کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش پنجم

تعدد ازدواج های حاج علی و خود محوری دیکتاتور مابانه با زمینه های فکری مذهبی متعصبانه اسلامی پایه گذار نابودی امپراطوری کوچک وی که در گوشه ای از تهران همچنان کوچک آن زمان تازه با ورود مشروطیت و آغاز سلسله پهلوی مدرنیست و مدنیت ،آزادی،حقوق برابر،امنیت،بهداشت،علم،صنعت و بالاخره هزاران بارقه تمدن را تجربه می کرد ، شد و با کهولت سن و عدم توان کنترل آهسته آهسته با زیاده خواهی فرزندان زنان سه گانه که رقابت در دستیابی بیشتر سهم خود و فرزند سعی در بهره برداری بیشتر منابع مادی خاندان به نفع خود و فرزندانشان و عدم اتفاق با یکدیگر و متاسفانه نا آگاهی و عدم تحصیلات فرزندان حاج علی که خود تحصیلاتش احتمالاً در سطح قرآن و مفاتیح الجنان و شاید صرف و نحو عربی بوده و لاغیر. نصرت زمان مادر بزرگ ما که به درس و مشق بچه هایش اهمیتی می داده که من باب مثال پدر من تا کلاس هفتم،هشتم دبیرستان را تمام کرده بود و به زمان خودش داشتن پایان نامه کلاس ششم مثل دیپلم بود و در جواب بارها سوالم از پدر در مورد سوادش طفره رفته حرف تو حرف می آورد که مبادا ما عدم تحصیلات عالیه وی را الگو قرار بدهیم ،و عمو جعفر که در ارتش خدمت می کرد و برای ما عمو جعفر سرهنگ بود و همه محله هم به وی جناب سرهنگ می گفتند در حالی که روی شانه لباس فرم ارتشیش دو خط نشانه ستوانیار دومی داشت و اینکه چقدر سواد داشت نمی دانم امابعد ها از مطالعات کتاب های کتابخانه اش به علاقه وافر وی به ادبیات پی بردم و داستان کتاب چشمهایش و داستانهای مختلف کتب سیاسی دوران مصدقی ها،توده ای ها و غیره مد آن روز ها را به ما من و عظیم پیشنهاد می کرد که مورد توجه من نبود و اینکه برادرم عظیم آن ها را مطالعه کرد نمی دانم.

همسر اول حاج علی گلین خانم نام داشت که هم نام مادرش بود و از این همسر پسری بنام حسین که من وی را هرگز ندیده ام و در دوران جوانی گویا بار بزرگی را که دو نفر از کارگرانشان نتوانسته بودند بلند کنند یک تنه برداشته بار قاطر کرده که طبق گفته مادرم بند دلش پاره شده و فوت می نماید.پسر دوم ابراهیم سرپولکی که چون برادر خواهرها حاج داداش صدابش می کردند برای ما عمو حاج داداش بود . پدر اکبر حشمت و عصمت که عصمت در جوانی از دنیا رفت،اکبر که من باز هم وی را ندیدم جزو مکانیسین های اولیه اتومبیل ایران بود و بعد ها در اداره قند و شکر به شغل سر مکانیسین مشغول ،و گویا در یکی از ماموریت ها که کامیون خرابی را یا بین راه در سرمای زمستان تعمیر یا به تهران می آورده دچار سرما خوردگی و ذات الریه شده در تهران فوت می کند و تنها پسرش مرحوم خسرو سرپولکی توسط عمو حاج داداش بزرگ شد.اسماعیل پسر سوم گلین خانم هم باهمسرو بدری جهان دختر بزرگش و پسران سه گانه امیر و مسعود و منوچهر جزو ساکنین آن خانه بزرگ و پسر چهارم گلین خانم قاسم داداش که کوچکترین و یکی یکدانه ته تغاری لوس گلین خانم بود هر گز ازدواج نکرد و آن اواخر توی اتاق کناری پنج دری که فقط یک درِ دو لنگه چوبی به تراس جلوی پنج دری باز می شد و هیچ منفذ و نور گیر دیگری نداشت زندگی میکرد،انسانی مستغنی که در عین فقر مادی طبعی بلند داشت و هرگز کسی از درونش آگاه نبود عزیز دردانه ای که همیشه تنها زیست زیر بار ازدواج نرفا و بسیار مهربان،در ثبت احوال دستی داشت و شناسنامه های همه فامیل یادگار زحمات وی است و همه را او برایمان گرفت و هر کدام از سرپولکی های تا نسل سوم با مراجعه به شناسنامه های خود ناخود آگاه یادی از وی می کنند .میهمان هرشب پیاله فروشی خیابان ری بود و در گوشه این میخانه لبی تر کرده آهسته در نشئه گی از باغ حاج ممدسن (حاج محمد حسن) و کوچه دانش و سپس کوچه نصیرالدیوان به خانه می آمد بدون صدا به اتاق تنهای تاریکش می خزید و در بستری که اگر صدیقه خانم دختر عمه یا مهر اعظم آن را روز بعد جمع نمی کردند همیشه پهن میماند و مهر صدیقه خانم خواهر زاده اش و مهر اعظم زن برادر ، ماموریت واگذاری گلین خانم را به انجام می رساند.

گلین خانم سه دختر نیز به حاج علی هدیه داد فاطمه خانم،زهرا خانم و طوبی،خدا بیامرز همش دنبال اسم های مذهبی و اسلامی بود و اگر ولش می کردند سی فرزند با نام سی جزو قرآن درست می کرد . فقط همسر سوم ،مادر بزرگ ما ساختار شکن بود که توانست اسم بچه هایش آن هم اسم دوم فرزندهارا، غیر اسلامی بگذارد البته در مورد عمو رحیم موفق نشد. احتمالاً آن موقع هنوز زورش به حاج علی نمی رسید.

سرپولک،یکی از قدیمی ترین محله های تهران است که هنوز در کناراودلاجان قلبش می تپد و خاطرات شخصیتهای تاریخی شهر تهران را در دل خود چون رازمگو حفظ میکند.

ماه جبین(خدیجه) سرپولکی اخرین دختر حاج علی و تنها دختر نصرت زمان که در دوران کودکی مادر خودر از دست داد.

عکسی با نسبت فامیلی بسیار جالب،رهبر گروه عمو ایرج دست راستش روی شانه مینو نوه برادرش ابراهیم داداش،دست چپش دور گردن منوچهر برادر زاده اش پسر اسمال داداش،بالاسر منوچهر برادر مسعود و بالاسر مینو عمو تیمور برادر تنی عموایرج ،نسبت ایرج، عموی مادر مینو،عموی منوچهر و مسعود و برادر تیمورخان و جذابیت موضوع اختلاف سن کم این گروه نسبت بیکدیگر،عمو،عموزاده،نوه عمو و برادر میباشدفاصله کم اختلاف سنی سه نسل را معجزه وار یدک میکشد واین تنها به همت رهبر این خاندان میسر شد.
این عکس هشتسالگی هوشنگ (محمد مهدی) سرپولکی پدر من سال ۱۳۱۰ نود سال پیش در عکاسخانه ای ناشناس و دکوراسیون پشت سر سوژه که بزمان خود بسیار مدرن بوده گرفته شده.