کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش بیستم

با شنیدن تغییر برنامه ما، حالمان گرفته شد و با اعتراض ما بچه ها مخصوصاً نادر پسر کوچک عموتیمور که روحش بزرگتر از کالبدش بود وهمیشه تلاش و تکاپویش بیش از هم سن و سال های خود تا جائی که عمو ایرج خدابیامرز او را آتش می نامید که کنایه از صفت سوزان و تکاپو بود .

بالاخره پدرم که توسط کدخدای طالقان جهت خرید باغ یا زمین دعوت شده بود مارا مجاب کردکه در طالقان هم رودخانه پر آبی وجود داردو ما هنگامی که وی به کارهایش می رسد می توانیم به ماهیگیری بپردازیم.

فاصله خسته کننده راه تهران طالقان را که بعد از اتوبان کرج در جاده قزوین قرارداشت در صندلی عقب همراه برادر و پسر عموها در حالی که چوب و قلاب ماهیگیری پشت شیشه عقب قرار داشت و هرلحظه منتظر رسیدن به رودخانه خروشان پر ماهی قزل آلای خال قرمز بودیم به دهِ طالقان وارد شدیم و پرسان پرسان خانه کدخدا را یافتیم، خانه ای روستائی که بنای نوسازش تقلیدی از خانه های آجری شهری با اتاق های دورتادور بلندتراز زمین که زیرشان زیرزمین قرارداشت ، بود. توالت خانه کنار حیاط با در آهنی قرار گرفته وآفتابه آن کنارحوض وسط حیاط خودنمائی می کرد،مارا با سلام و صلوات به اتاق پذیرائی راهنمائی کردند. نادر ازدر آوردن کفش هایش خودداری می کرد،بدرون اتاق نمی آمدو منتظر بود به ماهیگیری برویم و ماهم اجباراً کفش هارا در آورده روی فرش ها وقالی های قرمز رنگ به مُخده هائی ازجنس قالیچه با روپوش پارچه ای سفید گلدوزی شده سه گوش تکیه دادیم و با چوب ماهیگیری همراه نادر که قبول کرده بود فعلاً کفش هایش رادربیاورد و کمی بعد به رودخانه برویم به داخل اتاق آمد که دائماً قرقره راباز و قلاب سر آن را به پائین می فرستادو هی دوباره با بر عکس گرداندنش آن رابالا می کشید و این کاردائماً تکرار می شد و بین سخنان کدخدا و یکی دونفر تازه وارد دلال و فروشنده ملک باغ و زمین و مزنه قیمت و ساختمان و آینده روشن باجاده آسفالته و کارخانه های جدید دردستِ احداث ،خلاصه همه گونه صحبتی به میان آمد جز احساس چهار کودک ونوجوان تشنه ماهیگیری که به ناچار از پنجره اتاق آفتابه کنارحوض را صید می کردندوهرچه ازگل و گیاه و سنگ و خاک و آنچه در دسترس بود و با اصرار کدخدا ماهیگیری تبدیل به میهمانی نهاری شد که درتمام طول پُختش قلاب بیچاره در نوسان بالا وپائین رفتن بود و عظیم و ناصر با شیطنت علاوه بر صید ماهی های داخل آفتابه از پشت سر کدخدا قلاب را ازبالا تا چند میلیمتری کلاه عرقچین سیاه وی می آوردند و دوباره بالا می کشیدند و بالاخره عصر فهمیدیم رودخانه طالقان نهری باریک است که در تابستان ، آب آن تقریباًخشک می شود و مردمش با فن ماهیگری و صید بیگانه.

عصر آن روز به تهران بازگشتیم و دیر وقت هنگامی ازاتومبیل عمو تیمور پیاده شدیم که نادر با چوب ماهیگیری روی صندلی عقب به خواب عمیقی فرورفته بود.دوران زندگی حاج علی سرپولکی را میتوان به سه بخش جوانی و کار، تلاش و استارت شروع یک زندگی پر تکاپو و هیاهو ،بخش دوم اقتدار رای و رشد اقتصادی به همراه تسلط عامرانه با تکیه بر باورهای دینی و سنتی و کنترل سخت گیرانه ابواب جمعی تحت حمایت ،که شامل عهد و عیال و کارمندان خانه و تجارت خانه و رعیت املاک و دهات تحت مالکیت و خانه شاگردان و ندیمه ها و دایه ها که وظیفه شیر دادن و مراقبت از کودکان خانواده را به عهده داشتند و بخش سوم دوران افول که همراه پیری و فراموشی که امروزه آلزایمرش می خوانند تا حدی که در کوچه پس کوچه های تهران راه خود را گم می کرد و از مردم می خواست تا وی را به منزل باز گردانند .
حاج علی در دوران قدرتش با تسلط بر اوضاع، نظمی برقرار کرده بود که هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند و سیاست های دیکتاتور مابانه اش کلیه امور تجارت و خانواده را تحت تاثیر داشت و همین خود محوری و عدم مشاوره و نظر دیگران در رتق و فتق امور در هنگام پیری و نزول قدرت به از هم پاشیدن ستون های این بنای مستحکم گردید .
همسران سه گانه و سه تیره فرزند،گرچه هرگز در زندگی مقابل یکدیگر نایستادند و مهر یکدیگر را همواره صمیمانه تا آخرین لحظه عمر به دل داشتند ، اما کمتر احساس مسئولیت و پشتیبانی یکدیگر در وجودشان نمادینه شده بود و آن درخت تنومند به آهستگی شاخ و برگهایش را از دست داد،هر چند ریشه های آن هنوز محکم و پابرجاست و همین تلاش من در به تحریرآوردن آن دوران که با تشویق باقی مانده های نسلمان از پانزده فرزند حاج علی در حال حاضر شاید بیش از هزار نوه ، نتیجه ، نبیره و ندیده در ایران و در سطح دنیا زندگی می کنند و نام حاج علی سرپولکی را به یدک می کشند، مرا مصمم تر به ادامه راه ترغیب میکند.

تیمور سرپولکی آخرین فرزند که در این اینجا کنار ماهجبین آخرین دختر حاج علی سرپولکی در قابی جاودانه شده است .این عکس که حد اقل متعلق به هشتاد و یکی دوسال پیش میباشد نشان از اهمیت نقش عکس و عکاسی در فرهنگ خانواده بوده و احساس وظیفه انتقال بخشی از آثار زمانه خود و یادگاری برای آیندگان که حکایت از دور آن اندیشی بزرگان این قوم دارد.

با توجه به هماهنگی لباسها ،پیراهن،شلوار،کفش،جوراب،کیف دستی و روبان سر میتوان به اهمیت نحوه لباس و آرایش و وضع ظاهری اشخاص پی برد، صحنه ثبت عکس به نظر من در یکی از استودیوهای عکاسی میباشدکه پشت سر سوژه تصویر نقاشی و منظره ای نامشخص و مات وجود دارد ، صندلی چوبی با قسمت چرمی پشتی و نشیمنگاه و طراحی پشتی و پایه های آن که حکایت از کار استادانه و استقامت و دوامش میگوید و سنگ فرش کف اتاق زیر پایه های صندلی که طرحی مدرن داشته در عصر خود بی نظیر است،زاویه دوربین عکاس که حتمآ دوربین پایه دار حرفه ای عکاسخانه میباشد تا حد امکان پایه هایش در کوتاه ترین حد امکان تنظیم شده تا تصویر سوژه ها را از مقابل صورت داشته باشد،با این همه به علت کوچکی مورد ها و از زاویه بالاتر دوربین نسبت به آنها بخشی از زمین زیر پایشان دیده میشود،در این تصویر نگاه تیمور خان مستقیمآ به دوربین و ماهجبین خانم احتمالآ به سوی مادر است که حتمآ در کنار عکاسخانه ایستاده است و انها با آرامش خیال بدون نقش تقدیراز آینده ای که نه چندان دور شاید چهار پنج سال بعد برایشان رقم زده و این پشتوانه استوار را از آنها خواهد گرفت و زندگی روی سختش را نمایان خواهد کرد آرام نشسته اند.با رفتن مادر از زندگی دو کودک خردسال که در خانه ای بزرگ با سه گروه برادر و خواهر که همگی تشکیل خانواده داده و در اتاقهای خود زندگی میکردند و عدم حمایت مادری که دیگر وجود نداشت تا در برابر ناملایمات کودکان خود را زیر بال و پر بگیرد و دوران افول قدرت بزرگ خانواده و عدم توان رتق و فتق امور حاج علی سرپولکی که دیگر به علت کهولت توان تجارت و کسب در آمد نداشت و تمام املاک و آبادی ها و ملک هایش را یکی پس از دیگری برای خرج زندگی پر هزینه خانواده متکی به خود از دست داده و کفگیر به ته دیگ رسیده وخبری از آن همه کلفت و نوکر،دایه و ندیمه، پیشکار و خانه شاگرد نبود و با تعصب احمقانه حاکم بر جامعه آن زمان تهران که زنان کمتر اجازه خرید و بیرون رفتن از منزل را داشتند و متآسفانه مردان خانواده ما نیز از این مائده مستثنی نبودند تمام مسئولیت خریدها و خرده فرمایشات عروس های خانه از مادر خودم گرفته تا زن عموهایم به گردن پسر عزیز دوردانه نصرت زمان افتاد که دیگر حامی نداشت و شاید گاهی مورد شکایت عروسها به شوهرانشان نیز قرار می گرفت و شاید، من نمیدانم تنبیهاتی نیز صورت گرفته باشد چه عمو تیمور در مورد این بخش از زندگیش بسیار غمگین بود و به نظر من ظلم بزرگی به کودکی که حق بازی و تفریحش را برای احتیاجات دیگران سلب میکردند ،او در این مورد گاهآ شکوه میکرد اما اگر آنها را می نوشت حتمآ کتاب چطوری میشد و من به عنوان فردی از این خانواده با آنکه در آن دوران شاید هنوز متولد هم نشده بودم احساس گناه میکنم و امیدوارم روحش آنچنان که در دوران حیات، بزرگوارانه همه را بخشیده بود بیارامد،شاید این گفته های من بزعم بعضی از فامیل خوش نیاید و بر من خرده بگیرند اما من آنچه به عنوان حقیقت از میان شنیده هایم می پندارم بیان میکنم.در مورد عمه ماهجبین با آنکه ایشان نیز در دوران کودکی مادر خود را از دست دادند و مسئولیت پدر و برادر کوچک خود را پذیرفته و بسیار دوران سختی را گذراندند اما در همان سنین نوجوانی با ازدواج و مسئولیت خانواده کوچک خود مسیرش عوض شد و کمتر در گیر مشکلات بود،برای هردوشان آرامش ابدی آرزو میکنم.