ایرج(مظفر)سرپولکی نهمین پسر و سیزدهمین فرزندحاج علی سرپولکی متولد سال هزارو سیصد وده ودرزمان حکومت رضاشاه درخانه پدری آبمنگل کوچه نصیرالدیوان متولد شد.عزیز کرده ای که هنگام مدرسه رفتن اگر با هزار ناز و نوازش پدر و مادر و اهالی خانه به مدرسه می رفت حتماً روی شانه خانه شاگردکه فقط برای همین کار استخدام شده انجام می گرفت و مامور فوق بایستی سر زنگ تعطیلی مدرسه جهت به دوش کشیدنش حاضر به رکاب پشت در آماده باشد،با این اوصاف که بر مبنای ضرب المثل ناز کش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن او نازکش داشت و کسی جرات نداشت خلاف خواسته هایش عمل کند،صورت زیبای نقاشی شده و چشمان عسلی که به زاغی می زد با موهای مجعد سیاه ،حاضر جوابی و بذله گویی مخصوص خود که کسی را توان مقابله لفظی با وی نبود،وی را از خانه گلوبندک برای اولین بار بخاطر دارم و جشن عروسیش را در همان خانه و رفت و آمد اقوام و فامیل و دوستان و آشنایان کاملا در خاطرم مانده و عروس زیبایش را ،و آن روزی را که در اتاق بالای خانه اش باچراغ پریموس تخمه هندوانه بو می داد ، آن ها را سوزاند و جزغاله کرد و می خندید . او نیز همانند پدرم به شغل مکانیکی پرداخت و در این حرفه سر شناس بود . بعدها ساکن شهباز کوچه باغ بینش پلاک بیست و سه شدیم و این خانه را با پدرم شریکی خرید و سال ها تا زمان بعد از تولد نابغه دختر دومش که به خانه ای در کوچه باغ فرید شهباز اسباب کشیدند با هم زندگی کردیم و هر روز صبح و شب با هم بودیم .ایرج در میدان خراسان شهباز در تعمیرگاه اسکوئی کارگاه مکانیکی خود را اداره می کرد تا زمانی که پدرم قطعه زمینی در خیابان خاوران که آن وقت ها جاده مسگرآباد یا جاده مشهد نام داشت خرید و تعمیرگاه جدیدی بنا نمود و تعمیرگاه قبلی خودرادرخیابان شهباز به وی فروخت و من بعدهااز سال چهل و هفت به بعدکه گواهینامه رانندگی پایه دوشخصی خودرابه شماره۱۰۴۶۰۸ در تاریخ ۳/۴/۱۳۴۷ از اداره راهنمائی تهران دریافت کردم هر از چندگاهی که احتیاج به اتومبیل داشتم به آنجا مراجعه می کردم واتومبیل های وی را قرض کرده به تفریح می رفتم . داشتن گواهینامه آن وقت ها که همه امکان گرفتنش را نداشتند این امتیازروداشت که همه رفقاودوستان به آدم احتیاج داشته وآدم رادر تمام مسائل خصوصیشان شریک می کردند مخصوصاً در قرار ملاقات های پنهانی روابط دختر و پسرهای تین ایجر آن دوران که جرم به حساب میآمد و ما با دوستان دختر و پسرهمسن وسال های خودچه روزهائی را که درپارک های نیاوران،ساعی،تریاها و دانسینگ های مختلف گذراندیم و در تمام آن هامن نقش کلیدی داشته و رانندگی اتومبیل های پدر،عمو،و یاکرایه ای که آن وقت ها مد بود به عهده داشتم و هر از چندگاهی اتومبیل فولکس عباس تارزان در کوچه دردار بین خیابان ری و شهبازویابنگاه اجاره اتومبیل ایستگاه خرابات خیابان شهباز که من عاشق رانندگی با آن اتومبیل آریای سبزمغز پسته ایش بودم ،سر بند،تهران پارس،خیابان پهلوی را هنگامی که دوست دختری کناردستشون نشسته بود نه که رانندگی بلکه پرواز می کردیم وبا آهنگ های صفحه گرام اتومبیل که علاوه بر رادیوروی اتومبیل های آن موقع جزو وسائل لوکس به حساب میآمدبه آهنگ های رامش و گوگوش ونوش آفرین وده هاخواننده روز دنیای موسیقی آن دوران گوش می کردیم وآهنگ های بیتل هاو جیمبراون وجیمی هندریکس،پاپ کُرن وبقیه،خونمان را بجوش می آورد و هی دوربرداشته سعی در گذراندن هرچه سریع ترزندگی خودرا داشتیم و هی سعی می کردیم منابع محدوداین موهبت رو بسوزانیم ونمی دانستیم منبع آن رو به زوال است و عاقبت تهی شده،روزی می رسدکه اثری از آن همه انرژی نخواهد بود.عموایرج که فقط هفده سال اختلاف سنی با من داشت برایم شخصیت والائی بود که جایگاه و مقام خاص خودش راداشت وبا رفتنش که خیلی زوداتفاق افتاد بعد از حسین پسر بزرگ حاج علی سرپولکی واکبر آقا پسر عموحاج داداش سومین سرپولکی بود که درسن جوانی درگذشت و بقیه سرپولکی ها همگی بالای هفتادهشتاد سالگی مرحوم شدند البته محدوده هشتاد بیشترعمومیت داشته وسرپولکی هاتا ته فتیله را هم سوزانده و به این راحتی از دنیا دل نکنده تا آخرین قطره سوخت را مصرف می کنند.من آخرین نفری بودم بجز علی آقا پسرش که وی را در بیمارستان ملاقات کرد،ایرج خان را دیدم و با وی صحبت کردم و آن بعد از ظهر انتهای تابستان و شروع پائیز که هنگام رفتن به بیمارستان پارس بین راه از خاتون آباد برایم کبابی را آورد که از گوشت قربانی رفع بلای چشم زخمِ خریدِ پیکان صفرکیلومترش تهیه کرده بود و من درآن میهمانی روزجمعه باغ خاتون آباد به علت کاردرتعمیرگاه شرکت نکرده بودم،آنقدردرکنارم نشست تا کباب چنجه با نان سنگک و گوجه راخوردم و با هم صحبت کردیم وبین صحبت هایش یک جمله مرا همیشه آتش می زند,عمو دلت برای من بسوزد من خیلی جوان بودم و این آخرین دیدار ما بود.