و نفرات ردیف سمت راست بدون حرکت سر مستقیمآ به جلو گاه میکنند و بقیه نفرات گروهان سرهارا بسوی جایگاه (براست) گردانده و با کوبیدن پاهای کشیده و هماهنگ با طبل بزرگ از جلوی جایگاه میگذرند و فریاد جاوید شاه سرمیدهند، پس از اتمام رژه افراد ماکه از قبل از پشت صفها خارج و در اتومبیل خود قرار گرفته بودیم به ترتیب نظم رژه رفتیم،رژه وسائل نقلیه که شامل کلیه ادوات نقلیه نظامی مانند اراده های توپهای صدو پنج،و دویصت و شش و انواع متعددی که نامشان در خاطرم نیست،بهداری و بیمارستانهای صحرائی،اشپزخانه،واحدهای مهندسی وپل سازی و کامیونهای راه سازی لودر و گریدر و جرثقیل و منجنیق و غیره با نظم خاص از جلوی جایگاه به ترتیب و با حفظ فاصله و سرعت به ارامی گذشتند،من در هنگام عبور از جایگاه در حالی که استوار تفقد سادات در کنارم تفنگ ام یک را روی کف اتومبیل قرار داده و بدنه انرا در دست راست روبه سقف نگه داشته بود و هردو طبق دستور به جلو نگاه میکردیم کمی سرم را براست متمایل و با گوشه چشم به جایگاه نگریستم و وی را از کمترین فاصله که تا ان موقع موفق نشده بودم تماشاکردم گرچه قبلآ و بعدآ شاید یکبار دیگر در خیابان در حالی که با اتومبیل میگذشت او را دیده و دیدم اما هربار به علت سرعت اتومبیل و تهام مردم خیلی سریع تر رد میشد پس از رفتن شاه از مشهد همه چیز دوباره بحالت عادی خود برگشت،و ما به خدمت ادامه دادیم،مصطفی باغشاهی همراه کمال پسر خاله اش با مادر بزرگشان زندگی میکردند ما هر گز به منزل انها نرفتیم ولی من از پذیرائی از تک تک دوستانم همیشه استقبال میکردم و اگر کمی پول در جیب داشتم در این راه هزینه میکردم،حسن بهجو در خانه ای مستآجر بود که زن صاحبخانه که احتمالآ بیوه بود با دو فرزندش یک پسر و یک دختر زندگی میکرد حسن یه جورایی از دختره خوشش میومد ا مادره خیلی مواضب بود و هنگامی که حسن بعد از ظهر تابستان سعی میکرد از پنجره تو حیاط دختره رو تو اتاق دید بزنه مادره مچشو میگرفت،حسن بهجو بعد ها در تهران ازدواج کرد که با همسرم و مهیار که خیلی کوچک بود به منزلشان رفتیم ،همسر وی دختر ستارزاده خاننده فکر میکنم قوچانی خواننده اخ بمیرم فاطمه سلطان بنده تو بود که در ان روزگار گل کرده بود و متاسفانه با داشتن یک دختر این همسر در اثر بیماری از دنیل رفت و حسن تنها ماند.
حسنعلی بهجو بعدها اذدواج کرد و دارای فرزندان دیگری نیز شد و در حال حاضر در تهران زندگی مرفهی داره بعدها در سالهای هزارو نهصدو هشتادو نه و نود چند روزی برای گردش و دیدار خواهرش به المان امد و چند روز را هم با ماگذراند ، جزو میهمانانی که به دیدار ما در مدت اقامتمان در مشهد امدند روح الله وین دوست دیرینه بچه کوچه خاقانی بود که ژیمناست تیم ملی و بار اول زمستان هزارو سیصدو پنجاه همراه تیم ارتش در مسابقات سراسری پرسنل ارتش که شامل تمام رشته های ورزشی مثل کشتی،بوکس،فوتبال،ژیمناست،وزنه برداری و غیره بود و اتفاقآ انسال در مشهد برگذار میشد شرکت داشت و غیر از زمان مسابقات که روزانه بر قرار بود بقیه وقتش را با ما میگذراند و از انجا که شخصیت هماهنگی داره خیلی زود با اطرافیانش ارتباط برقرار میکنه و در بین بچه های هم خونه من خیلی زود جا افتاد که روابطش با بچه ها بسیار صمیمی بود که گوئی سالهاست که یکدیگر را میشناسند حتی با مرحوم حمید جعفری پور که بسیار خجالتی و محجوب بود طوری که در مقابل روح الله کم نمیاورد .انسال در بعظی از مراسم ورزشی فینال ارتشها به عنوان تماشای در سالن سرپوشیده شرکت کردیم،و در روز تودیع که در باشگاه افسران میهمانی به افتخار ورزشکاران انجام شد ما نیز همگی شرکت کردیم و با اینکه فقط ورزشکاران میهمان اجازه شرکت داشتند ما نیز خود را همراه روحی جاکرده و همگی در ان میهمانی شرکت کردیم،مراسم با سخنرانی اغاز و با معرفی ورزشکاران نمونه و هیآت های ورزشی ارتشهای استانهای مختلف به پایان رسید و مدعوین به سر میز نهارخوری بسیار بزرگی که در کنار سالن قرارداشت و مملو از پلوها و خورشهای مختلف از باقالی پلو با گوشت گوسفند گرفته تا لوبیا پلو و ورش فسنجان و قورمه سبزی و انواع کباب برگ و کوبیده و جوجه که به وفور روی میز همراه سالاد و نوشابه و دسر های رنگارنگ ژله و غیره که در عرض چشم بهم زدنی چپو شد و فرمانده هاج و واج به دیسهای غارت شده مینگریست که ضرف چند دقیقه دیگر نه که اثری از ان دکوراسیون زیبای اطعمه و عشربه بجا حتی ضرفهایشان هم دست بدست می چرخید و دیگر اثاری از انها نبود و ان صحنه ادم را بیاد حمله ماهیهای ادم خوار میانداخت که پس از حمله به صید اثری حتی از استخوانهایش نیز بجا نمیماند،پس چپاول قاشق و چنگالها هم رفته بود.