کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش نهم

قاسم آقای ته تغاریِ عزیز دردانه گلین خانم ، زمان جوانیش مصادف با دوران قدرت پدر ،تجارت قماش در تجارتخانه بازار واردات از روسیه و سرپرستی املاک چندین پارچه ابادی در کنار پایبندی به دین و تآسیس هیئتی در بازار تهران و برپائی مراسم مذهبی و زیارت حج و کربلا و مشهد و قم و گرفتاری های روزمره که واگذاری تربیت کودکان به همسران خود را بدنبال داشته و بزرگ شدن خانواده که باانهمه مسئولیت اجبارآ بیک تیم مشاوره نیاز مندو از عهده یکنفر بر نمی امده که این امر شروع یک اضمحلال درونی اقتدار خانواده را بنیان گذاشت، طبق گفته دوست دوران نوجوانی و جوانی عمو قاسم وی حاجی زاده ایی شیک پوش با پالتو مد روز آن زمان با یقه پوست خز و کت و شلوارو کفش آنچنانی فرنکی جزو جوانان آلامد دوران، بیشتر اوقاتش را به تفریح وبی خیالی طی می کرد. طبق گفته راوی، هر گاه دراثر شیطنت ودعوا مجبور به فرار می شد می دانستم در گوشه ای پنهان می شود تا آب ها از آسیاب افتاده، دوباره برگردد و در چنین مواقعی از کنج دیوارها نه که از بالا که سرش دیده شود بلکه از کنج پائین دیوار درازکش به صحنه ومحل حادثه می نگریست ، داستان روزی را تعریف کرد که بدون داشتن پول با هم قدم می زدند و وی آرزو می کند که به محله قلعه در جنوب غربی شهر،محله دروازه قزوین بروند . قلعه ، محله از ما بهترون تهران بود که زنان تن فروش به امرارمعاش می پرداختند،در کنار خیابان درشکه ای دربست اجاره می کند و با پرداخت یک تومان تنها موجودی جیبش که به عنوان بیعانه کرایه بیست و چهار ساعته به درشکه چی می پردازد تا آنان را به قلعه برده ودر تمام مدت حاضر به رکاب ، منتظر بماند ، درشکه های آن وقت ها که کارشان حمل مسافر بود در گوشه و کنار شهر می گشتند یا درایستگاه هائی توقف کرده و گاهی که بیکار بودند . جوال جو که کیسه ای از جنس گونی بود و داخلش مقداری جو جهت تغذیه اسب که هنگام استراحت به گردنش آویزان در حالی که سرش داخل جوال هر از چندگاهی سر را روی زمین خم کرده واز جوهای موجود ته کیسه که روی زمین قرارمی گرفت با لب ها به دهان گرفته سر را بلند می کرد و به جویدن می پرداخت و هر از چند گاهی هم شیهه کوتاهی و لرزاندن قسمتی از پوست بدن ، آنجا ها که مگس و حشرات رویش نشسته باعث خارش می شدند آن ها را می پراند و یا با موهای بلند دمش از چپ و راست می راندشان.نسل ما تقریباً آخرین باز مانده آشنا با گاری های بارکش و درشکه های مسافرکش لوکس بود که با سقف چرمی مشکی، بخش بالای آن سایه بان مانند امکان حفظ مسافرین از باران و برف و آفتاب های داغ تابستانی را ممکن می ساخت،درشکه ها، یک اسبه یا دواسبه بودند که برای مسیرهای کوتاه و طولانی مجهز می شدند. اکثر رانندگانشان که سورچی نامیده می شدند در روی جای مخصوص یا صندلی خود که پشت اسب ها و تقریباً روی محور چرخ های کوچک جلو قرار داشت و گاهی هنگامی که ظرفیت صندلی های سه چهار نفره مبله قسمت عقب پر می شد ،صندلی متحرک جلوی پای مسافرین روی دیوار مقابل که بالایش جایگاه سورچی بود و بصورت نیمکت باریک متحرک باز و بسته می شد امکان نشستن دونفر را ممکن می ساخت و اگر باز هم جا برای مسافرین کم می آمد کنار خود سورچی هم یکی دونفر می نشستند.آویزان شدنِ پنهانی،پشت درشکه بسیار هیجان انگیز و لذت بخش می بود به شرطی که راننده متوجه نمی شد و سوار شدن پشت درشکه خود لازمه چالاکی و مهارت بسیار که هر کسی از پسش بر نمی آمد و بایستی طوری از پشت سریع تر از اسب ها می دویدیم که بدون توجه راننده روی محور چرخ های بزرگ با گرفتن دست ها به فنر شمش های دو طرف اتاق کالسکه می نشستیم اما سورچی های کارکشته،زیرکی خاصی داشتند باگوشه چشم حتی پشت سر خود را می پائیدند و با مِهمیز بلند که چوب دستی با بند چرمی نازک بلند،کار شلاق ر انجام می داد از چپ و راست ضربه هائی به پشت کالسکه می نواختند که بسیار دردناک بود و هیچ کس تاب تحملش را نداشت و اجباراً با ضربه دوم دست از درشکه سواری یواشکی شسته عطایش را به لقایش می بخشید،کلمه علی شاه اهانت بسیار بزرگی به سورچی ها بود که آن ها را از کوره بدر می کرد توگوئی به ناموسشان تجاوز شده در هنگام شنیدن این اسم درشکه و مسافران را رها کرده به دنبال گوینده تا چندین کوچه و خیابان از پی طرف می دویدند تا انتقام بگیرند،ومن هنوز نمی دانم دلیلش چه بود.
باز می گردم به داستان قلعه و قاسم داداش،راوی می گفت با هم به یکی از بهترین خانه های قلعه رفتیم که زیبائی دختران و زنانش شهره بود. در اینجا لازم به تذکراست ک نوشته های من همگی بر پایه حقایق دیده،تجربه و شنیده هایم میباشد و قصد تخریب اخلاقی شخصیتی را ندارم.

‌‌

در این صحنه که فضای پشت بام خانه حاج علی سرپولکی را نشان میدهد رحیم سرپولکی(عمورحیم) پسر اول حاج علی از نصرت زمان مادر بزرگ من که زهره خانم را در بغل دارد کنار همسرش مهر اعظم خانم و فریدون فرزند دومشان دیده میشوند، فریدون حدودآ دوماه بعد من متولد شد اما قدش به عمو رحیم رفته و از من بلند تره،یادم میاد رفته بودیم بیمارستان فارابی برای ملاقات زهره خانم که اون وقتها هشت نه ساله بود و پسر صاحب نجاری همسایه خانه گلبندک با چوب تیر کمان که با پیکان فلزی ساخته بود چشم زهره را هدف گرفته و زخمی کرده بود رفته بودیم،عمو تیمور،ژاله خانم،مامام من و فریدون هم همراه بودیم، دربان بیمارستان از ورود من به دلیل ممنوعیت کودکان به داخل بیمارستان جلوگیری کرد اما به فریدون که اونموقع هفت ساله بود اجازه ورود داد که همه خندیدند و گفتن من از نظر سنی بزرگترم ،البته یادمه من پذیرفتم پائین توی حیاط بیمارستان بمانم تا فریدون به ملاقات خواهرش بره.