خاطرات سالهای پنجاه تا پنجاه و دو که گرچه ظرف دوسال بسیار زود گذر آنرا تجربه کردم، هنوز پس از پنجاه و پنج سال از گذشتش همواره با من است و جوّ فضای خوب و بد آن با تمام سختی ها و دلتنگی های دوری از شهرم تهران و کمبود و کاستی های دوران مجردی بدور از خانواده و عدم حمایت مادی و معنوی آنها که دستمایه ایستادن روی پای خود و اتکا به درون مایه وجودی شخصیت ذاتی که هر دم به نوعی خود را بروز داده با ابتکارات خلاقانه در تقابل با مشکلات و ناملایمات عدیده زندگانی پیش رو که خسیسه روزگار است آنچنان زیسته ام که اکنون پس از طی مسیر طولانی هفتاد و هفت ساله خود همچنان با مراجعه به آنها نیرو گرفته آینده را بر مبناهای طرح شده آن دوران خود مهیا کرده بسویش میشتابم و اینکه تا کجا زانوانم تاب تحمل طی این طریق را داشته باشد خدا داند.
کریم سرپولکی فرانکفورت ۱۴۰۵/۳/۲۸
18.06.2026
انان که خاک را به نظر کیمیا کنند،به سالها پیش باز میگردم،در خیابان نادری مشهد چهار راه زرینه در انتهای کوچه بنبستی درب خانه کوچکی با دو پله مرتفع از سطح کوچه به راهرو ورودی حیاطی باز میشود که دارای چهار اطاق و زیر اطاقها زیرزمینها قراردارند،انتهای این راهرو ورودی با چهار پله به کف حیاطی کوچک میرود که حوض ابی در میانش خودنمائی میکند،صاحب خانه که مرد سالخورده ای از مهاجرین خطه اذربایجان با لحجه ترکی همراه زن ودختر جوان جهت کمک خرجی دو اطاق خانه را به ما اجاره داده بودند انسانهای بی ازاری بودند که مدتی در جوارشان زندگی کردیم و از پائیز سال هزارو سیصدو پنجاه تا انتهای زمستان در ان دو اطاق زیستیم و خاطرات خوشی را سپری کردیم،در ابتدا ما سه نفر بودیم ، فرزام (علی اکبر)خبیری،داریوش رهبری ومن که این اطاق را از بنگاه معاملات ملکی در خیابان نادری اجاره کردیم وپس از مستقر شدن در خانه تورج ایزدیار را هم که از همشاگردیهای من در هنرستان بود به جمع خود اضافه کردیم،ما در اندوران حقوق اندکی از ارتش میگرفتیم که گرچه کفاف زندگی بی الایشمان را نمیداد و کمکهای خانواده مان از تهران به گذرانش کمک میکرد اما هرچه بود با ان سر میکردیم، من از انجا که همیشه در درس ریاضی تجدیدی داشتم در اقتصاد زندگی شخصیم هم به مشکل بر میخوردم و دائم بده کار بودم و مرتب کسر بودجه داشتم، یادم میاد در دوران تحصیل در دبیرستان علمیه فروشنده بستنی الاسکا دوره گردی که اکثرا جلوی دبیرستان هنگام ضهر و موقع تعطیلی مدرسه جلوی در ورودی میایستاد و بچه ها از او خرید میکردند چون من مشتری داعمش بودم نسیه میداد و من اکثرآ به او بدهکار بودم و داعمآ دیگران را هم میهمان میکردم و روزها پیش میامد که کل پول توجیبی روزانه ام را و حتی پول بلیط رفت و امد را هم یکجا به وی میپرداختم و باز هم بدهکار بودم و از انجا که ادم خوش قولی بودم به تعهداتم بسیار پابند و وجدانم همیشه مرا بدان وادار میکرد،حتی اگر امکان گریز از ان تعهدات پیش میامد من همچنان ناخوداگاه مصرانه پایبندش میماندم،بخاطر دارم بعدها که بزرگتر شدم روزی فولکسی اجاره کرده بودم که در خیابان نارمک با اتومبیل جیپی که راننده اش یک سرهنگ بازنشسته بود تصادف کردم و گرچه مقصر نبودم و در حال سبقت از اتومبیل جیپ ویلیز راننده به سمت چپ پیچید و باعث کنده شدن گلگیر جلوی سمت راست فولکس من شد اما به علت جوانی من و سرهنگ بودن طرف مقابل افسر راهنمائی حق را به راننده مقابل داد و من هم بناچار گلگیر کنده شده فولکس را روی صندلی عقب گذاشته و اتومبیل را به صاحبش برگرداندم و طبق قراری که با عباس تارزان صاحب اتومبیل گذاشتم روز بعد اتومبیل را به تعمیرگاه پدرم در خیابان خاوران برده و تعمیر کردم و به صاحبش برگرداندم و تعهد کردم کرایه چند روزی را که اتومبیلش در تعمیرگاه خوابیده بود قسطی به وی بپردازم مدتی هفتگی چند قسط پرداختم ولی بعدآ دیگر امکانش پیش نیامد و عباس تارزان هم ادعائی نکرد امامن همیشه عذاب وجدان داشتم تا بعدها زمانی که در اداره مستشاری امریکا مدتی مشغول کارشدم اولین حقوق دریافتی خود را که بدست اوردم نزد عباس رفته و بدهیم را که او فراموش کرده بود پرداخت کردم و خود را از عذاب وجدان رها کردم و از ان پس براحتی از کوچه دردار که محل زندگی عباس تارزان بود میگذشتم و دیگر از درو دیوار کوچه دردار خجالت نمیکشیدم،کوچه دردار خیابان باریکی بود که به موازات کوچه ابشار و خیابان ادیبالممالک قرار داشت و از خیابان ری منشعب میشد و به خیابان زیبا و سپس از کنار خیابان اتش نشانی به شهباز میرسید،برمیگردم به مشهد واولین خانه اجاره ایم در زندگی، این خانه در جنوب کوچه بنبست باریکی قرار داشت که تنها خانه ان کوچه بود و بصورت شمالی جنوبی از کوچه ماشین روی پهن تر شرقی غربی منشعب میشد که در انتهای خیابان نادری بود،خیابان نادری در انتها به راه اهن میرسید که ایستگاه خط اهن به تهران بود،در بدو ورود به راهرو ورودی درب اصلی چوبی خانه بلافاصله سمت راست درورودی به اطاقی سه درچهار وارد میشدیم که از پنجره چوبی مقابل منظره حیاط و حوض کوچکش قابل دیدن بود و سمت راست اطاق دوم قرار داشت که با درب چوبی میانش از هم جدا میشدند،اطاق دوم نیز در جنوب پنجره ای به حیاط کوچک داشت،اطاق دوم در ضمن اینکه اطاق خواب مابود و تخت خوابها در ان قرار داشت،به عنوان نهار خوری،پذیرائی نیز مورد استفاده قرار میگرفت،در واقع همه زندگی ما در این یک اطاق دوم بود،که همانجا هم اطاق پذیرائی،هم نهارخوری و هم اطاق خواب بود سه تخت خواب داشتیم که مطعلق به فرزام،داریوش و تورج بود ومن هم روی زمین روی تشکی میخوابیدم که استر یا روکش تشک را مادرم از پارچه بیرقی دوخته بود که زمانی بر سردر تعمیرگاهمان جهت راهنمائی مشتریان کاروان حج حقیقت نصب شده بود و در واقع حاج حسین حقیقت صاحب کاروان حج و حمله دار مسافران مکه از دوستان پدرم بود.
و مدتی از دفتر تعمیرگاه ما به عنوان دفتر کارش استفاده میکرد و بعدها پرچم مربوطه که حکم تابلو کاروان رو داشت و برنگ ابی سورمه ای که جمله کاروان کاروان حج حقیقت با خط سفید درشت رویش نوشته شده بود بخانه ما امد و روکش تشکی شد که من با خودم به مشهد بردم،و هرشب هنگامی که بستر خود را پهن میکردم به حج میرفتم.
دوره دوماهه تخصصی در پادگان چهار لشکر شبانه روزی بود،فرمانده گروهان ما سروان علیزاده بود و بسیار جدی و سختگیر،از همدوره ای هایم فرزام خبیری که بعدآ با هم همخانه شدیم و پیوند دوستیمان هنوز برقرار است،ابوالقاسم هادی از بچه های جنوب (اقاجاری) که چه پسر با احساسی بود و دفترچه ای همیشه همراه داشت که تمام احساساتش را همراه دستنوشته های کوتاه در ان درج میکرد و چه زیبا با نقش گلهای کوچک با خودکارهای رنگی صفحه هایش را می ارست و چه پاکبزه بود،از جملاتی که در این کتابچه نوشته بود جمله کسانی را که دوست دارم می پرند را بخاطر دارم که نشانه احتمالآ در غم از دست دادن عزیزی نوشته بود که با اندوهی عمیق انرا میخواند و من هرگز از وی در موردش نپیرسیدم،اسایشگاه ما که در بدو ورود از خیابان سردادور در سمت راست قرار داشت شامل یک سالن مستطیل شکل بود که پنجره های متعددی روشنائی ان را در طول روز تآمین میکرد و یک درب ورودی از سمت شرق ساختمان ما را به داخل سالنی هدایت میکرد که تختخوابهای سه طبقه در دوردیف شمالی و جنوبی سالن طوری قرار داشتند که راهروئی سرتاسری بین دوسری تختخوابها امکان رفت وامد افراد را میسر میساخت،و موزائیکهایش را هر روز واکس میزدیم تا براق شود،توالتها و بیرون از سالن و با کمی فاصله از ساختمان حدود پنجاه شصت متر قرار داشت و صبح های زود قبل از مراسم بازدید صبح گاهی که بایستی گروهان اماده بازرسی در جلوی اسایشگاه به ترتیب قد در ردیف نه نفره ایستاده تا فرمانده به محظ ورود توسط سرگروهبان که معمولآ درجه استواری داشت خبردار میداد و همه بی حرکت در جای خود میخکوب میایستادیم و فرمانده در حال سلام نظامی مقابل گروهان می ایستاد و سرگوهبان گذارش میداد و معمولآ گذارش با صدای بلند خوانده میشد و شامل امار تعداد افراد و اتفاقات رخ داده در بین ساعت تعطیلی روز قبل که گروهان را تحویل گرفته بود تا امروز که انرا به فرمانده تحویل میداد،امار بیماران اعزامی به درمانگاه و تعداد مرخصی ها همه جزو امار بود سپس سرود صبحگاهی ومراسم پرچم که معمولآ با نواختن شیپور و زدن طبل در حالی که گروهان بی حرکت ایستاده و فرمانده با سلام نظامی رو به پرچم ایستاده پرچم بوسیله دو سرباز به سوی بالای میل پرچم با طناب کشیده میشود و البته فرمانده قبل از مراسم صبحگاهی از افراد گروهان که در صف ایستاده اند بازدید میکند،نظافت سروصورت،مخصوصآ اصلاح صورت که در ان روزهای پائیزی صبح زود با اب سرد و کف صابون و خودتراش چه سخت بود و حساسیت اکثر فرماندهان به اصلاح صورت و در پاره ای از مواقع اقدام به لمس صورت پرسنل با دست و کشیدن پشت دست از پائین صورت بسمت بالا که وای بحال سرباز و درجه داری که صورتش زبر بود و تنبیه به نگهبانی شبانه که بلافاصله توسط منشی گروهان که با کاغذ و مداد حاضر پشت فرمانده در حرکت و بعد از بازدید پرسنل زمان بازدید اسایشگاه،نظافت کف،دیوارها،پنجره ها،انکادر تختخوابها،تشک و پتو و ملافه،کیسه های برزنتی که معمولآ لباسهای زیر و رو،کفش و لوازم شخصی افراد داخلشان قرار میگرفت ومعمولآ این کیسه ها را در روز اول به ما تحویل داده بودند و در روز پایان باز پس میگرفتند،و در تمام مراحل بازدید صبحگاهی همچنان گروهان در حال خبر دار ایستاده سرگروهبان ومنشی بدنبال فرمانده که کنجکاوانه بدنبال کوچکترین ناهنجاری در جستجو بود می گشتند و تمام اشکالات توسط منشی یادداشت میشد و و تصمیمات فرمانده جهت اجرا که بعدآ ابلاغ شود،بعد از بازدید ومراسم صبحگاهی به افراد ازاد باش داده میشد و بلافاصله اموزش شروع و هرکس به انجام وظیفه محوله خود میپرداخت،اموزشهای گروهان معمولآ در فضای باز محوطه پادگان انجام میگرفت و پرسنل یا دانش اموزان روی نیمکتهای ملقب به بیلچیر مینشستند که از چند ردیف پلکان عرضی تختهای که به هم بوسیله پایه های اهنی بصورت صندلیهای استادیوم ورزشی متصل بود که معمولآ هر بیلچیر محل نشستن بیست سی نفر میبود و با قرار دادن این بیلچیر ها در کنار یکدیگر کلاس درس تشکیل میشد البته استاد درس مربوطه از تخطه سیاه و گچ جهت ترسیم و توضیحات نوشتاری موضوع درس مورد نظر استفاده میکرد که جلوی بیلچیر قرار میدادند.
گروهان ما اردنانس و ترابری نامیده میشد که از دوبخش اردنانس(تعمیر و نگهداری وسائل نقلیه) و ترابری (حمل و نقل) تشکیل میشد و من جزو گروه ترابری بودم و روزانه پس از مراسم صبحگاهی همراه گروه ترابری به استواری که اسمش را فراموش کردهام تحویل داده میشدیم و اومسئول اموزش رانندگی با کامیون گاز روسی به ما بود وما را گوسفند وار به قسمت بار کامیون سوار میکرد و بخارج شهر میبرد تا رانندگی بیاموزی و از انجا که سیستم ترمز کامیون مربوطه بادی بود و در این سیستم به علت حساس بودن ترمز اشاره به ترمز میخکوب میکند با هر ترمز هنرجوی پشت فرمان ما در قسمت بار به جلو پرتاب میشدیم و جهت جلوگیری از این امردر عقب قست بار را میچسبیدیم تا هنگام ترمز تعادلمان را حفظ کنیم،با شروع تمرین من که هم گواهینامه رانندگی داشتم وهم از بچگی با اتومبیل مآنوس خیال سرکار استوار راحت شد و مسئولیت اموزشو به من واگذار کرد و چون اصلآ دوره مربی گری اموزش رانند گی ندیده بود و فقط راننده و مسئول ان کامیون بود حوصله سروکله زدن با دانش اموزان رو نداشت و بیشتر در روی صندلی شاگرد لم میداد و من بین راننده و سرکار استوار نشسته و به دانش اموزان تعلیم میدادم البته از انجا که هم جوان بودم و هم عاشق رانندگی با احساس مسئولیت بیشتری وظیفه محوله رو انجام میدادم و سرکار استوار هم که اکثرآ در حال چرت زدن بود و بعضی مواقع در محلهای بخصوصی اتومبیل را ترک میکرد و با خیال راحت در گوشه ای کنار ابی یا چمنزاری به استراحت میپرداخت و خیالش راحت بود که من وظیفه ام را خوب انجام میدهم،مناطق اطراف مشهد را اکثرآ در ان دوران دیدم مثل خواجه ربیع که امامزاده یا ارامگاهی در دل کوه بود بود که احالی محلی میگفتند که فرد مذکور هنگام فرار از دست دشمنان از کوه خواسته تا وی را دریابد و کوه هم اجابت کرده و او را بدرون کشیده و دست دشمنان بوی نرسیده و از ان پس محل ورودش بکوه مقدس و تبدیل به زیارتگاه شده، ظهر ها حدود ساعت دوازده به پادگان برمیگشتیم و پس از صرف نهار به اموزش تئوری دروس نظامی و فنی میپرداختیم و بعد از شامگاه خدمت روزانه به پایان میرسید و لباسهای خدمت را مخصوصآ پوتینها از پای در میاوردیم و پس از صرف شام به کار های شخصی مثل نامه نگاری،دوخت و دوز و وصله لباس،واکس زدن پوتین که هر روز صبح برقش تو چشم فرمانده بزنه تا مبادا ماتی پوتین باعث تنبیه بشه،یا بعضی وقتها به اسایشگاه های دیگر نزد دوستان به میهمانی میرفتیم و خوش و بشی میکردیم،بعضی مواقع با مرخصی که قبلآ تقاضا کرده و با اجازه نامه کتبی به شهرمیرفتیم و یا یواشکی از دیوارمیپریدیم و البته باید دم گروهبان نگهبانو میدیدیم که جزو امار فردا غیبت رد نکنه،سرگروهبان وظیفه ای داشتیم که درجه اش گروهبان یکم وظیفه بود اهل مشهد و در انجام وظیفه بینهایت سختگیر،میگفتند پدرش سرهنگه،جنگ سرنیزه رو اون بهمون اموزش داد و الحق تو این رشته خوب بود البته خیلی جدی بود و خودشو صاحب گروهان میدونست و امرو نهی میکرد اما هرچی بود نمیدونم چرا در مقابل بچه های تهران کوتاه میاومد یکی دوبار خیطش کردم و زیرسبیلی رد کرد و بعدها کاری بکارم نداشت،از انجا که ادم خود شیرینی بود و چون زمان جشنهای دوهزاروپانصدساله شاهنشاهی بود برای نقاشی داخل اسایشگاه سوال کرد که کی میتونه این کارو انجام بده من پا پیش گذاشتم و گفتم بی یک شرط ده روز مرخصی برای رفتن به تهران،وبا در نظر گرفتن اماده باش ارتش در شرائت جشنهای دوهزاروپانصدساله که سران بیش از شصت کشور جهان میهمان ایران بودند و موقعیت بسیار حساسی بود زیر بار نرفت و چون خیلی دلش میخواست خودشیرینی کنه و با نقاشی اسایشگاه احتمالآ تشویقی بگیره گفت قول نمیدم تو انجام بده من سعی خودمو میکنم،با این قول نیمبند من خودمو تو مرخصی میدیدم و مصمم بودم که به تهران برم،اخه داود فلاحی دوست و همشاگردی دوران هنرستان که با هم دوران سربازی رو شروع کردیم و در پادگان سپاه ترویج و ابادانی در کرج و بعد در پادگان فرح اباد با هم سردوشی گرفتیم به تبریز منتقل شده بود و دوران اموزشی خودرا انجا میگذراند برایم نوشته بود در فلان تاریخ تهران باش چون من هم میایم،کار نقاشی را با دو نفر دیگر محمد جشن بچه سنندج و یکی دیگر که اسمش را فراموش کردم و پس از یک هفته به اتمام رسوندم و فرمانده بسیار خوشحال بود چون سال ترفیع درجه اش بود و در پرونده اش اثر داشت،روز بعد خ ر گروهبان وظیفه رو که خودشو از من پنهان میکرد گرفتم و در مورد مرخصی پرسیدم،خرش از پل گذشته بود و جواب سربالا داد،فردا صبح بعد از مراسم صبحگاه از دیوار پریدم و پشت سیم خاردار لباسهای شخصیم را پوشیدم و با قطار عازم تهران شدم،سر تاریخ مقرر تهران بودم و به منزل داود فلاحی رفتم و مطلع شدم یک هفته تهران بوده و برگشته تبریز،ده روز بعد خیابان های چراغانی شده تهران را که چه زیبا شده بود ترک کردم و به مشهد برگشتم،شب به پادگان رفتم و صبح
با ترس و لرز همراه گروهان به صبحگاه رفتم،اما واکنشی نه از فرمانده،نه از گروهبان یکم وظیفه و نه سرگروهبان کادر(کادریها کارمندهای دائم ارتش میباشند) ندیدم و گویا اب از اب تکان نخورده بود و حتی امار هم رد نکرده بودند در حالی که داود فلاحی به علت نداشتن مرخصی و رفتن به تهران از گروهبان وظیفه به سرباز وظیفه تنزل کرد و بقیه خدمت را با درجه سربازی به اتمام رسوند.
دوران تخصصی ترابری را با اخذ درجه گروهبان سوم وظیفه به پایان رساندم و به پادگان سه (پادگان توپخانه لشکر هفتادو هفت) ودر اتشبار ارکان به ادامه خدمت مشغول شدم،فرمانده گروهان سروان شریفی که در برخورد اول اصلآ ازش خوشم نیامد و معاونش سروان عطاآلله شهابی که بعدها با من طرح دوستی ریخت و ادم خوش خلقی بود و در طول بقیه خدمت دردسری برام نداشت،در شروع کار مسعولیت یک دستگاه کامیون زیل روسی به من واگذار شد که تا پایان خدمت نگهداری و رانندگیش در مآموریتها با من بود .شغل اصلی سازمانی من در اتشبار ارکان مسئول جداول و مدارک نگهداری بود و میزی در دفتر اتشبار داشتم و چند پرونده که هرگز نفهمیدم به چه دردمیخورد و هر از چندگاهی برگه ای بدستم میدادند که در پرونده ها بایگانی میکردم و دیگر هیچ،شغل دیگری هم به من واگذار شد که مسئول جمع اوری زباله پادگان توپخانه شدم و هر روز صبح با در اختیار داشتن دو سرباز و ضیفه دور پادگان میگشم و کامیون را جلوی سطلهای بزرگ زباله نگهمیداشتم و سربازها محتویات سطل ها را که بیشتر ته مانده غذاها،و اشغالهای مازاد نظافت اسایشگاه ها و خرده کاغذ های دفاتر اتشبارها و خلاصه ادوات شکسته شخصی سربازها و لباس کهنه هایشان و هرگونه ات و اشغال بود به قسمت بار کامیون منتقل میکردند و پس از تخلیه همراه دو سرباز به بیرون از پادگان میرفتیم و در بیابانهای اطراف کوه سنگی که محل تخلیه زباله های انزمان مشهد بود میرفتیم،کوه سنگی مشهد از مناطق تفریحی و در واقع ییلاقی مشهدیها بود که بسیار در عصر خود معروف بود و در واقع از محل های توریستی مشهد به حساب می امد و دیزی سنگی مشهد که حد اقل هر زوار امام رضا حتمآ یکی از انهارا در اشپزخانه اش داشت یادگار کوه سنگی بود،در انجا رستورانهای گوناگون ، فروشگاه های مختلف و محل تفریحات جلب تورست و بازی بچه ها فراهم بود و غیر از افراد بومی مسافران شهرستانها که از سراسر ایران جهت زیارت به مشهد امده بودند برای استراحت و تفریح به کوه سنگی میامدند و خود مشهدیها هم در تابستان پیکنیک را در باغهای کنار کوهسنگی برگذار میکردند،در محل تخلیه ذباله که کوهی از ذباله بود نگه میداشتم و سریازان محموله را با بیل تخلیه میکردند و معمولآ تعدادی معدود افراد بی بزاعت هم در میان ذباله ها مشغول باز یافت وسائل فرسوده و چیزهای قابل فروش بودند،پس از تخلیه بار کنار چشمه ای میرفتیم و در انجا قسمت بار را که معمولآ با پسمانده ها الوده شده بود با سطل اب و جارو که همراه سربازان بود شسته میشد و تا ظهر ان اطراف میگشتیم و به قهوه خانه میرفتیم و در اطراف استراحت میکردیم تا وقت خدمت تمام شود و بعد به پادگان برگردیم ،دو سرباز مآمور تخلیه زباله معمولآ توسط استوار بهارلو که استوار یکم کادر بود هر روز از اتشبارها(گروهان) انتخاب میشد و هرروز یک گروهان سهمیه داشت و دو سرباز جهت تخلیه میداد و در طول مآموریت انروز مسئولیت ان دوسرباز بعهده سرکار استوار بهارلو بود،درجات ارتش انموقع از پائین سرباز صفر که همه سرباز وظیفه بودند وما در ارتش سرباز کادر نداشتیم،سرجوخه ،گروهبان سوم،گروهبان دوم،گروهبان یکم،استوار سوم،استوار دوم،استوار یکم ،ستوانیار،ستوان سوم،ستوان دوم ستوان یکم،سرگرد،سرهنگ،سرتیپ،سرلشکر،سپهبد،و ارتشبد بود، سربازها سرکار،گروهبانها سرگروهبان،استوارها سرکار استوار،ستوانها جناب سروان،جناب سرگرد،جناب سرهنگ،و تیمسار عناوین نامیده شدن ارتشی های انزمان بود،پائیز سال پنجاه دوران تجربه زندگی مجردی جالبی بود که در عین سختی خدمت روزانه که از سحرگاه شروع میشد و در دوبخش روز صبح و بعدازظهر ادامه داشت اما شبهای دلنشین دور هم بودن در منزل پخت وپز و تجربه میهمانی دادن،میهمانی رفتن و یادگیری بسیار زیاد مراحل زندگی،درک مسئولیت،نحوه خرج کردن که انرا بادرامد چگونه تنظیم کنیم تا در انتهای ماه به بی پولی نخوریم،روزی به علت عملیات شبانه شب قبل ارتش که به اردو رفته بودیم استراحت داشتم و دیر از خواب برخاستم ،فرزام و داریوش هم اطاقی هایم به پادگان رفته بودند،معمولآ سحرگاه با هم بیرون میزدیم و با سرویس (کامیون گاز روسی نفربر که در دوقسمت بار عقب دو ردیف نیمکت چوبی در دو کناره چپ وراست جهت نشستن نصب شده بود و ما چون در میانه مسیر سوار میشدیم معمولآ روی نیمکتها پر بود و بلآجبار در میان کامیون میایستادیم و برای نیافتادن بر اثر ترمزهای مکرر جهت سوارشدن افراد در ایستگاه های مختلف یکدیگر را میگرفتیم و در پاره ای از مواقع که هوای صبحگاهی بسیار سرد بود روی زمین کف کامیون مینشستیم و بهم میچسبیدیم در واقع چمباتمه میزدیم تا گرم شویم و هنگامی که در پادگان پیاده میشدیم بایستی جهت اماده شدن مراسم صبح گاه اول به گروهان و سپس به میدان صبحگاه میرفتیم،و من بلافاصله بعد از خروج از کامیون به بوفه میرفتم که در کنار میدان مشق پادگان بود میرفتم و دو عدد تخم مرغ اب پز شده داغ میخریدم و داخل جیب شلوا
رم چپ و راست میگذاشتم و دستهایم را داخل جیبم گرم میکردم و هنگامی که با بعضی دوستانم دست میدادم تعجب میکردند که در این سرما چه دست گرمی دارم،ان روز چون در خانه بودم تصمیم گرفتم نهاری اماده کنم تا ضهر که بچه ها میایند همه چی اماده باشد معمولآ ضهرها که از پادگان برمیگشتیم در فرصت کوتاهی که داشتیم خوراک سرسری میپختیم و بع از صرف نهار بلافاصله دوباره جهت خدمت به پادگان میرفتیم،سری به انبار خانه زدم،سیب زمینی و پیاز نداشتیم،صفره نان خالی بود،ظرف ترشی و مرباجات مختلف تهش در اومده بود چون هم اطاقی ما داریوش هیکل درشتی داشت خیلی بخور بود و تنبل و در کار خانه و اشپزی بیخیال و هر موقع غذائی نداشتیم هرگز به فکر تهیه وپخت و پز نبود و فقط سعی در سیر کردن شکم خودش بود برخلاف من و فرزام مخصوصآ فرزام که بسیار مسئولانه برخورد میکرد و گاهآ تنبلی های مرا هم جبران میکرد،و ان روز دریافتم که انبار مرباجلت و ترشی هایمان که از تهران اورد بودیم در مواقع گرسنگی دار یوش خورده شده وفقط در انبار خانه مقداری لوبیا چیتی و لوبیا سفید،کمی عدس و نخود پیدا کردم که همه را داخل قابلمه ریخته با نمک و فلفل پختم و با چارزار (چهار ریال)تنها پولی که داشتم دوتا نان مشهدی از نانوائی خریدم و هنگامی که بچه ها به خانه برگشتند نهار اماده بود و بعد از نهار که خیلی هم بهمان مزه کرد اعلام کردم که دیگر برای شب چیزی برای خوردن نداریم و هرسه نفر هم هیچ پولی نداشتیم و تا سرماه که حقوق بگیریم دوسه روز مانده بود.
انروز بعد از نهار به پادگان رفتیم و من شب کمی دیر تر برگشتم داریوش منزل بود و تتمه نان باقی مانده از ظهر را با چائی خورده بود و برای خودش استراحت میکرد ،فرزام نیامده بود و بعد از مدتی با یک کارتن بزرگ وارد شد و خبر داد ایرج جواهری که بین بچه ها پدر نامیده میشد از تهران برگشته بود و ان کارتن را که حاوی همه نوع مواد خوراکی از بنشن(نخود،لوبیا،عدس،برنج،)مربا،ترشی،بادمجان سرخ کرده،سبزی های خشک،اقسام کنسروجات،مربا و ترشی،گز اصفهان و سوهان قم،اجیل و شکلات و بالآخره کلی مواد خوراکی و مقداری پول از طرف خانواده من همراه نامه ای از مادرم که در کارتن برایمان اورده بود و هنگامی که کارتن وسط اطاق قرار گرفت و باز شد داریوش مثل سرخپوستها که دور اتش میگردند و قبل از جنگ خود را اماده میسازند و برقص اتش میپردازند دور کارتن میچرخید و سرخپوست وار رقص کارتن میکرد و خود را با شادمانی جهت جنگ اماده میکرد،داریوش شخصیت بخصوصی داشت ،ادم زیاده طلبی بود که بیشتر بخود فکر میکرد و خر خودشو میراند و دیگران براش مهم نبودند،و همینکه خرش از پل میگذشت براش کافی بود،در کارهای دسته جمعی کمتر همراه بود ،مثلآ یکی از خودخواهی هاش شبها موقع خواب حتمآ ادکلن میزد اما چون خودش هیچ وقت ادوکلن نداشت و نمیخرید شیشه ادوکلن پورانوم منو که انموقع ها بسیار معروف و گران قیمت بود و من انرا دوست داشتم و گاه گاهی در مراسم خاص در میهمانی ها و یا در ملاقات های بخصوص میزدم تا ته خالی کردو بعد از ان من دیگر ادوکلن نخریدم تا از او جداشدیم، و البته ادوکلن بقیه هم که بعد ها به ما ملحق شدند ،تورج و حمید هم از گزند وی در امان نماند و همانطور سخاوتمندانه بستر وی را معطر میکرد،و این زیاده خواهی ها بعدها باعث دردسرش شد،در ان دوران بین بچه ها فقط من گواهینامه رانندگی داشتم و چند باری با اجاره اتومبیل بچه هارو که برای امتحان رانندگی ثبت نام کرده بودند در اطراف مشهد به تمرین میبردم تا هم فرزام و هم داریوش موفق به دریافت گواهینامه رانندگی شدند،داریوش بعد از ترک گروه و اسباب کشی با خانمی اشنا شد که گویا در درمانگاهی تزریقات چی بود و در یکی از گردش های تفریحی با اتومبیل پیکان کرایه ای در جاده کمربندی دور مشهد که به جاده سنتو معروف بود در اثر سرعت زیاد سر پیچ میلغذد و با برخورد با لبه اهنی پل قسمت عقب اتومبیل ،صندلی عقب با دیفرانسیل و کف ماشین و صندوق عقب جداشده و اتومبیل دوقسمت میشود و داریوش بعدها تعریف کرد بعد از لغزیدن و برخورد بالبه پل که صدای مهیبی داشت دوباره با کنترل اتومبیل روی اسفالت میراندم اما صدای ناهنجار قطع نمیشد و وقی به عقب نگاهی انداختم بجای صندلی عقب اسفالت خیابان بود که با کشیده شدن کف اتومبیل تولید صدای ناهنجاری میکرد تا ماشین خودبخود متوقف شد،داریش و دوست دخترش سالم بودند اما جبران خسارت اتومبیل که به اهن پاره ای تبدیل شده بود منجر به ازدواج اجباری وی با ان خانم گردید که مبلغ خسارت را پرداخته بود و این موضوع باعث گناره گیری داریوش از دیگران شد و پناه بردنش به مشروب،البته بعد ها با او در تهران تلفنی صحبت کردم،در سازمان اب تهران جائی که پدرش هم کارمند بود استخدام شد ودیگر تماسی با ما نگرفت.