باباز شدن در ورودی کریدوری یا راهروی پنج شش متری با سنگ فرش هایی از جنس سنگ خارای مستطیل شکل حدود ده در پانزده سانتی روبرو می شدیم که یک پله از سطح هشتی پائین تر و به علت سقف های بلند بناهای قدیمی سنتی راهرو ، مانند سرداب های داستان های افسانه ای بود که دیوارش از گچ اما رنگش را هیچگاه تشخیص ندادم چه آنچنان تاریک بود که با باز شدن در،نور هشتی امکان دید را میسر میکرد، نیمه دیگر کریدور نیز بعداز پیچ ، انتهایش به راست از حیاط نور می گرفت و ناهموار بودن سنگفرش هایش در اثر رفت وآمد زیاد طی سالیان دراز کاملاً قابل احساس بود .
در میانه راهرو سمت چپ در، اتاقی بود که هیچ روزنه و نورگیری نداشت و به عنوان انباری مهر اعظم همسر عمو رحیم استفاده می شد،بانوئی که عصاره مهربانی و رافت بود و هرگز علیرغم شیطنت ها و خرابکاری های دوران کودکی مان وقتی به نزدشان به میهمانی می رفتیم از آتش زدن درخت های خشک شده کنار باغ تا پراندن کبوترهای داخل قفس پشت بام عمو رحیم و باد بادک هوا کردن روی همان پشت بام و یا شنا در حوض ، میان حیاط، لب به شکوه نگشود و بردبارانه حرمت میهمان را نگه می داشت و ما آنچه در دوران زندگی در خانه خودمان از ترس مادرِ سخت گیر، نداشتیم، در خانه آن ها آزادانه انجام می دادیم.
بارها اتفاق افتاد که تنهائی از این راهرو که برایم حکم دهلیز دراکولا را داشت،گذشتم و هیچ گاه به بلندای سقفش نمی نگریستم و تا حد ممکن آنچنان سریع آن مسیر ده پانزده متری را طی می کردم که هیچ دیو و ددی به گرد پایم نمی رسید و تمام نیروهای اهریمنی و اجنه که در پی نابودی من بودند عقب می ماندند،انتهای این دهلیز ورود به شهر شادی و نور بود و تمام اهالی از بزرگ و کوچک با روی باز به استقبالمان می آمدند و دید و بازدید خصوصاً روز اول عید نوروز ها که جزو واجبات سنت خانوادگیمان بود و به اتاق های یکایک عمو ها و عمه ماهجبین و صدیقه خانم دخترعمه طوبی که او هم آنجا زندگی می کرد می رفتند و با دریافت عیدی و بوی آن اتاق های تازه خونه تکونی شده همراه بوی میوه و شیرینی های خوشمزه که وصف ناشدنیست و با اینکه دیگر مثل دوران کودکی، شامه ام آنچنان حساس نیست و بو ها را به سختی تشخیص می دهم هنوز هم احساسشان میکنم.انتهای کریدور که با سه یا چهارپله از سطح حیاط بالا تر بود در آخرین قسمت سمت راستش در ورودی اتاقی قرار داشت که ابتدای دیوارش از سر پیچ میانه کریدور شروع می شد و بعد از ورود به درونش سمت چپ به اتاق دیگری باز می شد. در میانِ حیاط حوضی مستطیل، منبع شستشوی ظروف و لباس و دست و صورت و آبیاری گلدان ها و باغچه های اطراف حوض و در ضمن آفتابه توالت هم از همین حوض پر می شد، درسمت چپ انتهای راهرو قبل از ورود به حیاط یا ارتفاع یک پله بالا تر از سطح راهرو به تراس مسقفی وارد می شدیم که جلوی اتاق بزرگ سرتاسری با پنج در چوبی بلند که باز با یک پله بالا تر از سطح تراس قرار داشت و اتاق نشیمن خانواده عمورحیم بود . این سقف بعدها فروریخت و دیگر ساخته نشد،درهای ورودی پنجگانه این اتاق پنج دری به تراس یکی از زیبا ترین آثار تزئینی زمان خود بود و با شیشه های چند رنگی ،زرد و ابی وقرمز کتیبه بالای هرکدامشان و شیشه های نورگیر میانه و پاشنه های در،که کار لولا را انجام می داد و تمام اتاق ها را شامل می شد.توی این اتاق ساعت دیواری جعبه ای بزرگی آویزان بود که هر یک ربع ساعت یک تک زنگ و هر نیم ساعت نیمی از یک ریتم آهنگ و هر چهل و پنج دقیقه سه چهارم و هرساعت علاوه بر کل آهنگ تعداد ساعت های آن زمان را می زد و در واقع در تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز مشغول نواختن بود که اهالی خانه ککشان هم نمی گزید و شاید بر اثر عادت نمی شنیدند اما من شب هائی که آنجا میهمان بودم تا صبح بارها به یک ریتم یکنواخت تکراری گوش می کردم.
از پله ها که پایین می رفتیم کف حیاط با آجر های ختائی چهارگوش فرش شده وهنوز پس از سالیان دراز مقاوم و محکم در جای خود پابرجابودند و پس از طی مسافتی در میانه حیاط جلوی اتاق وسطی چون هر طرف غربی و شرقی حیاط دارای سه اتاق بود پلکان عمیقی ما را به پاشیر آب انبار، محل آب شرب و پخت و پز خانه هدایت می کرد و حدوداً پانزده شانزده پله پائین تر از سطح حیاط قرار داشت.اتاق سومی سمت راست متعلق به عمو تیمور و سپس در اریب گوشه ساختمان که بین این اتاق های غربی و جنوبی و این در که فقط چهارچوبش بجا مانده بود با دو پله بطرف بالا به سطح زمین باغی می رفت که مکمل خانه بود،اتاق سمت چپ که با تعداد پنج درِ شمالی به حیاط و پنج درِ جنوبی به باغ باز میشد و شاهد زندگی بسیاری بود که دیگر نیستند.
حاج علی سرپولکی با کلاه پهلوی.
این گوشه اریب ورودی حیاط به باغ میباشدو در این صحنه از راست به چپ عمو ایمور ،عمه ماهجبین،مهر اعظم مسر مورحیم، نصرت زمان همسر سوم حاج علی منیر اظم مادر من که در شانزده سالی لزدواج کرده بود.