کریم سرپولکی
کوچه نصیرالدیوان

بخش نوزدهم

کلنل واتر رئیس اصلی اداره DT 333 دوپسرده یازده ساله داشت که عاشق
چلوکباب بودند،محمودراننده تعریف می کرد ,کنل واتر به علت خساست زیاد هنگامی که چلوکباب سفارش می داد و رانندگان آن را از رستوران می آوردند، برای دو پسرش فقط یک پرس کوبیده می خریدوبا تقسیم آن دردو بشقاب برای هر کدام یک سیخ کباب و نیم پرس برنج می ریخت که پسرها گله می کرده اما مجبور به اطاعت از پدر بودند . امریکائی ها در ماموریت هایشان تاحد ممکن قناعت می کردند و پول هایشان رابرای سرمایه گذاری به امریکا می فرستادند همانطور که هموطنانِ من بعدازانقلاب به کشورهای دیگرمثل ژاپن رفته حاصل کسب درآمدخودرا نزد خانواده فرستاده وسرمایه‌گذاری می کردند، بهروز معلم جوانی بود که به علت مشغله روزانه بیشتر شیفت های شب را بر می داشت تابه کار روزانه اش لطمه نخورد،معلم ورزش بود بسیار بانشاط و سرزنده و مصمم ،شخصیتش را گاهی نمی پسندیدم آنجا که دودوزه بازی می کردو دیگران را به جان هم می انداخت،گاهی پشت سر دیگران بدگوئی می کرد و احتمالاً در غیاب من نیز.بعدها که دفتراداره ازساختمان تخت جمشیدبه پادگان عشرت آباد قسمت امریکائیش منتقل شد بهروزعضوثابت دیسپچر که تلفن هارا جواب می دادو امور ماموریت و تقسیم آن هابین رانندگان را عهده دار شده بودو رانندگی نمیکرد ،یادمه شماره تلفن داخلی این اداره ۲۲۷۹ که اول بایستی تلفن سفارت آمریکا رو می گرفتیم و به اپراتور به انگلیسی می گفتیم تو تو سِوِن ناین و او مارا به اداره وصل میکرد و من این روزها که گاهی دلم تنگ میشه ومیخوام بابچه هاصحبت کنم نمیتونم چون شماره سفارت و یادم رفته.آقا داوودکارمند تعمیرات جزئی وسرویس اتومبیل های این اداره که شامل اتوبوس امریکائی، کامیون،وانت فورد ، چهارسواری شورلت بلیراستیشن۶۷، و جیپ کاام،فوردبرانکو وغیره بود،اقادوی گاهی اتومبیل های امریکائی هارا نیز تعمیر می کرد و اهل اطراف تجریش و محدوده خیابان دولت بود و در تعمیرگاه یکی ازدوستانش درکنار کارِ رانندگی،اتومبیل های مستشاران که به وی دراداره مراجعه می شد تعمیر می کرد و با همکاری عباس اشکبوسی،راننده همکارمان که عموی اتوبوس دارش را از تعمیرگاه پدرم می شناختم گاهی اتومبیل های اداره را پنهانی به آن تعمیرگاه برده قطعاتشان را با اتومبیل های خراب تعویض می کردند و هر از چندگاهی، اتومبیل های اداره در قسمت مکانیکی اداره مستشاری در عشرت آباد در حال تعمیر می بود.دراین تعمیرگاه عمو تیمور من فورمن و مکانیسینی بودکه پس از انقلاب ناچار به مهاجرت شد.از همکاران آن دوران بایستی از جوان ترکی بنام نوروز نام ببرم که رقابت سختی با من داشت،شاید مرا از اینکه فکر می کرد زندگی خانوادگی مرفهی دارم بچه ننه و لوس می یافت و همواره سعی در خرد کردن شخصیتم را داشت بارها باهم بگو مگو داشتیم و از اینکه من دوران هنرستانم را تمام کرده،دیپلم گرفته بودم برایش غیر قابل هضم بودو آن را غلو می دانست چه تقریباً تمام راننده ها کم سواد بودند و تحصیل کرده ترینشان غیر از بهروز که معلم بود ادیک ارمنی (Edic)تا سطح سیکل اول دبیرستان داشت یعنی تا کلاس نهم، ارامنه مشاغل دور و بر آمریکائی هارا قرق کرده بودند و به مسلمونا راه نمیدادند و علتش هم ساکو مقاطعه کار ارمنی مسئول استخدام کارمند های بخشی از سفارت آمریکا که خود ارمنی بود.نوروز با همسر یکی از افراد امریکائی روی هم ریخت و بعد ها به تگزاس رفت تا دوباره روابطش را با آن خانم ادامه دهد که گویا آنطور که شنیدم توسط شوهر آن خانم با همکاری برادرش با اسلحه به قتل رسیده جسدش را همراه خانه به اتش کشیدند، از دیگر همکارانمان آقا جان،محمود،ژوسف،ویگن،هوشنگ و چندین نفر دیگر بودند که همگی آن زمان بالای چهل پنجاه سال داشتند و نودو نه درصدشان حتماً‌ دیگر در قید حیات نمی باشند.روانشان شاد.سالها قبل ازآنکه من به اداره مستشاری بروم عمو تیمور که به علت تماس با امریکائی ها دستش باز بود و اکثر لوازم زندگیش رااز آمریکائیها می خرید حالا یا نو یا دست دوم ، و یا از کاتالوگ سفارش میدادوآمریکائی ها هنگامی که ماموریتشان تمام شده تمام وسائل خود را میفروختن. روزی یک قلاب ماهیگری امریکائی با قرقره و سیم و قلاب های مختلف رودخانه برای آب های راکد و مواج متلاطم خرید و تصمیم گرفت با ناصر و نادر و من و عظیم به ماهیگیری به سد لتیان و رودخانه جاجرود برویم و من تمام هفته روزشماری می کردم تا جمعه برسد،جمعه رسید و صبح زود عمو تیمور با بچه ها صبحانه نخورده در خانه ما را زدند تا بلافاصله حرکت کنیم و بارو بندیل و چادر و یخچال صندوقی ارتشی رنگ و خوراکی صبحانه و نهار همگی آماده در صندوق عقب ماشین بار زده و مهیای رفتن ،مرحوم پدرم بعد از سلام و احوالپرسی با برادر کوچک و نوازش برادر زاده ها پیشنهاد کرد که همگی همراه وی به طالقان برویم .

عکسی یادگار دوران جوانی پدرم همراه آقای افتخار صاحب فروشگاه لوازم اتومبیل جیپ افتخار درخیابان چراغ برق که سمت چپ روی زمین نشسته، صحنه این عکس کنار یکی از میادین زیبای آنوقتهای تهران است،سمت راست پدرم با کت و شلوار و کراوات و انگشتر عقیق در دست چپ که خیلی دوستش داشت دیده میشود.اقای افتخار بعد ها بعلت واردات لوازم جیپ رشد چشمگیری داشت تاجائی که خانه ای در جوار منزل شعبان جعفری کنار خیابان فرعی نزدیک مجلس ثنا خریده بود و من شب عروسی ایشان همراه پدرم آنجا شرکت داشتم ،یاد اون عروسی های قدیم بخیر که تو تابستون اتفاق می افتاد که معمولآ مجالس مردونش تو حیاط خونه های بزرگ قدیمی تهران چه صفائی داشت،لامپهای رنگی قرمز و زرد و ابی و سبز که چند سری بین دیوارهای حیاط آویزان می شد یا بین درختان باغچه ها و لامپ مهتابی رنگ و وارنگ روی دیوار حیاط کنار قالیچه های بدیوار کوبیده شده،باغچه های پر بوته های گل سرخ و صورتی محمدی و یاس رازقی ،حوض پر ماهی های قرمز با فواره ای که میانش اب را به هوا می فرستاد و فضا را مرطوب کرده خنکای مطبوعی به محیط می بخشید و میز های عسلی مستطیل باچهار صندلی،روی میز با رومیزی سفید پوشانده چهار بشقاب پیشدستی چینی گل سرخی با کارد و چنگال و دو نمک دان شیشه ای با در مشبک فلزی ،زیر سیگاری مستطیل شکل تغریبآ پنج در ده سانت گل سرخی با تعدادی سیگار هماو اشنووکبریت داخلش،دیس شیرینی های مختلف که من عاشق بادامها و تزئینات رویشان بودم و دائی میوه با خیار قلمی،سیب،هلو،زردالو،انگور،گیلاس،یادش بخیر.
اقا افتخار را در مسافرتی بیاد میآورم که همراه عباس گلچین،محبوبی،عزت ارفعی،بابام و من و عظیم به مسافرت تابستانی به بروجرد و ملایر رفته بودیم و دلیل همراه بودن من و عظیم در این مسافرت اصرار مامان بود که بابامو که میخواست با دوستانش چند روزی از محیط کار دور بشه و با اونا کیف کنه به ذهن خودش از انحراف دور داشته باشه و ما دو مآمور نکیر و منکر حافظ منافع خانواده و ناظر اوضاع جریانات جاریه مسافرت و ترمز خطاهای احتمالی و مجوز صدور جواز سفر باشیم، و در آنجا میهمان غلام بروجردی یکی از مشتری های کامیوندار تعمیرگاه که کامیونهایش اختصاصآ در تعمیرگاه ما تعمیر میشد بودیم و روزی که مارا به پیکنیک بردند و در مسیر رودخانه ای که در کنارش با عظیم بازی میکردیم و سنگهای کنار رودخانه را به عنوان سنگ آتش زنه مخصوصآ انهایشان که رنگ سفید داشت را جمع میکردیم تا بعدهاتوی مدرسه به همشاگردی هایمان نشان دهیم آنروز بعداز ماهیگیری و کباب ماهی وقتی از پیک نیک بازگشتیم دوربین شکاری آقای محبوبی که بدرخت اویخته بودجاماندوبازگشت به محل و جستجوی زیاد آثری نداشت،درختهای سنجدکه درکنار رودخانه رشد کرده بودو در گوشه وکناردشت هموار منطقه بصورت انبوه بچشم میخورد و ما با اتومبیل بین درختها میراندیم تا محل مناسبی جهت اطراق پیدا کنیم را بیاد می آورم، اتومبیل ما در این سفر شورلت سال پنجاه و چهاری بود که متعلق به عباس گلچین بود،از بروجرد به ملایر رفتیه و در مسافرخانه ای در طبقه بالا چند روزی راگذراندیم،یکی ازآن روزهابه شکار رفتیم و همراه بلد ( بلد در زبان محلی به آشنایان راه ومحیط محلی گفته میشودکه به منطقه ومحیط زیست و طبیعت آشنائی داشته و بیشتر نقش راهنما را ایفاء میکند) به صحرائی در کنار کوهپایه های ملایر رفتیم ،اقا افتخار مسئول مراقبت ازمن وعظیم و اتومبیل و وسائل شد و در کنار درختی به استراحت پرداختیم و بقیه همراه پدرم جهت شکار آهو همراه بلد به سوی کوهستان روان شدند ،فصل تابستان بود و رنگ طلاعی مزارع گندمزار دشت و بیابان با درختها و دورنمای کوهستان زیبا را هنوز در ذهنم دارم و میتوانم جزع جزعش را بتصویر بکشم،علاوه بر تفنگ شکاری پدرم آقا افتخار نیز تفنگ خود را همراه داشت مدتی گذشته بود و از شکارچیان بالای کوه خبری نبود و کم کم حوصله ما سر میرفت و سرو صدای گاو ها و کشاورزی که در دور دست به خرمن کوبی مشغول بود نظرمان را جلب کرد و آقا افتخار ناچار به آخرالزمان مارا به محل خرمن کوبی برد و با سلام و خوش و بشی با مردکشاورزمارابنوبت روی صندلی کنار دست کشاورز خرمن کوب روی اراده خرمن کوبی قرار داد،اراده یا ارابه خرمن کوبی عبارت از یک صندلی با چرخهائی از تیغه های فلزی میباشد که روی محوری به تعداد زیادی نصب شده و با یک چوب بلند بوسیله دو گاو کشیده و دور کوه گندم انباشته شده میگردد و هر از گاهی کشاورز که روی صندلی ارابه نشسته و سر افسار گاوها در دستش است مقداری خوشه گندم با پوست را زیر پای گاوها در مسیر دورانی خود میریزد تا بوسیله حرکت تیغه ها از پوسته خود جدا شوند و من تجربه نشستن روی آن صندلی را خیلی دوست داشتم گاهی در میانه کارزار کاپیتان سفینه دو چوب موازی بلندی را که پارچه ای سر آن آن نصب کرده بود زیر دُم حیوان می گرفت تا از افتادن تاپاله ها بداخل گندم ها جلوگیری کند.

،پس از بازگشت به قرارگاه،در حال استراحت بودیم که متوجه شدیم یکنفر اتومبیلمان را بسرقت برد و آنچنان سریع آنرا که در چند قدمیمان پارک شده بود روشن کرده و برد که ما فقط در گردوخاک چرخهای اتومبیل توانستیم خیلی کوتاه چهره جوانی روستائی را ببینیم که با ماشین از ما دور شد ،شلیک هوائی دو گلوله از تفنگ شکاری آقا افتخار هم اثری نداشت و وی را از تصمیمش منصرف نکرد و براه خود ادامه داد تا از تیررس خارج شد،همزمان صدای غرش گلوله تفنگ پدر نیز از دل کوهستان بگوش رسید که با دوربین شکاری خود( دوربین شکاری زایس آلمانی که قبلآ متعلق به شاهپور علی رضا برادر محمد رضا شاه بودکه به یکی از شکارچی های قدیمی تهران بخشیده و پدرم آنرا از وی خریدو هنوز در خانواده ما نزد برادر کوچکم سلیم که گاهی به شکار میرود بیادگار مانده،شاهپور علی رضا در سانحه هوائی در کوه های شمال تهران و ارتفاعات البرز با هواپیمائی که خود خلبانیش را به عهده داشت سقوط کرد)از آن بالا ناظر جریان بود، و پس از رسیدن در جواب اینکه چرا سوئیچ را روی اتومبیل گذاشتید آقا افتخار آن را از جیبش در آورد و چون اتومبیلهای آمریکائی قفل فرمانشان به زائده ای مجهز بود که اگر هنگام بیرون کشیدن کلید از میان این زائده آنرا بسمت چپ نپیچانده و آنرا قفل نکرده کلید را خارج می‌نمودیم این زائده خود کار کلید را انجام میداد و می شد اتومبیل را بدون سوئیچ روشن کرده استارت زد و راند، مدتی هاج و واج به چاره اندیشی گذشت که ناگهان از دور گرد و خاک اتومبیلمان که باز می گشت امیدی به دلهامان آورد و منتظر ماندیم تا کنارمان توقف کرد و اینبار پیر مردی کنار همان راننده جوان نشسته بود که پدر وی و کدخدای ابادیشان بود وبا اظهار ندامت و شرمندگی از عمل پسر خود با عذر خواهی مارا به ده بردند و پذیرائی کردند که جزئیاتش بخاطرم نیست و لبخند پسرک که هوس رانندگی بسرش زده بود را بخاطر دارم.

سال هزارو سیصد و سی سفر به مشهد با اتوبوس مسافربری همراه مادر ،خانجون مادر بزرگ مادری و دائی بزرگم اسماعیل اقاجاویدتجریشی،ومن این روز رو کاملآ بخاطر دارم در عکاسخانه که عکاس میگفت دستامو بصورت دعا کردن نگهدارم اما عظیم برادر کوچکم متوجه منظورش نمیشد و حاصل کار عکاس باشی اینچنین بیادگار ماند،این عکس را برای فرستادن به تهران برای دلتنگی پدر گرفته و با پست برایش فرستادند چون مسافرت مشهد حد اقل بیش از یک ماه طول میکشید و جزو سفرهای زیارتی بود که لقب مشهدی به مشرفینش میداد و همانند حج و کربلا که القاب حاجی و کربلائی تا آخر عمر همراه نام مسافرینش یدک کش بود.صحنه متن عکس تابلوئیست از مرقد امام هشتم شیعیان که مشتاقان ساده لوح زیارتش در طول قرنها بخشی از حاصل دسترنج زندگی خود را جهت شفائت ورود به بهشت بپایش میریزند و داشتن چنین عکس هائی که در عکاسخانه های ثابت و سیار گاهی کنار پیاده با نصب پرده چنین تابلوهائی روی دیوار کوچه و بازار و با دوربین سه پایه پایان نامه یا لیسانس زیارت زائرین امام رضا را به عاشقان سینه چاکش هدیه میداد و هنوز نیز ادامه دارد و پنجره فولادش که هنوز بیماران لاعلاج را جهت مداوا با زنجیری که همچون قلاده
گردن بیمار را به آن متصل میکند تا به عنوان سگ درگاه این بارگاه و با شفائتش مورد الطاف رفعت الهی قرار گرفته و تمام علم طب ، بقراط حکیم ، سینوهه و ابن سینا و این همه دبدبه کبکبه بیمارستان و دکتر و دارو را به ریشخند گرفته به مداوای بیماران بپردازند .بگذریم که مشفقین سردمدار این ایدئولوژی خود بدان معتقد نیستند و همواره جهت مداوا در بلاد کفر زیر تیغ جراحان بی دین با آرامش خیال مورد عمل قرار گرفته و ثُر و مُر و گنده در فرودگاه امام مورد استقبال سینه چاکانشان قرار میگیرند و هزینه های چنین مداوائی را از در آمد های حاصله دسترنج همان قلاده بگردن های پنجره فولادی میپردازند که در عین فقر فرهنگی و با نیت پاک درد بیماری را تا آخرین دم به امید گوشه چشم امام تحمل کرده با خود بگور می برند. من در سالهای هزارو سیصد و پنجاه تا پنجاه و دو که در لشکر هفتاد و هفت مشهد دوران خدمت وظیفه خود را به عنوان گروهبان وظیفه می گذراندم بارها شاهد ماجراهائی بودم که به عنوان معجزات امام رضا دهان بدهان نقل میشد و گاهی نقاره خانه حضرت که بالای برج بلندی کنار گلدسته های حرم مطهرش هر روز صبح و عصر به نقاره و ثُرنا زدمی‌پرداخت ناگهان در وقت خارج از عادت روزانه به نواختن آوای موسیقی بدون تنظیم و دستگاه هردمبیل خود میپرداخت تا خبر معجزه ای از دریای بیکران حضرت را بدهد و صدای ناهنجار بوغ و کرنای آن بازار را گرم میکرد ،یکی از معجزات زمان ما فرار شتری بود که هنگام زبح از دست سلاخ گریخته و حیوان بیچاره ترسیده مسیرش به صحن امام افتاد که با سقا خانه اسمال طلائیش با آن کاسه های طلائی با زنجیر وصل به سقاخانه و شیارهای آب که تشنه لبان را سیراب میکند و جالبی موضوع در هم پیمانه شدن تمام زائرین در نوشیدن جام هائیست که دهان بدهان شده و ناقل هزاران بیماری مسری و لاعلاج مشرفین بیمار آستانه جهت مداوا بوده و بدون هیچ واهمه ای پذیرای باکتری های رهائی سقاخانه میباشند و نو شنیدن این جام ها را صواب می پندارند.در میانه فصل مخصوصآ تابستان که بحبوحه حجوم مسافرین خراسان است حتمآ یکی دوبار معجزه شفای بیمار زنجیری پنجره فولاد کنار صحن اتفاق می افتاد که شفا یافتگان بلا فاصله توسط خدام بارگاه از صحنه خارج میشدند تا توسط مردم مورد حمله قرار نگیرند زیرا کندن یک تکه از لباس شقا گرفته امام تبرک است و داشتنش انسان را از هر نوع بیماری دور میدارد و حجوم سیل مشتاقان تکه های لباس شفایافته که شامل حتی شورتش نیز میشد اگر زیر دست و پا له نشده رهایش میکردند حد اقل یک انسان کون برهنه لخت میآن صحن حرم امام رضا بود که فقط جای چند خبرنگار و عکاس اشپیگل و تایم و سایر هم همکارانشان کم بود، و این بازار گرمی ها که هر از چند گاهی با فریاد شفا یافتم فردی و بلافاصله مداخله خادمین حرم و تحت الحفظ بیرون بردنش از صحنه و متعاقب آن تبلیغات دهان بدهان ساده لوحان و ریختن نذورات از میان پنجره های نقره ای بداخل حرم که هر یک زیر فشار مشتاقان این ضریح به آن فشرده میشوند و بعد از رازو نیاز و داد و ستد خالصانه با حضرت با اشکال جدی خود را از حجوم سیل جمعیت پشت سر نجات میدهند و گاه لباسهایشان توسط اطرافیان که هرکدام سعی در گرفتن پنجره های امام خوابیده آن میان رادارد پاره شده و صدای اعتراضشان میآن دعا و ثنا و زجه و زاری زوار گم میشد و آدمو یاد مثال برو از امام رضا بگیر می انداخت که اون موقع ها هرکی نمی خواست بدهیش را به طلبکار بپردازند به امام رضا حواله میداد.