کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش هفتم

نیمه های شبانگاه که دیگر شهر ازتکاپو افتاده و تمام رهگذران نیمه مست شبانه کوچه پس کوچه های تهران که صدای ترانه های زیرلب دل نشینشان گاهاً به دل می نشست وجزء لاینفک رسوم فرهنگ شبانه شهر من بود که این نوع آواز ها بعدها به ترانه های کوچه باغی مشهور و سبکی در فولکلور موزیک ایرانی گردید (بیات تهران) و آنگاه که دیگر صدای سگ های دور دست نیز به گوش نمی آمد ،صدائی ناآشنا سکوت حکم فرمای حیاط این خانه را می شکند و بابای خدابیامرزم ناظر صحنه خنده داری می شود که حاجی که هنوز آن موقع ها در زمان تقریبا کهنسالی مقتدر اصلی و رئیس خانواده بود چادر نماز نصرت زمان مادر بزرگمان را گلوله کرده بسوی لامپ آویزان سقف جهت خاموش کردنش پرتاب می نماید و چون به آن ارتفاع نمی رسیده دوباره سعی و سپس با فوت کردن از پائین به سوی چراغ نورانی تلاشی سخت در کشتن خورشید شبانه اتاق رادر حالی که نمی خواسته غرورش را از عدم آگاهی در نحوه استفاد ازنیروی الکتریسیته بشکند بارها ادامه می دهد که با بیدار شدن برادران و خانواده بستر های جلوی پنج دری و خنده های زیر لبشان صدای فریاد دیکتاتور اعظم، سکوت شب را می شکند و دستور اعدام نور را می دهد که متخصص نصب چراغ به پشت بام رفته سیم برق را که بوسیله دو قلاب یا چنگک فلزی روی کابل های عبوری از روی پشت بام انداحته بود جدا کرده لامپ خاموش می گردد که صدای اعتراض دوباره حاجی را به همراه داشته که نگفتم خاموشش کنید فقط فتیله اش را پائین بکشید تا کاملاً تاریک نباشد ودر آن دل شب توضیح عدم امکان تغییرات در مقدار نور لامپ که آن زمان ها به علت ابتدائی بودن تکنولوژی امکان پذیر نبوده، داستانی بودکه بارها نقل کردنش در میهمانی ها خنده به لب فامیل و دوستان می آورد.

من از تمام اتاق های آن خانه که هنوز برایم پابرجاست خاطراتی دارم که هرگز ذهنم را ترک نمی کند و آنچنان آنها را تجربه کرده که به جداره های درونی افکارم ماسیده و همیشه در دسترس است،البته این استعداد در وجود تمام انسان ها یکسان بوده فقط نحوه استفاده هرکس از این موهبت با دیگری فرق دارد.زاویه بین ردیف اتاق های غربی که آخرین اتاقش متعلق به عموتیمور و همسرش ژاله خانم بود و ردیف اتاق های جنوبی که اتاق بزرگ معروفی بود معنای خاصی برای من دارد و آن صحنه و نحوه فوت حاج علی بزرگ خاندان را که بعد ها عمو تیمور برایم تعریف کرد. در آن دوران که بابا بزرگ به علت کهولت به آلزایمر مبتلا و دائماً دنبال نصرت زمان سوگلی حرم،(مادر بزرگ تنی ما)می گشته در بامډاد روزی تابستانی از بستر گسترده اش که شب قبل در همین گوشه وزاویه کنار پله ورودی به اتاق بلند سرتاسری بین حیاط و باغ برایش پهن کرده بودند بر نمی خیزد و عمو تیمور که آن موقع هنوز کودکی بیش نبود با قاسم داداش در بیدار کردنش ناموفق و مایوس و اقدام به حمل وی باتشک به اتاق پنج دری و گرفتن قسمت پائینی تشک و وزن سنگین بدن پدر که برای طفل خردسال بسیار مشکل و در نیمه پله ها که تیمور خان شاهد آخرین نفس پدر شده و عروج روح سنبل اقتدار بزرگترین شخصیت زندگی خود را شاهد، که چگونگی بی حس شدن بدن با خیسی شلوار آخرین آثار حیاط را نیز برای همیشه از کالبدوی بیرون می برد که عصاره تلاش بی وقفه و شخصیت سرآمد عصر خود بود و حاصل آنهمه ثروت و مکنت و جاه و جلالش به دلیل نحوه افکار و سیستم مذهبی حاکم بر جامعه و تعصبات اسلامی دوران دگرگونی بعد مشروطیت و فرهنگ جنوب شهری تهرانی که رفتن به بهشت هدف اصلی زندگیشان بود و ازدواج های سه گانه با داشتن سه خانواده تواماً دریک خانه که ترس از مقام عظما حاشیه های رقابت پنهانی بین همسران که هرکدام سعی در بهبود زندگی فرزندان خود را داشتند و این عدم هماهنگی تربیتی به جائی رسید که هیچ یک از فرزندان ذکور حاج علی سرپولکی (پسران)نه اینکه یک رکعت نماز برای وی نخواندند بلکه اصلاً برای خود نیز نخواندند و کلاً هیچ کدام به مسجدو منبر و دیانت و دین (در عین احترام به عقائد دیگران) معتقد نبودند و کاری نداشتند در حالی که تمام عروس ها تقریباً از خانواده های معتقد با باورهای اسلامی بوده و این دوگانگی و در واقع چندگانگی و اختلاف سلیقه ها و بزرگ شدن بی رویه غیر قابل کنترل خانواده با کثرت سلیقه در نحوه زندگی وکهولت رئیس خانواده و عدم تمکین فرزندان که درآخرهای دوران زندگی که به قولی بالای صد سال و فراموشی، هر روزی که حاجی با انگشت جوهری به خانه می آمد اهالی متوجه می شدند یکی از اعضای فامیل سند ملکی را برداشته و فروخته و حاجی در محضری پای سندی را انگشت زده و بدینوسیله آن ثروت اندوحته را که می توانست با یک مدیریت صحیح پایه گذار سرمایه گذاری آینده نسل های بعدی باشد بباد داد.

این عکس مربوط به حدود سال هزارو سیصدو نوزده میباشد که منوچهر خان تغریبآ یکی دوساله بوده،نفرات نشسته از راست سرور اعظم همسر اکبر اقا اولین نوه پسری حاج علی،نصرت زمان مادر بزرگ من و همسر سوم حاجی،خانم چادری اول کارگر خدمتکار نصرت زمان،خانم چادری بعد نیره ملوک دختر دائی جان برادر نصرت زمان که بعد ها نام فامیل خود را از کلاه دوز به طاهری نخست تغییر داد جلوی نیره ملوک یکی از برادران امیر طاهری که این روزها توی تلویزیون های لس انجلسی در برنامه های سیاسی زیاد مشاهده میشود،کنار وی منوچهر سرپولکی جلوی بدری جهان و کنارش عزیز جان همسر اسماعیل سرپولکی نشسته اند،نفرات ایستاده از راست عمه ماهجبین،نیم چهره از عمو ایرجکنارش پسر قد بلند کریم کلاه دوز(طاهری نخست) جلویش عمو تیمور و کنارش مسعود سرپولکی و دختر ایستاده متآسفانه شناسائی نشد و نامش همراه پیشینیانم بدل خاک رفت.

سمت راست اسماعیل و سمت چپ حسین سرپولکی دو پسر حاج علی.