سالیان سال است که این عکس ها در آرشیو و آلبوم خانوادگی فامیل واقوام خاک خورده وگاهی هم دست به دست شده وهمه درحفظ این آثار به عنوان یک اثر تاریخی و پر ارزش خانوادگی کوشیده اند و آنهارادرصندوق خانه های خودپنهان کرده وهیچگاه هیچ کداممان از جاودانانِ این عکس هادرموردزمان، مکان،انگیزه،موقعیت خانواده،تاریخ و خلاصه هزاران سوال دیگرنپرسیدیم ویا به فکرمان نرسید و بادیدن این همه تصاویر یادگاری فقط به چهره ها نگریسته،به قرابت و نسبت فامیلیشان به خوداندیشیدیم وبا آنکه آنها را ازصمیم دل دوست داشتیم هرگزبه صرافت سوالات بی جواب کنونی نیفتادیم که می توانست راهنمای رابطه احساسی شراکت ما در این صحنه هاباعزیزان سفر کرده باشد. افسوس که دیگر هیچ یک ازنسل اولی ها در قید حیات نیستند وبارفتن عمه ماهجبین آخرین بازمانده فرزندان حاج علی سرپولکی کلاً ارتباط با آن نسل قطع گردیده ، بند اتصالمان پاره شد، سایه هایشان درافق ناپدیدگشت وما ماندیم و هزاران سوال بی جواب که اجباراً بر مبنای حدسیات و رویا هایِ شخصی آن ها را رفع ورجوع می نمائیم ومانندتاریخ نانوشته نقل قول شده اساطیری که سینه به سینه به مارسیده و به بازماندگانمان می سپاریم ومن آرزو می کنم زندگان کنونی احساس مسئولیت بیشتری کرده و چند خطی در توضیح تصاویر دردست و آینده خودوخانواده شان بنویسند که روزی به کار خواهدآمد گرچه امروزه با وجود فضای مجازی دیگر آلبوم عکس خانوادگی منسوخ شده اما آرشیوهاوذخیره های همین فضای مجازی امکان گسترده ای درحفظ تصاویردراختیارنسل های آینده می گذارد.در تصویر بالا که سه عزیزِجان مادرمقابل دوربین ایستاده وخدامی داند به چه می اندیشند هزاران سوال بی جواب فکر مرا به خود مشغول می دارد.زمین زیر پای آن هاکه روی لبه آجری هِرِّه(لبه بلند تر از سطح زمین جلوی ایوان یا تراس یا طاقچه روی دیوارحیاط واتاق که آجرهایش را جهت استحکام و استقامت بطور افقی اما روی سطح باریک می چیدند و ما این نوع چیدن آجر را در لبه ایوان جلوی پنج دری خانه حاج علی سرپولکی درعکس خانوادگی اکبر آقا با سرور اعظم پشت سرمهرانگیز می توانیم ببینیم)ایستاده اند نشان از بیرون بودن در فضای خارج ازساختمان می باشدواما صحنه پشت سرشان عکس منظره ای است که بیشتر باسمه ای ونقاشی وار است و نورطبیعی روشن کننده صورت سوژه ها و سایه های زیر پایشان بسانِ ایستادن زیر سایه درخت می باشد که تابش نورآفتاب از لابلای شاخ وبرگ های درخت روی زمین واین همه منظره پشت سر با بناهای دوگانه عمارت سمت چپ و ساختمان وبرج وباروی سمت راست که در دوردست تراست ودرختان سرسبز و قله کوه پشت درخت و بناها،همگی نکته های پنهانی وعلامت سوال های بی جواب ماست ومی شود به این نتیجه رسیدکه صحنه پشت آن ها تابلوی پارچه ای بزرگی می توانسته باشد که عکاس های آن دوران باخود به منازل و خانه های مشتریان برده وبانصبشان روی دیوارحیاط واتاق هابه ثبت آثارجاودانه خود می پرداختند وازآنجا که تعصبات اجتماعی آن دوره سیستم وروابط خانوادگی،محدودیت ایاب وذهاب همسر که جزو محرمات به حساب میآمد و بایستی ازچشم نامحرم دور بماندوحتی شنیدن صدای اولیامخدره ها نیز ازگوش مردان غریبه گناه شمرده می شد واگر مرد غریبه ای صدای زنی رامی شنید برای شوهر به مثابه جرم بزرگ زنا بود،می توان شاید نتیجه گرفت پرده نقاشی آویزان روی دیوار یکی از زوایای خانه است، در اینجا نحوه پوشش مارابه فصل سرد می بردکه پالتوو لباس زمستانی مرسوم آن زمان رابه نمایش گذاشته،احتمالاً هوا سرمای زنندهای داشته که عمه ماهجبین با در دست داشتن کیف چرمی با لبه و چفت یا قفل میانی و زنجیر دسته آن و دستکش چرمی سیاه رنگ در دست راست،دست چپ خود را در آستین از سرما پنهان داشته و هر لحظه منتظر اتمام عکسبرداری است تا احتمالاً به اتاق و زیر کرسی داغ برود،پالتوی مشکی بلند با کمربند سگک دار پهن ،دکمه های رنگ روشن پالتو و پیراهن رنگ روشن زیر آن که یقه اش معلوم است . اگر ایرج خان را اینجا در سن دوازده سالگی در نظر بگیریم زمان این عکس سال هزارو سیصد و بیست و دو خواهد بود که قدمتش تا هزارو چهارصد، هفتاد و هشت سال می شود و هنر عکاسی هفتاد و هشت سال پیش قابل تحسین است،لباس عمو ایرج با آن پالتوی پشمی دورنگ زخیم با یقه پهن و شال گردن و عمو تیمور که با آن سن کم ، کت و شلوار ی به تن دارد که شلوارش کوتاه وتا زانومی باشداماشلوار چسبان یاجوراب ساقه بلند زیرآن پاهارا ازسرماحفظ می کند،پلوور زیرِکُت بایقه بزرگ برگشته روی یقه کت با لبه حاشیه سفیدکه تّنگً بسته شدن دکمه های کت حکایت از ضخامت آن دارد و بلندی یقه این پلوور احتیاج به شال گردن را منتفی ساخته،گردن را گرم نگاه می داشته..
در تصویر بالا خانم بدری جهان سرپولکی دختر عمو اسماعیل که همراه کیومرث با عینک دودی،کامران با پیراهن سفید و سیاه و خسرو نوه عمو حاج داداش پسر اکبر آقا در حال نوشیدن دیده می شوند این عکس که دختر عمو به لباس و شلوار اسب سواری مجهز است احتمالاً در میدان جلالیه که مخصوص اسب دوانی بود، گرفته شده و شایدم در بیابانی یا دهاتی که چون هیچ یک از صاحبان این تصویر در قید حیاط نمی باشند با حدسیاتمان دل خوش می داریم، در گوشه سمت راست عکس می توان از کنار دست چپ کامران قسمتی از پشت فردی را دید که چوبی بدست دارد که به چوپان می ماند و تعدادی گوسفند در سمت راست وی دیده می شوند و جذابیت داستان این عکس کفش های شبرو مد روز هر سه جوان پانزده شانزده ساله است که با رنگ سفید و سیاه خود توجه هر بیننده ذره بینی را جلب می کند و الامد بودن ناظرین در صحنه به زمان خود.قدمت این عکس به حدود شصت و پنج سال پیش می رسد و با نگاه کردن به چهره و چشم های هرکدامشان نمیتوان متاسفانه به افکارشان در لحظه گرفتن این عکس پی برد اما حداقل شادمانی چهره هایشان جاودانیست و یادشان گرامی.
تصویری با قدمت حداقل هفتاد سال که پدیدآمده چند عکس عتیقه دیگر که اکثراً توسط نتیجه عمو حاج داداش حسین سرپولکی به گروه خاندان سرپولکی فرستاده شده و متاسفانه زمانی این عکس ها را بدست آوردیم که دیگر دو فرزند آخر حاج علی عمو تیمور و عمه ماهجبین دیگر بین ما نیستند که در موردشان اطلاعاتی در اختیارمان بگذارند ،این عکس دوران جوانی حشمت خانم دختر عمو حاج داداش و همسرشان حبیب الله ذوالفقاری(معروف به ولتاژ) در کنار اتومبیل کادیلاک دهه چهل میلادی عکس یادگاری گرفته اند.آقای ولتاژ که حاج خانم ندیمه آخری های عمو حاج داداش هرگز نتوانست نامش را درست تلفظ کند ، وی را گِولتاژ تلفظ می کرد صاحب تعمیرگاه یخچال و فریزر و دستگاه های سرد کننده در خیابان سعدی شمالی نزدیک مخبرالدوله ایستگاه فعلی مترو تهران بود آنها در یکی از خیابانهای فرعی خیابان بهار زندگی می کردند و من شب عروسی مینو خانم تنها فرزندشان با مهندس رضوی را بخاطر دارم و چه شب پرنشاطی بود و تمام فامیلم که آن زمان هنوز ریزش در بین ما شروع نشده بود آن شب آنجا جمع بودند و سرو صدای شادمانی و سروران گوش فلک را کر کرده بود و من نمی دانستم تعداد این جمعیت بی شمار به تدریج تا آنجا پیش می رود که برای دیدارشان به خاطراتم مراجعه کنم و امروز آن زمان رسیده و از بزرگترهائی که نام سرپولکی را یدک می کشند فقط زهره خانم که آرزوی بقایشان را دارم از من بزرگترند و تمام بزرگان قوم به افسانه ها پیوسته اند.