عمه زهراکه نمی دانم دختر اول بوده یا دوم بعد ها در قطعه زمین بزرگی کنار یکی از خیابان های فرعی تهران نو سابق (دماوند)،احتمالاً ایستگاه قاسم آباد چون سالها بعد که از آن منطقه عبور می کردم با ساخته شدن بناهای زیادی تغییر یافته بود و قدیما بیرون از شهر به حساب می آمد خانه بزرگی داشت که همراه پسر و عروس و دخترانش زندگی می کرد و ایشان هم بسیار به اسلام متعهد بودند چه همسر ایشان حاج احمد ناظم بکائی معروف به حاج ناظم طی دورانی از متولیان حرم امام حسین در کربلا بود و پسرش حاج محمود هم پسرانی بنام احمد,محمد و امیر داشتند و امیر در عنفوان جوانی گم می شود و هیچ کس از دلیل مفقود شدن وی اطلاعی نداشت و بعد ها در سال دوهزار و هجده در گفتگوی تلفنی که با عمو تیمور در امریکا داشتم توضیح داد که در همان دوران اختفای امیر که احتمالاً دلیل سیاسی داشته وی را در تهران جلوی حوزه نظام وظیفه اتفاقی دیده که کنار خیابان ایستاده است،توقف می کند و می پرسد که می تواند وی را به جایی برساند که با احوالپرسی و تشکر از هم جدا می شوند و احتمالاً آن آخرین تماس وی با فامیل بوده و دیگر ردش گم می شود.
مادرم تعریف می کرد روزی یکی از پسران عمه زهرا با حالتی غیر عادی به خانه می آید و در جواب مادر که چی خوردی می گوید "وغیره" خوردم و آن وغیره نوشته روی لیست اغذیه فروشی که وی در آنجا گویا غذا خورده واحتمالاً پیاله فروشی یکی از موسیو قاراپت های گوشه کنار شهر تهران بوده است .خانه بزرگ آن ها را از آن جهت بخاطر دارم که آن روز بعد از ظهر همراه مامان و نیره اعظم خانم همسرعمو ایرج از شهباز با تاکسی جهت تماشای سیسمونی عروس عمه زهرا که قرار بود بچه بدنیا بیاورد رفته بودیم و من فقط حیاط و باغچه های بزرگ و درختان و نهال های نو رس آنجا را بخاطر دارم که در کنارشان با بچه ها به جست و خیز مشغول بودیم و شاید آن موقع هنوز به سن مدرسه هم نرسیده بودم.
ضلع جنوب شرقی حیاط خانه آبمنگل زیر جنوبی ترین اتاق شرق ساختمان که آن وقت ها متعلق به عزیز جان همسر اسمال داداش(عمواسماعیل) بود توالت اصلی کل خانه قرار داشت که با پله های آجری حدود شش هفت پله به پائین می رفت . در پائین پله ها روی دیوار مقابلش درِ انباری بود که هرگز داخلش را ندیدم و با پیچیدن به سمت چپ وارد فضای کوچکی می شدیم که سنگ توالتش شرقی غربی و بسیار گُود بود و این توالت هیچ دری نداشت و اگر کسی می خواست از پله ها سرازیر شود سوال می کرد که آیا کسی اون پائین هست یا نه و چون این خانه برق نداشت تنها منبع روشنائی آن ، دریچه ای در بالا ترین دیوار روبروی فرد نشسته روی چاهک توالت که از کف حیاط جایگاه قرار دادن چراغ فانوس یا گرد سوز و یا پیه سوز بود که به آن چراغ موشی هم می گفتند ، جهت روشنائی شب های تاریک مورد استفاده قرار می گرفت، در میانه دیوار شرقی حیاط جلوی باغچه پلکانی قرارداشت که مارا به راهروئی می برد و با گذشتن از جلوی ورودی دو اتاق چپ وراستش در انتهای راهژو پلکان دیگری به پشت بام می رفت که در انتها به سمت راست متمایل شده و با عبور از در چوبی کوچک دو لنگه خرپشته یا خرپشتک وارد فضای باز پشت بام کاهگلی می شدیم که بارها زیر آسمان پرستاره اش حرکت شهاب سنگ های ستاره دنباله دار اجابت کننده آرزوهایمان را تعقیب کردیم.و خنکای شب های دیروقت تابستان را روی پوست خود احساس کرده و به خواب می رفتیم.
داستان های زیادی راجع به اتاق پنج دری از بابام شنیدم .تعریف می کرد هنگامی که اولین کارخانه برق در تهران مطعلق به حاج امین الضرب به فعالیت پرداخت کابل رساننده برق به خانه یکی از بزرگان مملکتی که در حکومت دستی داشته و در آبمنگل زندگی می کرده از روی خانه ما می گذشت چه آن وقت ها هنوز تیر حمل کابل برق در آن محله نصب نشده بوده و پدرم با نصب یک لامپ دویست وات و اتصال مقداری سیم از سرپیچ لامپ به کابل عبوری از بام خانه اتاق پنج دری را نورباران می کند که خرسندی بی نهایت پدر بزرگمان را به همراه داشته و دائم وی را دعا می کرده که با آن نور زیاد امکان قرائت شبانه قرآن را برای وی فراهم کرده و تا دیر وقت به خواندن قرآن می پردازد.
دران شب تابستانی به علت گرما که در اکثر منازل اهالی تهران درفضای باز پشت بامها و داخل پشه بند یا حاشیه حیاط خانه ها میخوابیدند تعدادی از پسران حاج علی رختخواب خود را توی ایوان جلوی پنج دری پهن کرده میخوابند.
تصویری از حاج علی سرپولکی جلوی پله های ورودی به راهروئی که من بعلت بدی کیفیت عکس نمیتوانم تشخیص بدهم کجاست، ایا ورودی از راهرو اصلی کوچه به حیاط است یا راهرو شرقی ساختمان که به پشت بام منتهی میشود یا راهرو گوشه جنوب شرقی که مارا به اطاق عزیزجان میبرد.در این صحنه وی با پالتو با رنگ روشن همراه جلیقه تیره زیر ان که از زیر یقه پالتو مشص است و پیراهن سفید،کلاه شاپو و تسبیح در دست احتمالآ در دوران شروع افول اقتدارش در دهه هشتم زندگی وی که بروایتی تاحدود نودو هشت نه سال و بروایتی دیگر بالای یکصدسال بطول انجامید همچنان سرپاست و من خیلی مایلم بدانم در این لحظه که لنز دوربین عکاس وی را جاودانه کرده بچه می اندیشد.
جعفر سرپولکی و همسرش عزت ملک.