در زمان ما این اطاق به دو بخش غربی و شرقی بوسیله دیواری از هم جدا شده بودو ورودی غربی ان از همین گوشه ورودی حیاط به باغ بوسیله سه پله از کف زمین باغ به اتاق میرفت و در واقع سطح تمام اتاقها از حیاط پنج پله ارتفاع داشت و بخش شرقی این اتاق بزرگدو ورودی از حیاط و باغ در انتهای گوشه جنوب شرقیش بود که از حیاط با پلکان سنگی از کف حیاط بسوی شرق بالا رفته وارد پاگردی شده که سمت راستش از در شمالی وارد اطاق بزرگ اصلی دوقسمت شده میشدیم و میتوانستیم از مقابل همین ورودی از درب مقابل به باغ بزرگ وارد شویم ،توی این پاگرد فضای کوچکی بود که عزیز جان همسر عمو اسماعیل مادر بدری جهان،امیر،مسعود و منوچهر ان اواخر جهت اشپزی مورد استفاده قرار میداد.
زیر این اتاق بزرگ زیر زمین سرتاسری قرار داشت که از سطح حیاط و باغ با چار پنج پله پائین تر ساخته شده و پنجره های مشبک اهنی نور گیرش از دو طرف حیاط و باغ امکان استراحت در خنکای مرطوب دلنشینش را به اهالی گرمازده بعد از ظهرهای داغ تابستان تهران را میداد و از همین روزنه بود که بعداز ظهری پدرم متوجه سرک کشیدن شخصی از انتها و کنج دیوار راهروی ورودی خانه میشود و اهسته از زیر زمین به حیاط و از سمت راست به انطرف حیاط رفته و از پله های سمت راست به تراس جلوی اتاق پنج دری ،طول تراس را طی کرده واز گوشه یوارسر خود را از همان نقطه که ان شخص سر خود را جهت دیدن حیاط و خانه برای تخمین اوضاع و جو محل که معمولآ لباسهای روی بند و کفشهای جلوی در اتاقها و وسائل شخصی گوشه کنار حیاط منزل جهت سرقت مورد توجهش بوده بیرون میاورده طوری به جلو میبرد که با صورت با وی رودررو میشود و هیکل درشت بابام با ان هیبت ورزشکارانه ان چنان وحشتی در لحظه چشم در چشم شدن با فرد سارق ایجاد میکند که فرد بیچاره شوکه شده و از ترس دندانهایش بهم میخورده و با التماس و عذر خواهی و با دریافت احتمالآ وجهی جهت کمک به وی و غذائی برای خانواده اش راهی میگردد،اونوقتها مردم رئوف تر بودند و صفا و صداقت و نوعدوستی خلوصیت خودشو داشت و همنوع اعتبار دیگری.
هنگامی که از صحنه سینمای پنجره این زیر زمین به حیاط می نگرم خانواده پر زادو ولد ،حاج علی مرد مقتدر،متعصب با باور های دینی ،متمولی را می بینم که با سه همسر و سه گروه بچه های کوچک و بزرگ با اختلاف سنی بسیار که منباب مثال تفاوت سنی پدر من با ابجی فاطمه خواهر ناتنیش بالای جهل و دو سه سال بوده ثروت خود را از راه تلاش شبانه روزی با شاگردی پارچه فروش دوره گردی اغاز کرده بود که در کوچه های تنگ و باریک شهر و محله های اطراف تهران و دهات گوشه و کنارش کوله بار استاد را بدوش میکشید و از این خانه به در ان خانه محموله سنگین بار را برای ارائه پارچه ها و قماش میگشود تا به زنان درو همسایه پارچه های لباس و پالتو و کرباس و کتان و ملافه و رو لحافی و رو تشکی بفروشد و بعد ها خود اقدام به ادامه این شعل و ابتکار نسیه فروشی به اهالی و با رواج کار ورود به بازار و تجارت قماش فروشی،بنکداری و بلآخره تجارت و واردات از کشور های دیگر مثل روسیه شد. مادر بزرگ من که همسر سوم و سوگلی حاج علی سرپولکی مرحوم نصرت زمان کلاه دوز(طاهری نخست) احتمالآ در سن شانزده هفده سالگی بخانه حاج علی میاید که شاید وی بالای پنجاه سال داشته و پس از بدنیا اوردن چهار پسر بنامهای رحیم، هوشنگ(محمد مهدی) ایرج(مظفر) تیمور و ماه جبین (خدیجه )احتمالآ در سن چهل و چند سالگی با ابتلا به سرطان رحم از دنیا میرود .در حالیکه همسر دوم حاج علی که بزرگتر ازوی بود تا سالهای دهه چحل در قید حیاط بودبانوی بسیار مهربان و دوست داشتنی که خیلی به ما بچه ها محبت میکرد،فرزندان خانم اعظم عمه فخرزمان،عمو جعفر و عمو اصغر هیچ کدامشان بچه دار نشدند،عمو اصغر در همان دهه سی با بیماری سل در گذشت . در زیر زمین بزرگ این خاته از بدو ورود از پله های حیاط شمالی در سمت چپش کوشه تاریکی که بصورت انبار لوازم اسقاطی و مستعمل طلمبار شده سالیان دور ،بی توجه ساکنین ان خانه زمانه من، خاک میخورد و در زمان رونق و برو بیای دوران اقتدار حاج علی که حالا سالیان درازیست که حتی نامش نیز از خاطره ها محو شده انبار اذوغه از گوشت و روغن که اون زمانها با خیک از دهات میاوردند و بنشن و حبوبات سالیانه که مامانم تعریف میکرد هر سال اخر تابستان با چها پنج شتر از دهات و املاکمان میاوردند و یکی از ان دهات دورسون اباد دهی بود که املاک هکتاری بسیار زیادی توسط حاج علی خریداری شده بود و اطراف شهر ری قرار داشت و امروزه محل پالایشگاه شهر ری میباشد .
از راست سرور اعظم همسر اکبر سرپولکی نوه پسری حاج علی و سمت چپ نصرت زمان همسر سوم حاج علی سرپولکی در کنار همسر با اختلاف سنی شاید بیش از چهل سال.
خانم اعظم همسر دوم حاج علی سرپولکی.