اصغر آقا سرپولکی ششمین پسر حاج علی که من فقط ایشان را درخانه گلوبندک بخاطر دارم،دو اتاق بزرگ تودرتو بالای زیرزمین های بلند تر از حیاط بزرگی که بعد ها پس از فروش آن خانه به پارکینگ اتومبیل بزرگی تبدیل شد که روبروی پزشک قانونی کمک زیادی به بازاریان صاحب اتومبیل می کرد تا در طول روزِ کاری خود با خیال راحت اتومبیل هایشان را آنجا پارک کنند.من فکر می کردم که وی هرگز ازدواج نکرده و در شجره نامه خاندان سرپولکی نیز چنین آمده اما بعد هادرتماس های تلفنی با مرحوم عمو تیمور در آمریکا ایشان توضیح داد که عمو اصغرازدواج نا موفق منجر به طلاق داشته که احتمال می رود بخاطر بیماری سل که عاقبت جانش را گرفت بوده باشد.ایشان در خانه گلوبندک با مادرشان بانو قمر فخار(خانم اعظم) همسر دوم حاج علی زندگی می کردند و ندیمه ای داشتند بنام مرضیه ،خانمی جوان و بسیار بلند قد که در پرستاری ایشان در آن سال های آخر به خانم اعظم کمک می کرد.عمو اصغر گرامافونی داشت که توی اتاقشان کنار دیوار روی میزی قرار داشت وقتی برای اولین بار به ما گفت بچه ها می آیید بریم براتون گرامافون بذارم؟ و من با بچه ها، زهره و فریدون و عظیم را به اتاقش برد نمی دانستم منظورش چه بود اما فریدون می شناخت و ما را کنار گرامافون به زمین نشاند ،با هندل فلزی آن را کوک کرد و سوزن ابتدای بوق میکروفون و روی صفحه در حال حرکت قرار داد و صدای قمر از دهانه بوق حلزونی برخاست و داشتیم کیف می کردیم که مادرم صدامون کرد و با تشر و به زور ما را به اتاقمان برگرداند و من که با دیدن آن دستگاه جادوئی سحر شده ،هوش از سرم پریده بود و حیران خلاقیت همکاری صنعت و هنر شده شعف ناوصف شدنی ،خلسه روح حساسم را برای اولین بار تجربه می کردم بایستی همراه برادر کوچکم آن جا را ترک می کردم در حالی که زهره و فریدون آنجا ماندند وحالا دلیلش را می فهمم که احتمالاً بخاطر بیماری مسری سل عمو، ما از کیف کردن محروم شدیم و حتماً عموی بیچاره هم که واقعاً من را خیلی دوست داشت حالش بد جوری گرفته شد، اینکه گفتم آن خدا بیامرز من را خیلی دوست داشت یادم می آید روزی با بچه ها ،من و عظیم و زهره و فریدون توی کوچه منشعب از خیابان اصلی که درِ جنوبی خانه مان به آنجا باز می شد مشغول بازی بودیم وعمو اصغر ماها را به کارگاه نجاری که در انتهای کوچه بود برد، یک در قوطی فلزی احتمالاً قوطی رنگ از کنار میز نجار برداشت و یک تخته بلند مثل خط کش را برداشته با میخی در مرکز در قوطی آن را به تخته با چکش کوبید و بین همه بچه ها که مشتاق داشتنش بودند به من داد و اشاره کرد که با آن برانم و من با چرخاندن آن چرخ فلزی روی زمین و در دست داشتن دسته اش بدنبالش دویده کیف می کردم و خود را در قالب راننده اتومبیل حس می کردم و بچه ها نیز بدنبالم روان.مرضیه ندیمه عمو اصغر دختری خندان بود یا به نظر من چنین میآمد و روزی را بخاطر دارم دختر لالی که همسن و سال خودمان بود برای بازی به خانه ما آمده بود ،معمولاً بعضی همسایگان بچه هایشان را برای بازی به خانه ما می فرستادند آن روز مرضیه آن طفل را کنار دیوار اتاق عمو رحیم و مهر اعظم خانم آورد جائی که زنبورها آنجا لانه گذاشته بودند و تکه ای چوب به داخل لانه آنها کرد که ناگهان سیل زنبورها جهت دفاع از کاشانه خود حمله ور شده و دختر بچه بیچاره میان زنبورها که بر سر و رویش ریخته بودند گریان دور حیاط می دوید و من با آن سن کم خیلی احساس تاسف می کردم که چگونه انسانی برای تفریح می تواند باعث زجر کشیدن دیگران بشود و اصولاً چه لذتی در عذاب دیگران وجود دارد و از همان دوران یاد گرفتم از درد دیگران نمی توان کیف کرد و همیشه افسوس می خورم که چرا نمی توانستم جلوی چنین بی عدالتی را بگیرم .
عمو اصغر تاب آن بیماری را که امروزه بسیار پیش پا افتاده است نیاورد و مرحوم شد و من روزی را که از صبح زود برو بیا و رفت و آمد فامیل دور و نزدیک به خانه مان زیاد شد را به خاطر دارم و رفتن تابوت عمو از منزلمان که دیگر بعد آن باز نگشت . مرضیه خانم را هم بعد ها شنیدم در جوانی با ابتلای بیماری سرطان درگذشت .خانه ما دو در ورودی شمالی و جنوبی داشت با دو حیاطِ شمالی که کوچک تر بود با حوض گرد در وسط، و حیاط بزرگ با حوض بسیار بزرگ مربع مستطیل با باغچه های شمشاد و گل های رنگارنگ، سطح حیاط بزرگ پائین تر از حیاط کوچک بود و توسط یکی دوپله از هم اختلاف سطح داشتند،این خانه بعدها که من در ایران نبودم تخریب و ساختمان بزرگی به جایش ساخته شده و مغازه های برِ خیابان اصلیش چندین دفتر و تجارتخانه مدرن ساخته شده و کودکی های مرا با سنگدلی زیر خروارها ستم مدفون کرده ودر سفری که چندسال پیش به تهران داشتم عکس هائی از کنار خیابان و پیاده روی آنجا گرفتم که دیدنشان مرا دگرگون می سازد.
صحنه عکس حیاط خانه حاج علی جلوی ایوان اطاق پنج دری که از سطح حیاط بالا تر است و ارتفاعش را از کف حیاط با اندازه قد افراد ایستاده در عکس میتوان حدث زد این دیوار از کف حیاط با آجرهای خطائی بصورت افقی چیده شده ساخته شده که در ردیف بالائیش بصورت عمودی قرار گرفته و کف این ایوان یا تراس بزرگ سرتاسری جلوی اتاق پنج دری قرار دارد و ما سه درِ، این اتاق را در عکس پشت سر حضار میبینیم که چون از زاویه پائین به گرفته شده نفر نشسته داخل درِ باز وسطی اتاق فقط سرش پیداست که بسیار نا مشخص و غیر قابل شناسائی است،و چون ما از پائین به اتاق نگاه میکنیم و فاصله لبه ایوان تا اطاق حدودآ سه متر یا بیشتر میباشد قادر به دیدن بدن و هیکل شخص مربوطه نمی شویم، ساعت حدودآ اوائل روز میباشد و نگاه ما از جنوب حیاط به شمال است پس بنا بر این آفتاب از سمت راست ما از شرق میتابد که امیر سرپولکی با دست چپش چشم را از نور شدید آفتاب محافظت میکند،(نفر پائین عکس وسط) زمان احتمالآ فصل بهار و شاید اردیبهشت ماه باشد که خسرو سرپولکی پسر اکبر اقا روی زانوی پدر با شلوار کوتاه در حالی که با دست راست نگهداشته شده و در انگشت چهارم حلقه ازدواجش برق میزند ،از قرائن بر میاید که خسرو بیتابی میکند چه از حالت پای چپ که انگشتانش بسوی بالا و دست چپش نیز بالا و جلوی کراوات اکبر اقا لحظه ضبط عکس را در این قسمت کمی مات و مخدوش کرده و حکایت از تکان و ثابت نبودن هنگام عکسبرداری دارد،در گوشه راست پائین طفلی مشاهده میشود که با پیراهن سفید کوتاه و بدون شلوار ایستاده با دستانش چیزی مثل شاخه درخت را بلند کرده که بخشی از بدن مهر انگیز را پوشانده است(مرحوم مهر انگیز دختر عمه طوبی که هم اکنون در گورستانی در شهر هاناو استان همسن آلمان نزدیک فرانکفورت مدفون میباشند در تمام مدت دوران کودکی وظیفه پرستاری مادر بزرگش گلین خانم همسر اول حاج علی سرپولکی را به عهده داشت که مدتها بیمار بود و از آن دوره شکوه میکرد و ناراضی بود که چنین وظیفه سختی را به عهده دختر جوانی گذاشته بودند که وی را از لذائذ یک زندگی شیرین دوران کودکی که حق هر بچه ای است محروم کرده بودند )و من خیلی متآسف که چرا آن زمان که ایشان در آلمان زندگی میکردند بیشتر در این مورد از وی سوال نکردم و ما متآسفانه چه موقعیتها و اطلاعات ذیقیمتی را از دست دادیم) ،صورت این طفل پیدا نیست زیرا سرش بزیر بوده و جلوی پای خود را می نگرد اما از شرائط بر میاید که شلوار بپا ندارد و عکاس با آن دوربین های عهد خود نمی توانسته بیش از این برای ما یادگاری بگذارد و فقط نافش را با شکم و کشاله ران ها بنمایش گذاشته و ناظرین را از بقیه اش محروم کرده ،البته با مقایسه حدود سنی این طفل با عکس سمت چپِ صحنه عمه ماهجبین با پیراهن شطرنجی که احتمالآ روپوش مدرسه میباشد میتوان حدث زد که ان بچه مرحوم عمو تیمور باشد،در کنار اکبر اقا سرور اعظم را مشاهده می فرمائید که دستهایش را روی ماهت گذاشته و حلقه ازدواج ایشان نیز در انگشت چهارم دست راست قابل مشاهده است،در آلمان و شاید اروپا رسم است که حلقه ازدواج را در انگشت چهارم دست چپ که به قلب نزدیک تر است می اندازند و آنهائی که همسرشان فوت کند حلقه را به انگشت چهارم دست راست منتقل کرده و تا زمانی که دیگر ازدواج مجدد نکنند به عشق گذشته خود وفادار می مانند.
پشت سر عمه مآهجبین قسمتی از کله مسعود سرپولکی مشاهده میشود و بین اکبر اقا و سرور اعظم جوانی با پیراهن سفید احتمالآ عبدالوهاب اولیائی تک پسر عمه طوبی وبرادر مهر انگیز میباشد،مهر انگیز متولد هزارو سیصد و چهار بوده که در سال هزارو سیصد و نود و چهار در سن نود سالگی در بیمارستانی در آلمان چشم از جهان فروبست ،حاصل زندگی وی یک پسر و سه دختر میباشد ،پسر و یکی از دخترانش هم اکنون ساکن آلمان میباشند و سالها پیش که مرحوم پدرم همراه مادر به آلمان مسافرتی داشتند چند روزی در منزل ایشان میهمان بودند و این دائی و خواهر زاده بعد از مدتها در کنار یکدیگر بودند و من هم زمان عمه ماه جبین را که با محسن آقا کرباسچی همسرش به فرانسه مسافرت کرده بودند به فرانکفورت آوردم و مدتی دورهم بودیم.یادش بخیر و گروه همگیشان شاد تا از ما هم چنین یاد کنند.