زندگی در جریان بودومیگذشت و سختی دوران خدمت را شبهای دور هم بودن و گاهی میهمانی رفتن نزد دوستان همدوره ای و چند ساعتی با پاسور بازی و دبلنا و غیره راحت تر میکرد،صبحهای سحر سخت ترین بخش ان بود که اگر به سرویس نمیرسیدیم اجبارآ با تاکسی میرفتیم،صبح سرد زمستانی را بخاطر میاورم که وقتی از سرویس عقب ماندم و چون ادم تنبلی بودم از همه دیرتر از درمنزل خارج شده بودم و هرچه دنبال کامیون سرویس دویدم نتوانستم به ان برسم پیش خودم فکر کردم حداقل امروز در تاکسی گرم و نرم تا پادگان مینشینم و دیگر توی کف کامیون سرد مثل توپ فوتبال اینطرف و انطرف پرت نمیشم،تاکسی که سوارش شدم بنز صدوهشتاد دیزل بود و هنگامی که در صندلی کنار راننده قرار گرفتم زیر پایم متوجه چراغ پراموس روشنی شدم که کار بخاری اتومبیل را میکرد و با انکه روشن بود حرارتش قادر به ذوب کردن یخ شیشه های تاکسی هم نبود چه برسد به گرم کردن فضای داخل ان و گویا گیربکس ان مرسدس بنز هم خراب بود زیرا راننده فقط با دنده یک و دو میراند و سرعتش به بیش از بیست کیلومتر هم نمیرسید و در طول مسیر از خیابان نادری چهار راه زرینه تا خیابان بهار (سردادور) ورودی اصلی پادگان بیش از پنج شش مسافر را پیاده و سوار کرد و با ورود و خروج هر مسافر و باز شدن در اتومبیل سرمای کشنده بیرون بداخل هجوم میاورد و همان یه زره گرمای پراموس را با خود میبرد،تازه قسمت مشکل مسیر از در ورودی اصلی پادگان شروع میشد که تا پادگان توپخانه حد اقل پانزده دقیقه پیاده طول میکشید که اگر به سرویس میرسیدیم این مسیر را داخل کامیون بودیم،و مشکل دیگر ادای احترام به تمام افسران و درجه دارانی که در طول این مسیر با انان برخورد میکردیم بود،انسال سال هزارو سیصدو پنجاه یکی از سردترین سالها بود طوری که بیشترین برف طی چند سال گذشته اش بارید و ما در کوچه از داخل دالانهای برفی حرکت میکردیم که از روی پشت بام ها به کوچه ریخته بودند و ارتفاعش بلند تر از قد ما بود و من فکر میکردم هر گز این برفها اب نمیشود، خانم پیر صاحب خانه از لکه های قرمز رنگ روی برفهای بیرون خانه جلوی درب منزل شکایت داشت که هر روز بر تعدادش افزوده میشد و نمیدانست انها ادرا(پیشاب)بچه ها بود که هر روز صبح جلوی در منزل بعد از خروج رفتن به پادگان روی برفها میکردند چون توالت در کنار حیاط قرار داشت و توی نوبت توالت بودن باعث تآخیر میشد و علت رنگ قرمز ادرار هم قرص های اروپل(Eropol) بود که از داروخانه تهیه میکردیم و جهت ضدعفونی مجاری ادرار و جلوگیری از بیماری های مقاربتی استفاده میشد،یواش یواش با بچه های بیشتری اشنا میشدیم که در گروه های دوسه نفری با هم زندگی میکردند و نحوه زندگیشان با هم فرق میکرد بعضی گروه ها اجتمائی تر با ریخت و پاش و میهمانی دادن و دور هم به تفریح پرداختن و بعضی دیگر با سکوت کامل و در های بسته و زندگی مخفی که خانه هایشان را هرگز کسی ندید و تا اخر خدمت پنهانی زیستند،گروه محمد حاج حسن (پسر لوازم اتومبیل فروش معروف خیابان چراغ برغ تهران معروف به حاجی گاندی)،که در این گروه علی خدیوجم پسری با استعداد و طبعی حساس پدرش کارمند کتابخانه مجلس شورا و از دوستان خانوادگی مهدی اخوان ثالث شاعر نوپرداز ان زمان که پشت جلد یکی از کتابهایش را برای علی امضا کرده بود اهل شعروادبیات بود و دنبال ایده های نو،جوانی که روحش بزرگ تر از کالبدش بود،چهره ای کشیده و پوستی تیره داشت،گروهشان پنج نفر بود و او شلوغ ترینشان،اپارتمانی در ساختمان مدرن نوسازی اجاره کرده بودند که قیمتش انموقع حدود پانصد تومان بود و در مقابل دو اطاق اجاره ای ما در چهار راه زرینه که حدود دویست تومان میپرداختیم قصری به نظر میرسید،شب میهمانی شامشان با سرو ماکارونی که بسبک ایران ماکارونی های کلفت و گوشت چرخ کرده و رب گوجه که ان زمان جزو غذاهای مدرن به حساب میامد بود که همراه سالاد ومیوه از ما پذیرائی شد و با بازی دبلنا تا دیر وقت چون شب جمعه بود ادامه یافت و خاطره انشب هرگز فراموشم نشد و انرا بخاطر دارم،ما بارها دوباره دور هم جمع شدیم و میهمانی دادیم و میهمانی رفتیم اما خاطره انشب برایم همیشگیست،علی خدیو جم بعدها به سرطان حنجره مبتلا شد و به تهران رفت و در بیمارستان هزار تختخوابی به ملاقاتش رفتم،بهش امید دادم و از برنامه های اینده صحبت کردم که دوباره برمیگردد و با هم در زیرزمین خانه مان در مشهد تاریکخانه ای جهت ظهور عکس برپا میکنیم که برنامه اش را از پیش باهم ریخته بودیم و او با لبخندی تلخ فقط نگاهم کرد و ان خنده که از کنج صورت نیمه فلجش برای دلخوشی من بود و سعی در پنهان کردن عمق فاجعه ای که خود پذیرفته بود حکایت میکرد هنوز مرا به اتش میکشد و درناک بودن ان لحظه سنگین که برایم بسی طولانی بود با بغز فروداده ام برای همیشه بدرودش گفتم و رفتم.
با عرض معذرت از اشتباه نوشتاری لغت بغض .
در دوران زندگی مجردی گاهآ پیش میامد که اقوام،دوستان و اشنایان یکی از دوستان همخانه برای سفر زیارتی یا مآموریت کاری یا ملاقات یکی از ماها به مشهد می امدند و در پاره ای از مواقع مدتی میهمانمان بودند،یکی از این افراد کامران ورندیلی دوست فرزام بود که شخص زود جوش و بشاشی بود که برای چند روزی از طرف اداره به مشهد امده بود و از انجا پس از مدتی همراه مهندسین دیگر با اتومبیل لندروری که در اختیارشان قرار داده شده بود به شهرستان های اطراف مشهد جهت طرح های عمرانی رفتند،امدن کامران به خانه ما تنوعی بود و در طی چندروزی که پیش ما بود خوش میگذشت و زندگی را از یکنواختی در میاورد غروب یکی از روزها که شام اماده بود و منتظر باز گشت کامران بودیم از در وارد شد و گفت با دوستی برخورد کرده ام که اوهم به مشهد جهت مآموریت امده و در حال حاظر در هتل زندگی میکند و هم اکنون در بیرون در داخل کوچه ایستاده و اگر اجازه بدهید بداخل بیاید،حمید جعفری پور عصاره شرم و نهایت ارامش و بی ازارترین انسان تمام دوران زندگیم که دیگر هرگز شبیهش را نیافتم انشب شام را با ما در سفره محقرمان شریک شد و شخصیتش انچنان ما را تحت تآثیر قرار داد که همان شب با اکثریت ارا رآی به همخانه شدنش دادیم،پس از شام به هتلش رفت،کامران صبح بعد به مآموریت سرخس رفت،وی را دوسال بعد در تابستان پنجاه و دو در تهران ملاقات کردم،عصر روز بعد پس از بازگشت از پادگان حمید چمدانش را در گوشه از اطاق زیرتخت خوابش گذاشت و از ان شب رسمآ همخانه ماشد،شخصیت جالبی داشت بسیار ارام بود و برخلاف من که در تمام مراحل زندگی عجولانه و سریع تصمیم میگرفتم و سرعتم همیشه در همه موارد غیر قابل کنترل حتی خودم بود و این عمر باعث خسارات بینهایتی برای من شد که در طول سالیان گذشته بر سرم امد و از انجا که ادم متعهدی بودم وقتی تصمیمی میگرفتم با حماقت تا انتها پایش می ایستادم ولو اگر به ضررم بود،باری ورود حمید جعفری پور که به عنوان مهندس نقشه بردار در اداره ثبت اسناد مشهد استخدام شده بود تجربه جدید زندگی من بود،ارامش عجیبی داشت گویا هرگز در خانه شان کسی بلند صحبت نکرده بود،مادرش هرگز سر پول با باباش یکی بدو نکرده و پدرش ادم خودخواهی نبود،به هر حال وجودش شادمانمان کرد و خیلی زود صمیمی شدیم و در جمعمان جا افتاد،شبی با خانم جوانی که در مطب دکتر با وی اشنا شده بود به خانه مراجعه کرد و گفت این خانم کلفت دکتر فلانی که اسمش را فراموش کرده ام ودر مشهد بسیار معروف بود میباشد که امروز اخراج شده و چون جا و مکانی ندارد چند صباحی میهمان ما خواهد بود البته با موافقت جمع ،و طبق قراری که گذاشته شد قرار شد ماهیانه در اذائ نظافت و اشپزی خانه مبلغی به ایشان بپردازیم و و در گوشه اطاق تشک معروف کاروان حج حقیقت به وی طعلق گرفت و از ان پس مرتب همه به مکه میرفتند،ورود کلفت جدید دردسر جدیدتری ایجاد کرد چه دختر صاحبخانه که در عین جوانی شاید بیست و پنجساله که همه ماهارا امتحان کرده بود و بیشتر از داریوش خوشش میامد و قرعه بنام داریوش افتاده بود و خانم صاحبخانه مادر دختر که داریوش را دانش صدا میزد گفته بود علی الحساب یک شیرینی خوری انجام میدیم تا خانواده ات از تهران بیایند شروع به ضدیت با وجود زن دیگری در منزل شد که بناچار دنبال خانه دیگری گشتیم و چون ما روزها در پادگان مشغول بودیم وظیفه جستجو را به عهده حمیدگذاشتیم که خیلی زود خانه ای در میلان یک خیابان خورشید که از خیابانهای فرعی خیابان بهار بود که از میدان برق در جنوب با شمال تا فلکه تقی اباد و میدان اریامهر میرفت،انوقتها محدوده شهر مشهد بسیار کوچک بود و ضرف یکساعت با اتومبیل میشد تقریبآ تمام شهر را دورزد،خانه اجارهای نو ما حیاطی دربست بود با سه اطاق و سه زیرزمین زیر اطاقها،حمام نداشت و توالتش کنار حیاط بود و بعدها که تورج به جمع ملحق شد با اینکه من خودم سیگاری بودم همیشه در این توالت سیگار میکشید و من از از بوی سیگار جمع شده داخل توالت که فضای کوچکی داشت متنفر بودم و اعتراض میکردم اما تورج هم دست از لذت بردن کشیدن سیگار در ان مکان بر نمیداشت و در جواب اعتراض من فقط میخندید،کرایه خانه سیصدوسی تومان بود که چهار نفری میپرداختیم،من،فرزام،حمید تورج،داریوش را به علت تنبلی و خودخواهی کنار گذاشته بودیم و برای خودش اطاقی اجاره کرده بود،کف حیاط از سطح خیابان(میلان یک) بالا تر بود که یک پله سرتاسری موزائیکی جلوی درب اهنی دولنگه بزرگ به پهنای دومترونیم مارا بداخل حیاط میبرد،در میان حیاط حوض چهارگوش از جنس موزائیک که پیش ساخته بود به اندازه ای یک ونیم در تقریبآ هفتادو پنج سانت و ارتفاع پنجاه سانت با شیر اب قرار داشت،اب انرا ندرتآ عوض میکردیم و چطور میشد که کسی همت کند و ان را تمیز کند، تنها ماهی که مدتی در ان زیست ماهی بود که از رودخانه های اطراف زشک و شاندیز با تور گرفتیم و حاصل یک روز ماهی گیری کل دوستان بود و و
قتی به خانه رسیدیم چون فقط یکدانه صیدکرده بودیم و قابل پختن نبود جهت شوخی بدال حوض انداختیم چون از صبح که صید شدهبود داخل پاکت قرار داشت و روز بعد با شگفتی شاهد شناکردن ماهی مرده در اب حوض شدیم دیگر کاری به او نداشتیم و من فکر میکردم بای زمستان او را در یک ضرف اب در اطاق نگاهداری کنم و در بهار دوباره به حوض بسپارمش که از تنبلی فراموش کردم تا در زمستان اب یخزد حوض یکپارچه یخ شد و بهار بعد ماهی ما دوباره فعالانه در حوض میچرخید،این خانه که به اپارتمان مجردها معروف بود محل رفت و امد افراد بسیاری بود که از اقشار مختلف اجتماع انروزهای مشهدبودند،از دوستان ارتشی سرباز صفر تا گروهبان،استوار افسران ارتش که همهگی از دوستانمان بودد تا قشر دانشجویان،و دوستان کاسب کار مکانیک و تراشکار و غیره که در طول مدت زندگی با انها زیستیم،خندیدیم و لذت بردیم و گریستیم،تعدادیشان دیگر نیستند که من بامراجعه به انزمان دوباره برشان میگردانم و احساسشان میکنم ،در میانه شام در وسط اطاق دور سفره روی زمین پهن شده نشسته ایم و مشغول خوردن که در اطاق بیصدا باز میشود و حمید جعفری پور با لبخند در حالی که مدتی است وارد خانه شده لباسش را عوض کرده دست و صورت شسته در حالی که هیچ کس از وردش و وجودش در خانه اگاه نشده چه انچنان بیصدا و بی ازار است از در وارد میشود و ارام کنار سفره مینشیند که ما با سروصدا دورش مشغول خوردن هستیم و با خوش وبشی و سلام و علیک او هم مشغول میشد،کارهایش مخصوص خودش است،به عکاسی،و موسیقی علاقه مند است ویولنی دارد که در حال یادگری ان است در اوائل در اطاق مینشست و تمرین میکرد و کمکم که احساس کرد صدای گوشخراش ارشه ویولون دیگران را ازار دهد به اطاق دیگر میرفت ومینواخت در واقع تمرین میکرد و از ان ویولن صدای هر جانوری در میامد غیر از موسیقی و سپس محل تمرین در نیمه های شب به زیرزمین انتقال یافت که با ارامی تمرین میشد و حتی با ان اهستگی هم در دل شب بجای روح نوازی روح شکن بود،سنتور هم میزد و سنتوری تهیه کرده بود،و من چون به گیتار علاقه مند بودم تصمیم گرفتم گیتاری خریده و به کلاس موسیقی بروم،که اینکار راهم کردم و با حمید به مغازه فروش الات موسیقی رفتیم در خیابانی کنار میدان گنبد سبز و گیتاری خریدم و در کلاس موسیقی ثبت نام کردم و فقط یک جلسه در کلاس حضور داشتم که چهار پنج شاگرد بیشتر نبودیم استاد محترمی داشت که بسیار ارام درس را شروع کرد و انچه در جلسه اول به ما اموخت را فراموش نمیکنم و با سختی گذاردن نوک انگشتان دست چپ روی سیمها نواختن دو،ر،می،فا،سل،لا،سی و بلعکس که قابل یادگیری بود و باتمرین میشد انجامش داد،اما چیزی که مرا عذاب میداد که باعث عدم رفتنم به ان کلاس شد وجود دو هنرجوی دیگر که اصلآ ازشان خوشم نیامد و از اینکه در اینده با انها سر یک میز بنشیتم و تمرین کنم و بلآخره تحملشان کنم را غیر ممکن دانستم و به احترام اعصابم از خیر نوازندگی گذشتم،ادمهای خود شیرین دستمال ابریشمی که همیشه در اجتماعات وجود دارند و سوالات بی ربط مربوط به موضوع کار که حکایت از بی استعدادیشان میکرد مرا دلخور میکرد به هرحال گیتار را جهت دکوراسیون بدیوار امیختیم،
در بدو ورود به حیاط متوجه ساختمان اطاقها میشدیم که بصورت ال ساخته شده بود و به سمت چپ ادامه پیدا میکرد،کف اطاقها حدودآ یک مترو نیم از سطح حیاط بالاتر بود وبا پلکانی پنج ششتائی به پاگردی وارد میشدیم که سمت راست پنجره نورگیر بلند که به حیاط باز میشد،روبرو دو در ورودی دو اطاق بزرگ راست و کوچکتر که در سمت چپ بود قرار داشت این دو اطاق تودرتو بودند ،اطاق سمت چپ بدون پنجره بود ودر سمت راست درب ورودی اطاق سمت راست پنجره بزرگی به حیاط باز میشد که از داخل این پنجره منظره حیاط،حوض و در ورودی اهنی خانه قابل دیدن بود،سمت چپ پاگرد پلکان زیرزمین قرارداشت که بعد از گذشتن گڴچهار پنج پلی بسمت راست میگشت و دوبارهدر جهت مقابل با طی چند پله بهزیرزمین زیر اطاقها میرسیدیم ،اطاق سوم که در سمت چپ ساختمان قرار داشت در ورودیش در سمت چپ پاگرد درست کنار پله های زیرزمین قرا داشت و با ورود به این اطاق دو پنجره بزگ یکی سمت چپ به حیاط و دیگری به خیابان باز میشد و اطاقها با وجود این پنجره ها در طول روز همیشه روشن دارای نور زیاد بود غیر از اطاق گوشه ای به علت تودرتوبودن با اطاق اصلی هم تا اندازه ای روشن بود و بر خلاف بعضی از اطاقهای گوشه نازل در روز احتیاج به روشنکدن لامپ نبود،اشپزی را در طبقه پائین و در زیرزمین انجام میدادیم،در گوشه زیرزمین اطاق زیر اطاق اصلی ضرفشوئی با شیر اب قرار داشت که
در کنارش میز اشپزخانه با چراغ خوراکپزی قرار داشت،زیرزمین ها هم همگی از بالا به حیاط پنجره های سرتاسری و نور گیر داشت،بعد از سالها که یکی از رفقا اعتراف کرد که در زمستنها به علت سرما در نیمه های شب بجای رفتن به توالت توی حیاط در داخل ظرفشویی پیشاب میکرده عذاب وجدان بقیه گروه برطرف شد و دیگر خود را گناهکار ندانستند،در این خانه غیر از من و فرزام و حمید و تورج که از همکلاسیهای من در هنرستان صنعتی نمونه نارمک بود و من او را بگروه اورده بودم قاسم اسماعیلی را هم که هنرستانی و همدورهایمان بود به جمع اضافه کردم و تعدا پنج نفره مان کامل بود.قاسم هم مثل تورج اصلآ همدانی و پسر بسیار سرزنده و خونگرمی بود،در کار نظافت خانه بینظیر و بسیار زرنگ بود فرزام اشپزی میکرد و تورج و حمید هم بقیه کارها رو انجام میدادند،من تنبل ترین فرد گروه بودم که البته بخشی از کارها را هم انجام میدادم و هرموقع لازم بود کمک میکردم.
همانطور که قبلآ هم گفم خانه ما مرکز تجمع دوستان بود و هر از چندگاهی به مناسبتهای گوناگون محل تجمع دوستان بود و این تجمعات گروه های مختلف صنفی را شامل میشد مثلآ مرحوم حسن ذینعلی در خیابان تهران مشهم روبروی شرکت اتفاق مغازه کاردان فروشی داشت (کاردان قطعه انتقال نیروی محرکه موتور به چرخها توسط دیفرانسیل در اتومبیل میباشد البته در موتور های صنعتی و تولید نیرو و اب کار انتقال نیرو را به ژنراتور و پمپهای اب و غیره را دارد) با حسن زینعلی توسط محمد حاج حسن اشنا شدیم که مرد درشت اندام با پوستی تیره بود شخصیت بسیار جالبی داشت با انکه شاید زیاد درس نخوانده بود و احتمالآ دوره دبیرستانو تمام نکرده بود اما اطلاعات عمومی بی نظیری داشت سینما را کاملآ میشناخت و فیلمی نبود که ندیده باشد و تمام هنرپیشه های انزمان هالیوود را با تمام مشخصاتشان از بر بود اونوقتها فیلمهای پر خرج هالیوودی علاوه بر تهران در سینماهای بزرگ شهرستانها هم اکران میشد و سینما یکی از تفریحات عمومی اقشار مختلف جوامع اندوران بود که هر قشری را بسوی خود جلب میکرد و در سینماهای مختلف و در ساعات مختلف اکران تیپ های مختلفی را مشاهده میکردیم مثلآ در سینماهای درجه سه لاله زار تهران که اکثرآ از ساعت هشت صبح تا اخر شپ اپاراتش روشن و داعمآ فیلم تکرارمیشد و کسی تماشاچیان را کنترل نمیکرد که چند سانس داخل سینما مانده اند همانقدر کافی بود که شخصی بلیطی خریده که انوقتها دو تومان بود (بیست ریال) که از گیشه تهیه میشد و رویش مهر وزارت دارائی مبنی بر پرداخت مالیات بود و مهر دیگر که توسط فروشده بلیط پشت ان زده میشد که شامل تاریخ روز و سانس مربوطه و شماره صندلی که البته شماره صندلی در سینماهائی مثل سینما البرز لاله زار تهران که معمولآ دوفیلم را پشت سرهم اکران میکرد و صاحبان این گونه سینماها برایشان مهم نبود که تماشاچی چقدر در سالن بماند مهم فروش بیشتر بلیط بود و پر بودن سالنها به نفع صاحبان سینما بود و اقشاری که به این سینماها میرفتند غیر از کسانی که جهت تماشای فیلم که اکثرآ یا محصلین از مدرسه جیم شده یا افراد غریبه شهرستانی که جهت تفریح و بصورت توریستی به تهران امده بودند را تشکیل میدادند که اکثر این گروه ها قربانی قشر دیگری بودند که این سینماها محل کاسبیشان بود و اکثرآ جیب برها و تردستان ،مواد فروشان،بچه بازان و سایر خلاف کاران جامعه ان وقت اجتماع ایران بودند و به هر شکلی خود را به افراد قربانی نزدیک میکردند و مقاصد خودرا عملی و کنترلی هم در کار نبود حتی پاسبان و مآمور شهربانی هم دوروبر سینما پیدا نمیشد،سینماهای شمال شهر فرق میکرد وتیپ سینما رویش سطح بالاتری داشت سانس های صبح که عمومآ دیرتر اکران میشد معمولآ از ساعت ده و تماشاچیانش محصلین،دانشجویان،روشنفکران جامعه و افرادی که از نظر اجتمائی در سطح بالاتری قرار داشتند و بدنبال تماشا و نقد فیلمها بودند که ان روزها مد بود ،سانسهای بعد از ظهر این سینماهانیز توسط کارمندان اداره جات و مردم عادی که از کار تعطیل شده بودند و پسران ودختران جوانی که یواشکی دوست شده و از ترس دیده شدن در اجتماع و بدور از چشم خانواده مورد استفاده قرار میگرفت،سانسهای شب بیشتر به خانواده ها تعلق داشت ،البته در مورد فیلمهای معروف و پرخرج جنجالی هالیوود که تماشاچیان زیادی داشت وضع فرق میکرد و سالنها از صبح تا شب پر بود و جلوی گیشه فروش بلیط صفهای طولانی تشکیل میشد و ساعتها طول میکشید تا بلیطی تهیه شود که البته اینوسط دلالان بازار سیاه بیکار نمیماندند و با خرید بلیط انها را در بازار سیاه بفروش میرساندند.
مرحوم حسن ذینعلی دوستی داشت بنام حسین شیرازی که در همسایگی وی کارگاه تراشکاری داشت و ایندو همیشه باهم بودند ،حسن و حسین برای اولین بار توسط محمد حاج حسن به خانه ما اورده شدند و از همان روز اول روابط دوستانه بین ما برقرار شد،حسن شخصیت جالبی داشت،و بیشتر سعی میکرد دوران جوانیش را که احتمالآ به کار پرداخته بود جبران کند و بقولی گریزی به بدوران نوجوانی و جبران مافات،و در کنارما احساس شادمانی میکرد،بذله گو بود ودر رفاقت صادق،دارای همسر و فرزند، و حسین شیرازی هم همیشه همراه وی،در یکی از پیکنیک هائی که همراه تعدادی از دوستان ترتیب دادیم همراه محمد حاج حسن،علی خدیوجم ،فرزام خبیری،تورج ایزدیار،داود،مهدی لنکرانی، که من وی را از دوران دبستان سلمان میشناختم و یکباره در مشهد با هم برخورد کردیم،حسن زینعلی،حسین شیرازی به همراه برادرش که اسم وی هم حسن بود و چند نفر دیگر که نامهایشان فراموش کرده ام همگی با دو اتومبیل فولکس قورباغه ای مطعلق به حسن ذینعلی و حسن شیرازی به فریمان و توابع مشهد که کارخانه قندش معروف بود رفته و از انجابه بند فریمان که سد ابی به ارتفاع سی متر میباشد رفتیم و همگی در ان شنا کردیم و انروز مرحوم علی خدیوجم چه زیبا درخشید ودر تمام روز نقش خبرنگار گروه را اجرا میکرد و با همه به مصاحبه مینشست و نظرات گروه را در قالب طنز پرسان بود و چه روز خوبی بود،عکسهائی از ان روز بیادگارمانده که توسط تورج ایزدیا تا حالا حفظ شده و بجاست بخاطر این دقت از وی قدر دانی کنم،روابط ما با حسن و حسین ادامه داشت و تا اخر خدمت بارها با هم به ماهیگیری،پیکنیک و گشت و گذار اطراف مشهد رفتیم،ما در منزل قابلمه بزرگی داشتیم که گاهآ غذائی سر هم میکردیم و به مناسبت های مختلف همراه دوستان بیرون میزدیم و دور هم خوش میگذراندیم،یکی از ان دور همی ها با ان قابلمه که حاوی تاسکباب بود ومن پحته بودم چون بعد از ظهر زودتر از پادگان برگشته بودم شبی بود که با حسن و حسین،تورج و فرزام،قاسم و حمید،مصطفی و کمال و تنی چند دیگر به میدان اریامهر رفته ودر کنار میدان روی چمن زیراندازی پهن کرده و در ان شب تابستانی به خوردن غذا و جوک گفتن و اواز خوانی پرداختیم،معمولآ این میدان شبها محل تفریح خانواده ها بود که شام خود را بدور از گرمای خانه ها در فضای خنک میدان و پارک کنارش که ان هم پارک اریامهر نام داشت میگذراندند،ان شب پس از صرف شام و جمع کردن بساط مشغول قدم زدن بودیم و دور میدان در حال تفریح ،هوای خنکد درختهای پارک اریامهر که انوقتها جوان بودند و در ظلع شرقی میدان قرا داشت و از طرف دیگر باغ ملک که در ضلع جنوب غربی میدان با درختان کهنسال طراوت مخصوصی به فضای میدان اورده بود این باغ محل اقامت شاه بود در زمانهائی که به مشهد میامد و شایع بود انزمان خود اقای ملک که پیرمرد بود و از ثروتمندان مشهد به حساب میامد توسط چهار پرستار دختر جوان روزانه ماساژ داده میشودالبته اینها شایعاتی بود که دهان به دهان میگشت و بعدها بعد از انقلاب دیدیم تمام خبرهائی که توسط موئمنین داده شده بود دروغ محظی بیش نبود و به محظ نشستن بر سر قدرت انچه به دیگران نسبت میدادند و واقع نشده بود خود به مرحله اجرا در اوردند،منباب مثال کشتار هزاران زندانی سیاسی توسط شاه و ساواک که حقیقت نداشت اما بعدآ در دوره انها اتفاق افتاد بر گردیم به میدان،و من که لباس (کاپشن و شلوار) از پارچه کتان سفید با پیراهن نخی بی یقه رنگی و کفش سفید همراه دوستان مشغول چشم چرانی و خوش وبش کردن بودیم جائی که همه گونه افراد اجتماع ان موقع مشهد که در بینشان مدرن ترین و الامد ترین پسرها و دختران هم یافت میشدند و خانمهای چادری و با روسری و بیحجاب با خانواده در حال قدم زدن و تفریح و در ان میان فروشندگان دوره گرد از بادبادک گرفته تا پشمکهای رنگی،گردو تازه و انواع واقسام خوراکی ها،در کناره میدان ضلع جنوب غربی کیوسکی چوبی بود که اب جو را در لیوانهای پلاستیکی یکبار مصرف میفروخت،چون انموقع ها مردم بیشتر رعایت میکردند و مشروبات الکلی بطور علنی در ملع عام فروخته نمیشد،جلوی این کیوسک اتومبیل اریائی ایستاده بود که داخلش چهار نفر نشسته و مشغول نوشیدن ابجو تهیه شده از کیوسک بودند و هنگامی که از کنارشان میگذشتیم حسن اقا را شناختند و از اتومبیل پیاده شدند و حسن اقا مارا معرفی کرد ،شخص راننده اقای بهرامی جزود اعضای اتحادیه کامیون دارهای مشهد و کامیون دار بود ما را بداخل اتومبیل دعوت کردند البته من در صندلی جلو وسط بین راننده و نفر دیگر، صندلی های جلوی بعضی از اتومبیلها یک تکه و سه نفره بود گرچه در بعضی مواقع مجبور به تحمل وزن پنج نفر هم بود،و حسن اقا ذینعلی بین دونفر دیگردر صندلی عقب،پس از خوش و بش کوتاهی بدستور اقای بهرامی چند لیوان ابجو از کیوسک اورده شد،اقای بهرامی لیوانی به من تعارف کرد و من با گرفتن لیوان ان را بو کردم و به لهجه مشهدی گفتم یره این چیه،گفت
بخور بد نیست،گفتم یره مو یه استکان ابلیمو بوخورم صدتا پشتک و وارو مزنوم اونوقت تو مخی مو ابجو بخورم،که ناگهان انفجار خنده حسن اقا از پشت و بقیه دوستان داخل اتومبیل بلند شد و اقای بهرامی گفت یره تومخای مارو مسخره بکنی ومخای بگی ابجو بچگانس،مو باید همی امشب با تو عرق بخورم،که با من بمیرم و توبمیری از دستشان خلاص شدیم،اقای بهرامی را به تقاضای خودش یکبار حسن اقا به منزل ما اورد و ان حود پائیز سال پنجاه ویک بود،ساعتی پیشمان بود از او پذیرائی کردیم و موقع رفتن مارا جهت کلوخ اندازون برای روز جمعه ظهر دعوت کرد و من میدانستم در پی انتقام و جبران انشب میدان اریامهره،(کلوخ اندازون در اصطلاح مراسم میگساری قبل از ایام سوگواری مذهبی مثل محرم و ماه مبارک رمضان میباشد) که افرادی که مشروب میخورند و در ماهای رمضان و محرم مشغول عذاداری یا روزه هستند و نمیتوانند مشروب بنوشند یکی دوروز قبل از ای ماه ها اخرین جامها را مینوشند در واقع تا خرخره تا برای مدت یکماه از نوشیدنش اجتناب کنند، خدا خدا میکردم که اقای بهرامی یه جورائی پشیمون بشه یا بیخیال بشه و شاید فراموش کنه اما روز جمعه سر ساعت یازده با اتومبیل اریا جلوی درمنزل توقف کرد.